خاطرات یک خلبان کارکشته از یک عمر پرواز؛ تكرار روايت عاشقي حضرت عباس(ع) در هوانيروز!

حسن افغان‌طلوعی ۲۰ شهریورماه ۱۳۲۴ در شهر مشهد مقدس متولد شد. پدرش، محمود، کارمند دارایی بود. حسن یک خواهر و سه برادر داشت. دوران ابتدایی و سه سال متوسطه را در مدرسه حاج تقی آقابزرگ و سه سال آخر را در دبیرستان امیرکبیر واقع در زادگاه خود به پایان رساند و در سال ۱۳۴۵ موفق به کسب دیپلم ریاضی شد.
او ضمن علاقه‌ای که به شغل خلبانی داشت،‌ اطلاعات خوبی را هم از مرحوم جواد افغان طلوعی، پسرعمویش که خلبان شکاری بود، کسب کرد و راهی مرکز استخدام نیروی هوایی شد. پس از گذر از سد معاینات دقیق و سخت پزشکی، آزمون‌های معلومات عمومی، هوش و زبان انگلیسی در ۲۵ بهمن‌ماه ۱۳۴۵ وارد دانشکده خلبانی شد.
بعد از آشنایی با اصول اولیه نظامی‌گری، سردوشی گرفت و برای آموزش علوم مختلف سرکلاس درس نشست. وقتی درس‌های آکادمی پرواز و زبان را به اتمام رساند، برای پرواز با نخستین هواپیمای ملخ دار به نام «پاپ»، به فرودگاه قلعه مرغی تهران رفت و بعد از ۱۲ ساعت پرواز با معلمش، موفق به انجام پرواز مستقل شد. ۶ ساعت دیگر با هواپیمای تی-۶ یا «هاروارد» پرواز کرد و با دادن آزمون جامع زبان (بیگ تست) برای ادامه دوره، آماده عزیمت به آمریکا شد.

اعزام به آمریکا

افغان طلوعی ۲۵ اسفندماه ۱۳۴۶ وارد ایالت تگزاس آمریکا شد و با گذراندن دوره زبان تخصصی و پیشرفته در پایگاه «لکلند» دیپلم زبان خود را گرفت. سپس به پایگاه هوایی مودی در شهر والدوستا (ایالت جورجیا) اعزام شد و پس از گذراندن کلاس‌های زمینی پرواز، با سه هواپیمای تی-۴۱ از خانواده سسنای ملخ‌دار، جت تی-۳۷ و جت مافوق صوت تی-۳۸ در قالب کمک‌های نظامی آمریکا به ایران، پرواز کرد و رسما نشان خلبانی را بر سینه زد و فارغ‌التحصیل شد.
تیرماه ۱۳۴۸ به ایران بازگشت و دوش‌هایش به درجه ستوان دومی مزین شد. معاون عملیات ستاد نیرو ابتدا او را برای خلبانی جنگنده «اف-۵» در نظر گرفت اما بعد از طی کردن کلاس‌های آکادمی از او خواستند به کلاس آموزش رزمی هواپیمای «اف-۴» یا فانتوم برود. آموزش زمینی را به اتمام رساند و نخستین پروازش را که عنوان آن پرواز آشنایی است، بیست و پنجم مهرماه ۱۳۴۸ با سروان بنی‌فضل در رژه هوایی روز نیروی هوایی انجام داد.
پس از طی کردن دوره کابین عقب این هواپیمای مدرن و همه منظوره، در سال ۱۳۴۹ به پایگاه هوایی شیراز منتقل شد. در کابین عقب ۲۰۰ ساعت پرواز کرد و سال بعد برای آموزش کابین جلو به تهران انتقال یافت. معلم اصلی او سروان خلبان حسن واعظی بود. پس از اتمام دوره با درجه ستوان یکمی به گردان ۱۲ شکاری مهرآباد منتقل شد.
سال ۱۳۵۱ به پایگاه هوایی سوم شکاری شهید نوژه همدان (شاهرخی) انتقال یافت و ضمن ارتقا به لیدری طبقه سه، سال بعد آموزش‌های معلمی را پشت سر گذاشت. از این زمان در آموزش خلبانان تازه‌وارد به گردان آموزشی ۳۲ پایگاه شهید نوژه، شرکت کرد. سال بعد به سمت افسر عملیات گردان ۳۳ تاکتیکی منصوب شد. او تا سال ۱۳۵۳ هزار ساعت و تا سال ۱۳۵۵، ۲۰۰۰ ساعت پرواز با فانتوم را به نام خود ثبت کرد. اواخر سال ۱۳۵۵ به پایگاه هوایی شیراز منتقل، و اوایل سال بعد برای گذراندن دوره معلم خلبانی شکاری فوق مدرن تامکت (اف-۱۴)، که به تازگی وارد نیروی هوایی ایران شده بود، انتخاب شد.

آغاز آموزش معلمی تامکت

به همین منظور،‌ شهریورماه ۱۳۵۶ به آمریکا اعزام شد. در پایگاه دریایی نورفولک پس از انجام ۱۵ساعت پرواز با هواپیمای آ-۴، آموزش معلمی تامکت را شروع کرد و در اردیبهشت ماه ۱۳۵۷ پس از ۵۰ ساعت پرواز با اف-۱۴ به کشور بازگشت و به عنوان معلم خلبان گردان ۸۱ پایگاه هوایی هشتم شکاری اصفهان به انجام وظیفه پرداخت. سپس فرماندهی گردان ۸۲ تاکتیکی را بر عهده گرفت و به درجه سرگردی ارتقا یافت که همزمان اعتراضات مرتبط با انقلاب مردمی ایران ظهور کرد.
سال تحصیلی ۱۳۶۰ برای طی کردن دوره فرماندهی و ستاد به دانشکده فرماندهی و ستاد نیروی هوایی ارتش وارد شد و پس از موفقیت در این دوره یک ساله، در دایره طرح‌های عملیاتی معاونت عملیات ستاد نیرو به کار مشغول شد. کمتر از یک سال در این سمت انجام وظیفه کرد که به عنوان جانشین دانشکده خلبانی به منطقه هوایی اصفهان منتقل شد. سال بعد در پست معاون عملیات منطقه و سپس جانشین فرماندهی منطقه مذکور انجام وظیفه کرد. او دوباره به ستاد تهران منتقل شد و در سمت جانشین مدیر عملیات معاونت عملیات نهاجا و مدتی هم به عنوان مدیر جنگ‌های الکترونیک (جنگال) خدمت کرد.
حسن افغان‌طلوعی در سال ۱۳۴۹ با خانم گیتی پروانه‌پور ازدواج کرد. نتیجه این ازدواج سه فرزند به نام‌های ارغوان (۱۳۵۲)، آزیتا (۱۳۵۴) و محمدرضا (۱۳۵۶) است. محمدرضا گرچه فارغ‌التحصیل رشته مهندسی عمران شد اما به دلیل علاقه زیاد، پا جای پای پدر گذاشت و خلبان شرکت ایران ایرتور است.
حسن افغان طلوعی در سال ۱۳۶۹ بنا به درخواست شخصی به جمع خلبانان هواپیمایی ملی ایران (هما) پیوست و مدتی در کسوت خلبان تجاری به میهن خدمت کرد. او از شروع جنگ تحمیلی در بیشتر مأموریت‌ها، مانند حراست از مناطق حساس و حیاتی، پوشش هوایی از شمال غرب تا جنوب، و روی خلیج فارس تا دهانه هرمز، همچنین اسکورت هواپیماهای شناسایی بر فراز خاک دشمن شرکت داشت و بالغ بر ۱۶۰۰ ساعت پرواز جنگی توأم با سوختگیری‌های هوایی متعدد را در پرونده خود به ثبت رساند.
این افسر فعال در سال ۱۳۷۵ با درجه سرتیپ دومی از نیروی هوایی بازنشسته شد. اما همچنان به پرواز در خطوط تجاری ادامه داد و تا سال ۱۳۸۵ حدود ۵۰۰۰ ساعت پرواز در شرکت هواپیمایی آسمان انجام داد. او در سن ۶۰ سالگی از رده پرواز کناره‌گیری کرد و عملا بازنشسته شد.
خاطراتی جالب و به یادماندنی از امیر سرتیپ دوم خلبان حسن افغان طلوعی را از زبان خودش می خوانیم.

سوختگیری شبانه در آسمان

با وقوع انقلاب اسلامی و خروج مستشاران و معلمان آمریکایی پروازها به کمترین حد ممکن کاهش یافت به طوری که فقط الزامات ضروری خلبان‌ها و آلرت پایگاه انجام می‌شد. وقتی تجاوزات عملی عراق در شهریور ماه ۱۳۵۹ شدت گرفت، پروازها بنا به ضرورت افزایش یافت. گشت رزمی هوایی غرب بر عهده اف-۱۴ گذاشته شد اما هیچ یک از خلبان‌ها برای بنزین‌گیری در شب چک نبودند. برخی انجام این تمرین را فقط در آمریکا به صلاح می‌دانستند. با این حال یک روز که من و محمدهاشم آل‌آقا با هم پرواز پوشش هوایی داشتیم و تانکر هم بالا بود، پروازمان به شب خورد.
فرصت را غنیمت شمردیم و دل به دریا زدیم، رفتیم و سوخت گرفتیم. چون این کار با موفقیت انجام شد، فردا جایمان را در کابین تعویض کردیم و سوختگیری دیگری انجام دادیم. به این ترتیب، هر دو در سوختگیری شبانه چک شدیم و توانستیم بدون کمک افراد بیگانه، دیگر همکاران را در فرصت‌هایی که پیش می‌آمد، چک کنیم. بدین ترتیب امکان پروازهای طولانی و موثر فراهم شد و ما توانستیم در شش ماهه نخست جنگ، بالغ بر ۲۰ هزار ساعت پرواز بدون سانحه برای حفاظت از آسمان کشور در مقابل حملات هوایی رژیم بعث انجام دهیم.

پیش‌بینی حمله هوایی جنگنده‌های عراقی

وقتی در منطقه هوایی اصفهان شنیدم هواپیماهای دشمن پالایشگاه‌های تبریز و شیراز را بمباران کرده‌اند، یقین پیدا کردم که بزودی پالایشگاه اصفهان هم هدف قرار خواهد گرفت. حدود یک هفته چگونگی این حمله و نحوه مقابله با آن را تحلیل می‌کردم. در نهایت به ممکن‌ترین احتمال دست یافتم و نقشه حمله آنان را ترسیم کردم.
فقط چند روز بعد، رادار همدان وضع قرمز اعلام کرد. سریع به پست فرماندهی رفتم. ۱۰ دقیقه بعد رادار همدان وضع را سفید اعلام کرد. من کنترل را به دست گرفتم، نه فقط وضع را تغییر ندادم، بلکه از مسئول پدافند هوایی خواستم به نفرات پدافند پالایشگاه اطلاع دهد درآمادگی ۱۰۰ درصد بمانند و همه توپ‌ها را به سمت فضای شاهین شهر نشانه‌گیری کنند. دقایقی کوتاه گذشت و خبر رسید هواپیماهای عراق از همان سمت ظاهر شدند.
پدافند که آمادگی کامل داشت،‌ توانست قبل از رسیدنشان به پالایشگاه یک فروند را سرنگون و به یک فروند دیگر صدمه وارد کند به طوری که شنیدیم هواپیمای صدمه دیده هنگام نشستن در پایگاه خودش دچار سانحه شده است. خلبان هواپیمای ساقط شده که ایجکت (خروج اضطراری خلبان از هواپیما) کرده بود، به اسارت نیروهای خودی درآمد و من به سرعت راهی پالایشگاه شدم. خلبان را که مجروح شده بود برای درمان به بیمارستان پایگاه منتقل کردم و مراتب را به ستاد نیرو اطلاع دادم. تا زمانی که از مرکز، هواپیمایی برای بردن خلبان بفرستند، از او خواستم درباره حمله مرا توجیه کند. او گفت: برای این حمله حدود ۲۰ تا ۳۰ بار روی محلی مشابه در کشور خودمان تمرین کرده بودیم. هیچ انتظار نداشتیم مورد اصابت پدافند قرار بگیریم!
از این که با مطالعه دقیق توانستم در حفاظت از یک منبع حیاتی مشارکت داشته باشم، خوشحالم و این را برای خود افتخاری می‌دانم.
در روزگاری كه منطقه‌ای دستخوش آشوب و جنگ‌ها می‌شود و كشتن انسان ـ چه نظامی و چه غیرنظامی ـ بی‌هیچ قاعده‌ای روا به شمار می‌آید و مردان وزنان و كودكان با گلوله، موشك و خمپاره از زمین و هوا، زیر بمباران و حملات انتحاری قرار می‌گیرند، پیداكردن انسان‌هایی كه در هر شرایطی نگاه انسانی‌شان را فراموش نمی‌كنند و برای جنگیدن اصول و قاعده‌ای انسانی و الهی دارند، بسیار كم است. شهید عباس صفایی عضو پایگاه هوانیروز كرمان یكی از آنها بود.هلی كوپتر او به همراه كمكش مسعود نژادحسینی ۲۴ شهریور ۱۳۵۹ در شرق مهاباد به میاندوآب هدف گلوله كالیبر ۶۰ قرار گرفت و هر دو تیزپرواز شجاعانه در راه دفاع از میهن و دینشان شهید شدند. سیمای عباس چنان برایم واضح و روشن است كه انگار همین چند شب پیش بود كه….‏
‏***‏
عباس روی تخت غلتی زد. پشتش را به من كرد و به عكس دخترش كه هنوز یك سالش نشده بود، خیره شد. عكس روی میز كنار تخت بود. این عادت هرشب عباس بود.
همیشه بعد از شام با هم گپی می‌زدیم و وقتی خواب به چشمانش راه پیدا می‌كرد، غلتی می‌زد و به عكس دخترك خیره می‌‌شد. وقتی مصمم می‌شد كه خودش را تسلیم خواب كند، قاب عكس را برمی‌داشت. چند بوسه به چهره دخترش می‌زد و قربان صدقه‌اش می‌رفت:
ـ «بابا فدایت بشه، قربونت برم! كجایی؟ دلم برایت تنگ شده»
بعد هم قاب عكس را طوری روی میز می‌گذاشت كه موقع بیدار شدن، نگاهش با نگاه او تلاقی كند.
بعضی شبها سربه‌سرش می‌گذاشتم و می‌گفتم: واقعاً دلت برای دخترت تنگ شده یا او را بهانه می‌كنی و با كس دیگر نجوا می‌كنی؟ حالا هی جلو ما عكس را بهانه كن و ببوس. خدا از دلت خبر داره!‏
عباس هم می‌خندید و می‌گفت:
ـ برای من گوش و گوشواره عزیزند.
و من با كنایه می‌گفتم:
ـ خوبه دیگه، هنوز بیست روز نیست كه ازشون دوری.
اما روزها وضع فرق می‌كرد. اولین كسی كه صبح زود از خواب برمی‌خاست و لباس پرواز را به تن می‌كرد، عباس بود، تند‌تند صبحانه‌اش را می‌خورد و رو به من می‌كرد و می‌گفت:
ـ راه بیفت. تا بچه‌ها بیان، ما هلی‌كوپتر رو آماده كرده‌ایم.
ما اولین نفراتی بودیم كه وارد خط پرواز در میدان صبحگاه نظامیان پادگان سقز می‌شدیم. وقتی بچه‌ها از راه می‌رسیدند، بازرسی اولیه انجام شده بود و هلی‌كوپتر آماده استارت بود.
عباس در لباس پرواز، آدم‌ خوش‌سیما و بلندبالایی بود. خوش صورت بود و سبیل‌های پرپشت مردانه‌اش جذابیت خاصی به چهره‌اش بخشیده بود. اینها صفات ظاهری‌اش بود، اما باطنش، دل مهربانی داشت و لحنی گرم و گیرا. هر وقت رشته كلام را دست می‌گرفت، شنوندگان را مجذوب می‌كرد. در هر موردی با هیجان حرف می‌زد. او خلبانی صاحب ابتكار و اندیشه بود. شبها از آرزوهایش صحبت می‌كرد و روزها شجاعت انجام آنها را داشت. دلیر بود و از پرواز لذت می‌برد و هیچ‌گاه دشمن را حقیر نمی‌شمرد.
اما احساسات لطیفش موقعی آشكار می‌شد كه با عكس دخترش حرف می‌زد. گاه چنان منقلب می‌شد كه اشك امانش نمی‌داد. در این وقت مثل همه آدم‌های خجالتی دزدكی نگاهی به اطراف می‌انداخت. آرام روی عكس را كه خیس اشك شده بود، با ملافه پاك می‌كرد. بعد چند بوسه نثار چهره خندان دخترش می‌كرد و آرام می‌گرفت. ‏
روزها وقتی با هم قدم می‌زدیم، از هر دری حرف می‌زد. بیشتر متوجه دفاع از سربازان و محافظت از آنها بود. سربازی را كه می‌دید، می‌گفت: «تا می‌توانم از آنها مراقبت می‌كنم. خیلی‌ها چشم به‌راهشان هستند. وظیفه ما این است كه آنها سالم به خانه برسند.» ‏
یكی از كارهایی كه گاهی بر دوش‌ ما می‌گذاشتند. همراهی (اسكورت) ستون‌های نظامی بود، كه شامل تعدادی كامیون، نفربر، جیپ و البته جمعی از سربازان می‌شد.
هر وقت ستونی به طرف مرز و یا منطقه‌ای حركت می‌كرد، عباس مثل عقاب بالای سرشان جولان می‌داد. عبور از راه‌های كوهستانی، بیشه‌ها و حمله‌های غافلگیرانه ضد انقلاب و گروهك‌های وابسته به بیگانه‌، همیشه تلفات جانی و مالی به ستون وارد می‌كرد.
انسان‌دوستی عباس و شیوه‌های جوانمردانه‌اش در عملیات و صحبت‌هایش در برخورد با افراد ضد انقلاب و احتیاط‌هایش برای حفظ جان و مال مردم بی‌گناه، برایم جذاب بود. او مثل پهلوانان قصه‌های حماسی، همیشه نبرد رو در رو را دوست داشت. یك بار شاهد حركتی جوانمردانه از او شدم كه بعد از سالها همچون تابلویی پر از رنگ‌های زیبا در ذهن و فكرم ماندگار شده است.
ماجرا از این قرار است كه در غروب یكی از روزهای اوایل تابستان ۱۳۵۹، بعد از ۸ ساعت پرواز و حمل مهمات و جابه‌جایی نیرو و درگیری‌های پراكنده، در كانتینری كه در گوشه میدان پایگاه بود و تجهیزات پروازی را در آنجا گذاشته بودیم، دور هم جمع شدیم. ماموری از ستاد مركزی عملیات آمد و از طرحی گفت كه همه جوانب در آن لحاظ شده بود و موفقیتش ضربه بزرگی به عوامل سرسپرده می‌زد. مامور منطقه‌ای را روی نقشه نشان داد كه برای رسیدن به آنجا طبق بررسی‌ای كه عباس و بقیه خلبانان كردند، نیم ساعت پرواز بود. پرواز از پادگان سقز، عبور از روی چند كوه، تپه و یك رودخانه كم‌آب و بعد رسیدن به نقطه مورد نظر.
مامور می‌گفت كه طبق بررسی‌های دقیق، منطقه مورد‌نظر از چند خانه خشت و گلی متروكه تشكیل شده كه ضد انقلاب در آنجا اجتماع كرده‌اند و از این مكان با كمك تجهیزات نظامی، راه‌ها و جاده‌ها را ناامن می‌كنند. و در حقیقت تمامی برنامه‌ها برای درگیری و حمله به كامیون‌های نظامی و ستون‌ها در این مكان شكل می‌گرفت. اگر این منطقه منهدم می‌شد، امنیت افزایش می‌یافت و واحدهای نظامی و ستون‌ها سریعتر به مقصد می‌رسیدند.‏
حرف او با این جمله پایان گرفت كه اگر فردا حمله انجام شود، پیروزی بزرگی به دست خواهد آمد و جان بسیاری از سربازان و نظامیان حفظ خواهد شد.
عباس نقشه را برداشت و با اشتیاق بالا و پایین آن را با مقیاس‌های ذهنی خودش زیر و رو كرد و بعد سؤال و جواب‌ها شروع شد. چند وقت است كه این منطقه متروكه شده؟ ضد انقلاب ها از چه سلاحی برخوردارند؟ وابسته به كدام گروهند؟ بهترین موقع برای غافلگیری چه زمانی است؟ و…
مامور به یكایك سؤال‌ها پاسخ داد. عباس هم آمادگی خودش و بچه‌ها را اعلام كرد و جلسه تمام شد. آن شب فكر و ذهن عباس درگیر عملیاتی بود كه صبح روز بعد می‌خواست انجام شود. خواب به سختی به چشمانش راه پیدا ‌كرد. گاهی به عكس دخترش خیره می‌شد و گاهی غلتی می‌زد.
با طلوع آفتاب، همه برخاستیم. طبق معمول عباس زودتر از همه آماده شده بود.
نمازش را خواند و شاداب روی تختش نشست و منتظر ما بود.
پس از خوردن صبحانه، در خط پرواز جمع شدیم. بازرسی اولیه از هلی‌كوپترها انجام گرفت و بعد استارت زده شد. من به همراه كروچیف ۲۱۴ و مامور كه منطقه را خوب می‌شناخت، در هلی‌كوپتر‌ «ریسكیو» نشستیم. عباس كه فرمانده عملیات بود، با هلی‌كوپتر كبرا از زمین كنده شد و هلی‌كوپتر كبرا دومی هم به دنبال او بلند شد. دقایقی بعد از گوشی صدای عباس را شنیدیم كه به خلبان ریسكیو گفت: «ما پشت سر شما در ارتفاع پایین به مسیر ادامه می‌دهیم. به مامور بگو به محض این‌كه هدف را دید، اعلام كند.»
نیم ساعت گذشت. مامور از پشت شیشه كابین همه‌جا را زیر نظر داشت. گاهی به چپ نگاه می‌كرد و گاهی به راست و زمانی بین دو خلبان قرار می‌گرفت به جلو چشم دوخته بود. اشاره انگشت او به نقطه‌ای در فاصله دور ما را متوجه مقابل كرد. بعد صدایش در گوش‌هایمان پیچید كه به عباس گفت:
ـ اونجاست. اون خونه‌های گلی رو می‌بینی؟ خیلی فاصله داریم.
عباس از ما خواست سرعت را صفر كنیم. بعد آماده حمله شد. حمله اول را خودش به عهده گرفت. سطح ارتفاع را پایین آورد و نزدیك به زمین خزید. همه‌چیز آماده برای حمله بود و بعد انهدام. لانچر‌ها (مخزن راكت) پر بود از راكت. عباس سرعت گرفت، به نزدیك خانه‌های متروكه كه رسید، صدای مامور را شنیدیم كه فریاد زد:
ـ حالا وقتشه، امانشان نده.
عباس ارتفاع گرفت و سر هلی‌كوپتر را به سمت هدف قرار داد. در این موقعیت ما انتظار شلیك داشتیم، اما عباس بدون این‌كه راكتی شلیك كند، از روی خانه‌های متروكه گذشت. صدای مأمور را شنیدم كه فریاد زد:
ـ چه‌كار می‌كنی؟ چرا نزدی؟
و بعد صدای عباس را شنیدیم كه با خشم گفت:
ـ برگردید!… برگردید!
مامور فریاد زد:
ـ برگردیم؟ می‌دونی چه‌كار داری می‌كنی؟
صدای عباس بلندتر از قبل به گوش رسید:
ـ مردك خفه‌شو. همگی برگردید.
ما مات و مبهوت مانده بودیم. چه اتفاقی افتاده بود، عباس دور بلندی زد و برگشت و ما به دنبالش. وقتی به پادگان رسیدیم و فرود آمدیم، در كشویی‌های هلی‌كوپتر از بیرون باز شد و چهره برافروخته عباس مقابلمان آشكار شد.
عباس، چنگی انداخت و یقه مامور را گرفت و پایین كشید. سپس او را روی زمین انداخت و با كشیده به جانش افتاد و در حالی كه از خشم می‌لرزید، فریاد زد:
ـ مردك، ما رو به جنگ زن و بچه مردم فرستادی؟… عوضی…
همه تلاش كردیم و مامور را از زیر دست‌های عباس بیرون كشیدیم. سپس دونفری زیر بغلش را گرفتیم و او را كشان‌كشان به كنار سكوی سیمانی گوشه میدان بردیم.
عباس كه حالش دست خودش نبود، زد زیر گریه و مدام تكرار می‌كرد:
ـ خدایا شكرت… خدایا شكرت!
ما ساكت بودیم. بقیه بچه‌ها هم آمدند. كمی كه آرام گرفت، خودش به حرف آمد:
خوب شد به حرفهای اون مردك گوش ندادم. یك لحظه به خودم گفتم من كه می‌تونم هدف رو بزنم، پس بگذار نگاهی از بالا به توی حیاط خونه‌ها بیندازم. این بود كه شلیك نكردم و از روی خونه‌ها رد شدم و داخل حیاط رو نگاه كردم.
و بعد دوباره گریه امانش را برید. كمی آب به او دادیم. آرام كه شد، ادامه داد: در حیاط یكی از خونه‌ها بچه‌ای رو دیدم كه وسط حیاط ایستاده بود و بالا رو نگاه می‌كرد. در همون موقع زنی از داخل اتاقی بیرون پرید و بچه‌ را در آغوش كشید و به سمت اتاق روبرویی خیز برداشت، یك لحظه زن خودم رو دیدم كه دخترم رو بغل كرد و هراسان به درون اتاق دوید.
اسم زن و دخترش را كه آورد. دوباره منقلب شد. با كف دست صورتش را پوشاند و به گریه ادامه داد. مامور كه كمی دورتر از ما خاك آلود ایستاده بود، جلو آمد و با التماس گفت: به جان بچه‌هام، اونجام فقط نیروهای ضد انقلاب بودند. به خدا اگر زن و بچه بودند، طرح حمله را نمی‌ریختیم. باور كنید،‌ خدا بچه‌هام رو بگیره اگه دروغ بگم. اونجا اصلاً جای زندگی نیست. ما چند وقته آن‌جا را زیر نظر داریم. عباس از جا برخاست و به طرف خوابگاه رفت.
از این ماجرا چند روز گذشت. عملیات به شكل دیگری انجام گرفت. مأموریت ما همه تمام شد و به اصفهان بازگشتیم. دو ماه بعد عباس دوباره به منطقه اعزام شد و در این مأموریت بود كه به شهادت رسید. من كنارش نبودم، اما كسی كه در آخرین لحظات از داخل جیپ «دیس‌پچ» با او به طور رادیویی در تماس بود، ماجرای شهادتش را برایم اینگونه شرح داد:
آن روز پشتیبانی از ستون نظامی را كه به سمت مرز می‌رفت، به عهده عباس و همرزمانش گذاشتند. عباس خلبان یك بود و مسعود نژادحسینی كمك. ستون نظامی آرام آرام پیش می‌رفت و پیچ و خم جاده را پشت سر می‌گذاشت. قسمتی از مسیر، جنگل بود و قسمت‌هایی صخره‌ای با كوه‌های بلند. محافظت هوایی از ستون و به سلامت رساندن فرماندهان و سربازان به عهده هوانیروز بود. عبور ستون اغلب پیامدهایی هم داشت. گاهی چند تا آدم مسلح، قادر بودند با مخفی شدن در لابه‌لای صخره‌ها و شلیك چند گلوله، ستونی را ساعت‌ها متوقف كنند.
در چنین وضعی كار هلی‌كوپتر‌های كبرا شروع می‌شد. آنها مثل اجل معلق ظاهر می‌شدند و با پرتاب راكت و شلیك گلوله‌های ۲۲ میلیمتری به نقاط مشكوك حجم گسترده‌ای از آتش به‌وجود می‌آوردند. آتشی كه كمتر كسی توان ایستادگی در مقابلش را داشت.
موقع حركت ستون، همیشه امكان حمله به ته ستون وجود دارد و عباس پیوسته دل‌نگران سربازان ته ستون بود. آن روز ستون جلو می‌رفت و عباس مثل عقابی روی ستون بال گسترده بود و مراقب سر و ته ستون بود و هر جنبنده‌ای را زیرنظر داشت. سربازان وقتی می‌دیدند كه دو عقاب تیزپرواز سایه به سایه‌ در كنارشان هستند و امنیتشان را پوشش می‌دهند،‌ از خوشحالی برای آنها دست تكان می‌دادند و ابراز علاقه می‌كردند.
عبور ستون از میان راه‌های پرپیچ و خم، مستلزم‌ نظارت بیشتری بود. فردی كه با بی‌سیم جیپ با عباس مكالمه می‌كرد، تعریف كرد وقتی به عباس گفتم «سربازها خیلی خوشحالند كه مراقبشون هستی»، گفت:
ـ نگران نباشن، حواسم به اونهاست. امكان نداره بزارم خونی از دماغشون بیاد.
ستون به راهش ادامه می‌داد. سربازان ته ستون كه سرهایشان را بالا گرفته بودند و شاد بودند،‌ ناگهان صدای شلیك رگباری از گلوله‌ در صخره‌ها پیچید و سپس دیدند كه عقاب تیز پرواز به سمت شلیك صدا جهت گرفته و شیرجه‌اش را آغاز كرده است. هلی‌كوپتر عباس ارتفاع كم كرد و از روی سر سربازان عبور كرد و در حالی كه سایه‌ هلی‌كوپتر هر لحظه به خودش نزدیكتر می‌شد، سربازان عباس را در كابین می‌بیند كه روی فرامین خم شده و مسعود را كه خودش را عقب كشیده است.
در میان بهت و حیرت سربازان سایه‌ هلی‌كوپتر به هلی‌كوپتر رسید و سپس با برخورد با صخره‌ها حجم بزرگی از آتش‌ شعله كشید. آتشی كه در دلش دو نفر را سوزاند، دو نفری كه عاشق وطنشان بودند.
هیچ‌كس نمی‌دانست كه در لابه‌لای صخره‌ها، كسانی با تیربار ۶۰ به انتظار نشسته‌اند و می‌خواهند كسی را هدف قرار بدهند كه مرامش حفظ آب و خاك این سرزمین بود.
آنها مردی را به شهادت رساندند كه با دیدن زن و بچه‌، عملیات موفقی را متوقف كرد تا آسیبی به هیچ غیرنظامی نرسد، حتی اگر در میان جمع كثیری از دشمن تنها یك زن و بچه باشد.
آنها نمی‌دانستند كه اگر چشم عباس به كودكی فقیر می‌افتاد و سربازی را بی‌پناه می‌دید، اشكش جاری می‌شد، آنها نمی‌دانستند كسی را هدف گرفته‌اند كه آرزویش آرامش، عمران و آبادانی در كردستان بود.
عشق به همین ارزش‌ها بود كه وقتی عباس برای چندمین بار روی سر سربازان چرخید و اطراف را زیر نظر گرفته بود، گلوله‌‌ای داغ از دهانه لوله‌ای سیاه خارج شود و بعد از طی مسافتی و درهم شكستن شیشه به زیر گلوی عباس بنشیند. كسی گلوله را ندید، اما همه شاهد مرگ دردناك عقاب بودند كه دلش مهربان و عاشق وطن بود.
***
روزی كه جنازه عباس را برای تشییع به اصفهان انتقال دادند، جمعیت زیادی مقابل پادگان جمع شده بودند. پیكر مطهر عباس روی دست‌ همرزمانش دست به دست شد و پیش رفت. تا این‌كه در آمبولانس گذاشتند.
پشت آمبولانس، ماشین سفیدی بود كه روی صندلی عقب‌ زنی بچه در بغل گریه می‌كرد. بی‌اختیار یاد گریه‌های پنهان عباس در شبهای منطقه افتادم. اشك‌هایی كه روی عكس دخترش می‌چكید و حالا شاهد گریه زنی بودم كه اشكش بر چهره دختركی می‌چكید كه هنوز یك سالش نشده و مات و مبهوت به مادرش خیره شده بود.

منبع: روزنامه اطلاعات، شماره ۲۶۹۲۴، چهارشنبه ۱۳۹۶/۱۰/۴

تاریخ درج مطلب: شنبه، ۷ بهمن، ۱۳۹۶ ۹:۰۴ ب.ظ

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

+ 23 = 33