اولین روز مدرسه دختری تنهای تنها!

اختصاصی خاطره نگاری-

امروز اول مهر و روز آغاز مدارس ولی هیچ اول مهری به اندازه اول مهرسال ابتدایی جذاب و هیجان انگیز نیست. یادش بخیر
امروز اول صبح که داشتم می رفتم سرکار با دیدن بچه هایی که با کیف های رنگارنگ میرفتند مدرسه یک لحظه ذهنم پرکشید به اولین روز مدرسه خودمم. تو ذهنم رفتم به سالهای بسیار خاطره انگیز اون دوران. اولین روز مدرسه یک حال و هوای دیگه ای داشت بعضی از بچه ها میترسیدند بعضی ها یک گوشه کز کرده بودند انگاری محیط مدرسه خیلی براشون غریبه بود. بعضی ها هم که خیلی راحت باهاش کنار اومده بودند. شب قبلش خیلی زود خوابیدم و فردای اون روز خیلی زودتر از همه از خواب بیدار شدم بدوبدو رفتم مدرسه. اونقدر زود رسیده بودم. یواش یواش بقیه بچه ها اومدند و حیاط مدرسه شلوغ شد.
اون موقع همه بچه ها حتی اول ابتدایی ها هم خودشون می اومدند مدرسه مثل الان نبود که یکی اونها رو برسونه. یا یک روز برایشان مخصوص جشن بگیرند.
الان پس از سالها یادم می آید، اون دوران برگشتی نیست. ولی یادش همیشه لذت بخش است. روز شکوفایی با خوشحالی وارد مدرسه شدم تا شاهد پرورش گلهای زیبا باشم.
دم در ایستادم و منتظر خانواده ها و بچه ها بودم. هرکدام با لبخند و شادی همراه باگل وارد مدرسه می شدند. در حین صحبت با یکی از خانواده ها دیدم دختری ناراحت و گرفته و کسی همرایش نبود. وارد حیاط مدرسه شد. سلام کردم. فقط نگاه کرد و بی تفاوت. باهاش صحبت کردم. اسمش را پرسیدم گفت: “فاطمه”. گفتم اسمت چقدر زیباست. دیدم بغض کرده و گفت مادرم فوت شده، پدرم زندان است و مادربزرگم پیر و مریض است. الان همسایه مرا به مدرسه آورد. و من تنهایم. بغلش کردم گفتم ببین این بچه ها دوستان تو هستند. و این خانه، خانه دوم شماست. پس نگران نباش و ما مواظب شما هستیم دخترم.
من را بغل کرد. بچه ها را صدا کردم که با آن آشنا کنم. پس از چند دقیقه بچه ها به صف ایستادند. من در حین صحبت و سخنرانی و خوش آمدگویی به تک تک بچه ها نگاه می کردم و لذت می بردم که همه خوشحال هستند. به بچه ها یکی یکی جایزه دادیم. انگار دنیا را به این بچه دادند. و آرام و قرار نداشت.
موقع رفتن از مدرسه کنارم آمد و با لبخند از من خداحافظی کرد. در چشمانش شادی هویدا بود. برایش آرزوی خوشبختی و سلامتی کردم. دوباره برگشت و منو بغل کرد و با سرعت از من دور شد.
دانش آموزان امانت الهی هستند و ما باید حافظ آنها باشیم. خدا را شکر کردم از اینکه دلی را شاد کردم.
هدف از نوشتن این مطالب این بود که یک یادی کرده باشم از روز بازگشایی و تشکر از تمام معلمین کلاس اول ابتدایی و همکارانم.

راوی: صدیقه کابلی

تاریخ درج مطلب: یکشنبه، ۲۸ خرداد، ۱۳۹۶ ۷:۴۷ ق.ظ

دسته بندی: خاطرات مردمی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 × 1 =

چندرسانه‌ای