خاطرات یک زوج جوان از اردوی راهیان نور 5

در این ایام که زائرین در قالب اردوی راهیان نور به مناطق عملیاتی می روند و با شهدا تجدید پیمان می کنند، خاطرات یک زوج جوان را از زیارت این مناطق در اولین روزهای زندگی مشترکشان که در سال ۹۲ منتشر شده مجددا منعکس می نماییم…

قسمت آخر

خیلی زود گذشت. سه روز سفر به کربلای ایران، با چشم به هم زدنی گذشت. روز آخری بود که فرصت داشتیم شروع زندگیمان را متبرک به شهدا کنیم. آن روز از صبح، حال و هوای فاطمی داشتیم. مخصوصا که حسینیه های برادران و خواهران به نام های نامی امیرالمومنین (ع) و حضرت زهرا (س) متبرک بود.

باید با پادگان دژ خداحافظی می کردیم. در طول سفر، پیرزنی همراهمان بود که بدون فرزندانش به این سفر آمده بود. با وجود سن بالایی که داشت، خیلی راحت راه می رفت و زمان طولانی در اتوبوس نشسته بود که این را مدیون ورزش کردن می دانست. اما دچار آلزایمر شده بود و گاهی، چیزهایی را به یاد نمی آورد. موقع خداحافظی از پادگان دژ، با اضطراب و بی تابی دنبال کسی بود که کمکش کند.می گفت: تلفن همراهم گم شده و پیدایش نمی کنم. بعضی ها توجهی نمی کردند و به حساب آلزایمر داشتنش می گذاشتند اما عده ای هم شروع به جست و جو کردند اما تلفن پیدا نشد. همین باعث شد تا اتوبوس ما از همه عقب بماند ولی نکته جالب این بود که همه صبوری می کردند و حتی او را دلداری می دادند که اشکالی ندارد و انشاالله پیدا می شود. کسی نبود که اعتراض بیموردی کند و سرکوفت بزند که یک پیرزن ما را معطل کرده است و … . لحظه آخر باز هم چشمانم به پرچم مشکی ” یا فاطمه زهرا ” سلام الله علیها افتاد. زیر آن پرچم از شهادت نوشته بود.

می گفت: ” مادر” هر کاری بکند اهل خانه یاد می گیرند. مثلا اگر ” شهید ” شود. اهل خانه ای؟…

سوار اتوبوس شدیم و به خواست آن پیرزن، مدام به تلفن همراهش زنگ میزدیم تا اگر پیدا شد، به دستمان برسانند. بعد از چند دقیقه دوباره یادش می رفت که همین چند دقیقه پیش بود که زنگ زده ایم و قسم می داد که فکر کنید تلفن مادر خودتان گم شده! زنگ بزنید ببینیم کجاست. همان پیرزن با همسرم رابطه خوبی برقرار کرده بود. خیلی از او خوشش آمده بود تا جایی که تعریف او را به خودم می کرد و میگفت که مراقبش باشم. در طول راه مشغول رسیدگی به امور او بودیم تا رسیدیم به اروند کنار. اروندی که می گویند بیشتر شبیه دریاست تا یک رودخانه معمولی. علاوه بر موانع دشمن مثل مین و سیم خاردار و خورشیدی و … وجود کوسه های وحشی و شدت جریان آب و جزر و مد و سردی آب از موانع طبیعی بود که گریبان رزمندگان را گرفته بود. به طوری که کوسه ها به آن ها رحم نمی کردند و آن غیور مردان برای اینکه عملیات لو نرود، سرشان را زیر آب می کردند و فریاد ناشی از دردشان را به دل آب می زدند. به منطقه عملیات والفجر 8 قدم گذاشته بودیم که رمز شروعش ” یا فاطمه زهرا ” (س) بود. کتابی که شب اول از اردوگاه کرخه خریده بودم، به خوبی از زبان یک غواص، سختی های عبور از اروند و مشکلات بعد از آن را شرح داده است. کتاب ” نسیم تقدیر” داستان رزمنده غواصی است که در عملیات راه خود را گم می کند. بعد از اینکه جراحاتی به بدنش وارد می شود حالت مکاشفه ای برایش رخ می دهد و حضرت فاطمه (س) و چند زن دیگر را می بیند و می داند که وقت شهادتش فرا رسیده است. در آخرین لحظات عمرش، علاقه وافر او به فرزندش وحید باعث می شود تا از خدا بخواهد عمر دوباره ای به او بدهد تا بار دیگر فرزندش را ببیند و سپس شهید شود.

دعای او بلافاصله برآورده می شود. پس از گذشت 48 ساعت به دست نیروهای عراقی اسیر می شود و لحظه لحظه های سخت اسارت را که با شکنجه های وحشتناک همراه بوده است، تعریف می کند.

از روی پل های معلقی که رزمندگان اسلام برای عملیات استفاده کرده بودند و از میان نی زار عبور کردیم تا به کنار اروند رسیدیم.

باز هم پرچم های ” لبیک یا خامنه ای ” چشم نوازی می کردند. عبارتی که در کنار علم ” یا لثارات الحسین ” (ع) گوشزد می کرد که اگر آن زمان نبودیم تا حسین (ع) را یاری کنیم، اما امروز در غیبت امام زمان (عج) مسلم او را تنها نگذاریم.

مسجدی که آن طرف اروند در خاک عراق و فاو ساخته شده است را عده ای به نام مسجد حضرت زهرا (س) می شناسند.

از اروند حرکت کردیم. طبق معمول که داخل اتوبوس و بین راه بیشتر از خستگی خوابمان می برد، خوابیده بودیم که اتوبوس ایستاد. وارد منطقه ای شدیم که تا به حال به آن جا نرفته بودم. منطقه عملیات کربلای 4. از بین کانال عبور کردیم. خواستیم کنار هم راه برویم اما نمی شد از بس که عرض آن کم بود. آخر کانال که رسیدیم از خادمین شهدا سوال کردم که این کانال از همان زمان جنگ مانده؟ گفتند: بله. رزمنده ها از همین ها که در دل زمین صاف ایجاد شده بود برای عبور و حفظ جانشان استفاده می کردند و گاهی چند شبانه روز در آن توقف داشتند.

خادمین می گفتند: اینجا بین ما و عراق همین نهر با عرض کمتر از 10 متر است. سعی کنید دوربین ها را به سمت عراقی ها و پاسگاهشان نگیرید.

در مورد شهدا هم می گفتند که زیر همین نهر تعداد زیادی شهید خوابیده اند اما عراق اجازه نمی دهد تا مسیر آب را عوض کنیم و شهدا را بیرون بیاوریم. غربت خاصی در آن منطقه حاکم بود. منطقه پاسگاه خیّن.

آخرین منطقه هم که قرار بود مشرف بشویم، بوی چادر خاکی حضرت زهرا (س) می داد.شلمچه. شلمچه را نمی توان توصیف کرد. مخصوصا غروب های آن را. شلمچه را باید بود و دید و حس کرد. شلمچه ای که می گویند امام رضا (ع) هنگام ورود خود به ایران در آن جا توقف کردند و فرمودند: « روزگاري بهترين پيروان ما در اين سرزمين ماوا مي‌گيرند» . هرچند که سند قطعی برای این حرف وجود ندارد اما خیلی از اتفاقات دفاع مقدس با عقل و منطق هیچ کسی سازگار نبوده و نیست و در این که آنان پیروان حقیقی ائمه بودند، شکی نیست. پیروان بر حقی که با رمز مقدس ” یا زهرا ” (س) عملیات کربلای 5 را به حماسه ای بعد از کربلای 4 تبدیل کردند. شلمچه ای که حضرت زهرا(س) هر شب به سراغ فرزندان شهیدشان می آمدند و سر آنان را به چادر خاکیشان می گرفتند و آن ها را از تنهایی در می آوردند. از شلمچه هرچه بتوان گفت، باز هم حق آن ادا نشده است.

وارد شلمچه شدیم و خوشحال از اینکه بازهم غروب دیگری به شلمچه دعوت شده ایم اما این بار دو نفره! اینبار باهم دعوت شده بودیم تا در نزدیک ترین نقطه به کربلا، شهدا را قسم بدهیم که زیارت امام حسین (ع) را نصیبمان کنند.

خاکریزها و سنگرهایی که حال و هوای روزهای جنگ و پر هیاهوی دفاع مقدس را به ما القا می کرد با نوشته هایی تامل برانگیز تزیین شده بود. جنگ سخت دیروز، جنگ نرم امروز:

اما جنگی نرمی که سخت تر از دیروز است. دشمن ما وقتی دید نمی تواند از طریق حمله نظامی با کمک بسیاری از کشورهای دنیا، از پس غیرت این جوانان و سربازان امام زمان(عج) بر آید، بیشتر از قبل، جنگ نرم را درپیش گرفت تا با حمله هایی بی صدا ولی هزاران برابر موثرتر به جوان های مملکت اسلامی، ضربه بزند.

سو استفاده از شهوت های مختلف در وجود انسان و تزیین گناه های بزرگ و کوچک با توسل بر وسایلی از قبیل ماهواره و اینترنت و شبکه های اجتماعی و … از مهمترین اقدامات دشمن است که امروزه فرهنگ جامعه و مردم ما را مورد ضربه قرار داده است. ایجاد برندهای مغایر با شرع اسلام و از طرفی ایجاد شبهه های مختلف در ذهن جوانان برای پذیرش این مد های لباس و سوق پیدا کردن به سمت تقلید از مترسک های ماهواره ای، از فعالیتهای دشمنانی چون آمریکاست که متاسفانه عده ای از جوانان را دچار گمراهی کرده است. در این بین کم توجهی بعضی از مسئولین امر، باعث تاثیرگذاری اقدامات دشمن شده است. اما با عنایت امام زمان (عج) که صاحب این مملکت اسلامی هستند و با درایت و رهبری امام خامنه ای که پرچمدار و علمدار لشکر صاحب الزمان هستند انشا الله دشمن به اهداف خود نخواهد رسید. همسرم می گفت: «می ترسم از آن که باعث گناه دیگران شوم. اگر لباس من، حتی چادر من طوری باشد که نگاه و توجه کسی را جلب کند و او به گناه بیفتد چطور جوابگوی خدا باشم؟». مملکتی که چنین دختران پاک و عفیفه ای را پرورش می دهد و حجاب را برایشان به طور واقعی، مصونیت تبیین می کند، حتما به خواست خدا با یاری این زنان پاکدامن و حمایتشان از رزمنده های امروز، حماسه ای بزرگتر و عظیم تر از هشت سال دفاع مقدس را به خود خواهد دید.

سه سال پیش که با دوستانم در دانشگاه به زیارت شهدا در شلمچه مشرف شده بودیم، بعد از یک مراسم روضه خوانی امام حسین (ع) و سینه زنی حسابی ، یک شهید گمنام رخی نشان داد و همان شد که اطراف آن جا را بگردیم تا استخوان های او را پیدا کنیم. حال و هوای عجیبی بود. اندازه ی یک کیسه استخوان پیدا شد که مشخص بود سن و سال کمی داشته. او را در همان مکان دفن کردند و سنگ قبر کوچکی هم برایش گذاشتند. امسال هم او را با نشانه ی پرچمی که داشت پیدا کردم و با همسرم به زیارت او رفتیم.

نماز جماعت را هم روی همان خاک های معطر شلمچه خواندیم. بعد از نماز، قرعه کشی برای کمک هزینه سفر به کربلا انجام شد و بازهم یک مجاور امام رضا (ع) زائر امام حسین (ع) شد. گویی که شلمچه از همان ابتدا که امام رضا (ع) وارد آن شده بود تا زمان دفاع مقدس که تعداد زیادی از رزمندگان خراسان در آن جا شهید شدند و تا الان و آینده، برای خراسانی ها و مشهدی ها حساب ویژه ای داشته و دارد.

باید با شلمچه و مناطق عملیاتی خداحافظی می کردیم. هم دوری از این حال و هوا و هم بازگشت به شهر اشک، تهران، برایمان سخت بود. دوباره ورود به زندگی ای که فقط رنگ و بو و زرق و برق دنیایی دارد و بازهم به میان جایی که فقط اسم شهدا بر کوچه و خیابان و اتوبان هایش است. موقع بازگشت چشممان به نوشته ای افتاد که بارها دیده بودیمش اما قابل تامل: شهدا را به یاد بسپارید نه به خاک.

التماس دعا

تاریخ درج مطلب: پنجشنبه، 12 فروردین، 1395 1:42 ب.ظ

دسته بندی: خاطرات مردمی


برچسب‌ها:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *