خاطرات شهیدی که اُپِرا می خواند!

منصوره جاسبی: مادر سه پسر داشت: حمید و سعید و مجید اما اینکه می گویند بچه ها برای پدر و مادرها هیچ فرقی ندارند، گاهی وقت ها با رفتارهایشان نقض می شود و مادر حمید رضا هم از این قاعده مستثنا نبود.

هر سه برادر راهی جبهه شده بودند و همین نبودن هایشان دلشوره و نگرانی مادر را بیشتر می کرد و مدام منتظر خبر بود که بگویند کدامشان شهید و آن دیگری مجروح شده است. اما نگرانی اش درباره حمید رضا خود را جور دیگری نمایان می کرد تا جایی که مادر وقتی می دید مخالفتش با رفتن او به جبهه فایده ای ندارد، حمید رضا را تهدید به آتش زدن خانه می کرد اما حتی این تهدید نیز کارساز نبود که نبود.
و حمید رضا هر طور که بود مادر را به رفتنش راضی می کرد و بار سفر می بست و می رفت و همین شد که او بارها و بارها لذت اعزام فردی یا جمعی به جبهه را چشیده بود.

در یکی از همین اعزام ها بود که عملیات کربلای پنج بر پا شد و حمید رضا از ناحیه پا و گردن به شدت مجروح؛ از طرفی موج انفجار باعث پاره شدن پرده گوشش هم شده بود. با شناختی که دوستانش از حساسیت مادرش نسبت به او داشتند نمی دانستند چگونه خبر زخمی شدنش را برسانند اما چاره ای نبود و باید می گفتند.

بالاخره مادر حمیدرضا متوجه زخمی شدنش شد و متوجه نشد که چگونه خود را به بیمارستان رساند و پسرش را در شرایط ناگواری دید. تا چشمان حمید رضا به مادر افتاد، زد زیر گریه و گفت: مادر من در حسرت شهادت هستم از شما خواهش می کنم که برای سلامتی ام نذر و نیاز نکن و از رفتنم به منطقه راضی باش.

شرایط حمید طوری بود که او را دو ماهی در بیمارستان ماندگار کرد و چند بار پایش را جراحی کردند و پس از آن باز هم خودش را به جبهه رساند.

سرمای هوا، تن رنجور حمید و پلیوری که هدیه داد

سرمای زمستان آن هم در مناطق جنگی تا مغز استخوانت نشست می کرد. آن شب یکی از همرزمان حمید رضا باید کشیک می داد. مدتی که از پستش گذشت، سیاهی ای را دید که به طرفش می رود، ایست داد اما سیاهی به جای توقف خنده ای کرد و گفت حالا به ما هم ایست می دهی؟! او که در سکوت شب صدای حمید رضا را شناخت عذری خواست و گفت: مامورم و معذور.
حمیدرضا پلیورش را از تن در آورد و به تن دوستش کرد و برای اینکه با مخالفت او رو به رو نشود، خیلی زود و به بهانه ای آنجا را ترک کرد.
فردای آن روز دوست حمید رضا به سراغش رفت و پلیور را برایش برد اما از دوستش اصرار و از حمید رضا انکار که نه این هدیه من به توست شاید برای شب های دیگر هم نیازت شود.

مهمان های عروسی سی نفر به نیت سی جزء قرآن

ساده زیستی و سخاوت حمید رضا زبانزد همه بود، مادر می گوید: مهمانی عروسی اش بسیار ساده بود و به نیت سی جزء قرآن، سی نفر از دوستان و فامیل را دعوت کرد.

فرمانده گروهانی که سیب زمینی پوست می کند

تواضع میان بچه های جنگ امری مشهود بود و حمید رضا هم یکی از سرآمدها و با اینکه معاون گردان و فرمانده گروهان بود، همیشه خود را تدارکاتچی معرفی می کرد و می گفت من در جبهه برای رزمندگان سیب زمینی پوست می کنم.

پینوشت:
1- شهید حمیدرضا نظام (متولد بیست و یکم اسفند ماه سال ۳۹) که در یازدهمین روز از تابستان سال ۶۶ و در سن بیست و هفت سالگی در عملیات نصر چهار (این عملیات در ۳۱ خرداد ۱۳۶۶ با هدف‌ هایی چون تصرف شهرک ماووت، استقرار روی ارتفاع ژاژیله و ایجاد زمینه تصرف ارتفاع گرده‌رش طراحی و به اجرا درآمد. در این عملیات رزمندگان اسلام موفق شدند به اهداف مورد نظر دست یابند و تیپ ۴۴۳ لشکر ۲۷ رژیم بعث را منهدم کنند.) بر اثر اصابت گلوله مستقیم دشمن در منطقه ماؤوت عراق به شهادت رسید، وی از بچه های لشکر ۱۰ سیدالشهدا سلام الله علیه بود. در کارنامه هنری او خوانندگی، آهنگ سازی، سردکن شعر، کارگردانی، خبرنگاری و… آمده است که برای مطالعه بیشتر در این باره به قسمت اول این مجموعه مراجعه کنید.

منبع: جماران

تاریخ درج مطلب: چهارشنبه، 7 آبان، 1399 8:36 ب.ظ

دسته بندی: خاطرات شهدا و دفاع مقدس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *