«وقتی كسی را با لباس بسیجی می بینم دلم بی اختیار می ریزد و احساس می كنم مسعود به دیدنم آمده است!»

حجت الاسلام محمدرضا زائری نوشت:
به بهانه روز زن و بزرگداشت مادران آسمانی
شانزده، هفده ساله بودم كه رفیقم شهید شد. آن موقع نوجوان بودم و شور وحال آن سالها باعث شد تا هیچ وقت درست به چشمهای پدر و مادرش نگاه نكنم. بعد هم به خاطر آشوب جوانی و آشفتگی احوال خودم هیچ وقت درست معنای نگاه هایشان را نفهمیدم. من پیش چشم پدر و مادرش بزرگ شدم و هر بار توی محله مرا می دیدند به حساب رفاقتم با پسرشان تحویلم می گرفتند، آنها برای من پدر و مادر شهید بودند ولی من برای آنها فقط رفیق پسر شهیدشان نبودم! راستش حالا این را می فهمم، آن موقع اصلا نمی فهمیدم!
من جلوی چشمشان قد كشیدم و آنها جلوی چشمم پیر شدند ولی در همه این سالها هر بار من را می دیدند در واقع پسر خودشان را تماشا می كردند.
وقتی دبیرستان را تمام كردم، دیپلم گرفتن پسرشان را می دیدند. وقتی دانشگاه رفتم و درسم تمام شد فارغ التحصیل شدن پسرشان را می دیدند، وقتی توی مجلس عروسی ام دعوتشان كردم، من فكر می كردم به عنوان یكی از اهل محل و مهمان های جشن مان مشغول شیرینی خوردن هستند، اما نمی فهمیدم كه آنها از همان گوشه سالن دارند پسرشان را در لباس دامادی می بینند!
وقتی چند سال بعد توی كوچه به هم رسیدیم و من بچه در بغل جلو رفتم و پسرم را به آنها نشان دادم باز فكر می كردم كه در آن خنده و شادی و محبت دارند فقط روی سر فرزندم دست می كشند، اما نمی دانستم كه در آن لحظه دارند نوه های خودشان را تصور می كنند!
حالا كه پسرم داماد شده و خودم به میانسالی قدم گذاشته ام تازه می فهمم كه در همه این سالها پدر و مادر دوست شهیدم در لحظه لحظه زندگی هر یك از ما فرزند شهیدشان را دیده اند!
فرزندی كه قرار بود دیپلم بگیرد و سربازی برود و دانشجو باشد و زن بگیرد و پدری كند و … مطمئنم هنوز هم هر بار كه توی خیابان یا پارك می بینند یكی از بچه های مسجد دست پسر یا دخترش را گرفته است باز هم نوه های خودشان را تصور می كنند.
سالها پسری را كه نبوده در لباس دامادی یا فارغ التحصیلی دیده اند و اكنون نوه ای كه نیست را بر روی تاب و سرسره فضای سبز محله می بینند!
دیروز كه برای تبریك روز مادر به دیدار خانواده یكی از شهیدان رفتم مادرش می گفت: بعد از سی و چهار سال هنوز وقتی كسی را با لباس بسیجی می بینم دلم بی اختیار می ریزد و احساس می كنم مسعود به دیدنم آمده است!

تاریخ درج مطلب: شنبه، 19 اسفند، 1396 11:33 ق.ظ

دسته بندی: خاطرات شهدا و دفاع مقدس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *