داستان تار سبیلی که گره کور آهن را باز کرد!

محسن رفیق دوست، اولین وزیر سپاه پاسداران در کابینه میرحسین موسوی و بعد از آن رئیس بنیاد مستضعفان، در کتاب خاطرات خود داستان جالبی از یک گره گشایی اقتصادی در شرایط بغرنج ارزی روایت می کند: [این داستان] مربوط به زمانی است که تازه جنگ تمام شده بود و من به بنیاد مستضعفان رفته بودم؛ زمانی که اصلا ارز در مملکت نبود و وام هم نمی دادند. بزرگترین شرکت فولاد در ژاپن به نام ماروبنی، حدود یک میلیارد و چهارصد میلیون دلار از بانک مرکزی ما طلب کار بود. آقای هاشمی، که تازه رئیس جمهور شده بود، به من گفت که آهن وارداتی با دلار هفت تومان الآن در بازار کیلویی صد و شصت تا دویست تومان است. گفتم که اگر اجازه بدهید من آهن می آورم. دیدم خیلی معطل کرد. من به وسیله وحید علاقه مند، از تجار ایرانی خارج کشور، با آن شرکت ژاپنی ارتباط برقرار کردم و رئیس شرکت پیش من آمد. اسمش ماتسومورا بود. به او گفتم: «آهن به من نسیه می دهی؟» پرسید: «ضمانت چی می دهی؟» گفتم: «هیچی. نه می توانم گشایش اعتبار بکنم و نه ضمانت نامه بدهم.» گفت: «پس چطور ضمانت می کنی؟» من یک دستمال کاغذی برداشتم، یک تار سبیلم را کندم و لای آن گذاشتم، دستمال را تا کردم، چسب زدم و به دستش دادم. نگاهی به علاقه مند کرد. علاقه مند معنی این کار را به او توضیح داد. او هم دستمال را گرفت و رفت. بعد شروع کرد به فرستادن آهن با دلار به قیمت آزاد صدوبیست تومان. ما آهن را فروختیم به کیلویی هشتاد تا نود تومان و قیمت آهن را شکستیم. خلاصه دویست و خرده ای میلیون دلار آهن آوردیم. می فروختیم و پولش را برایشان می فرستادیم. سی میلیون و خرده ای مانده بود که من ریال آن را به بانک مرکزی دادم که حواله بکند. یک مرتبه به بی ارزی خوردیم. هیچ کس ارز نداشت. همه قفل کرده بودند. هیچ جا هم نسیه نمی داد. در همین اوضاع، ماتسومورا در مقام نماینده شرکت ژاپنی پیش من آمد و گفت که ما حاضریم با دولت ایران قسط بندی بکنیم؛ به شرطی که تو دخالت بکنی. زنگ زدم به آقای هاشمی که چه کار کنم؟ آقای هاشمی بلافاصله گفت: «با او مذاکره کن که این کلید نجات اقتصاد مملکت است.» آقای کاشان، معاون بانک مرکزی را خواستم و پرسیدم: «چقدر به این ها بدهکارید؟» گفت: «یک میلیارد و چهار صد میلیون دلار.» پرسیدم: «چطور می خواهی پرداخت کنی؟» گفت: «یک سال تنفس بدهند؛ بعد ما دو ساله بدهیم.» پرسیدم: «با چه بهره ای؟» گفت: «لایبور(۱) به علاوه پنج شش درصد خوب است.» آن موقع لایبور به علاوه تا ده درصد هم بود. پرسیدم: «وکالت دارم؟» مِن مِن کرد که بله، ولی شما چه کار می خواهی بکنی. گفتم که با این دیگر کار نداشته باش.
شب ها تا پنحج صبح در هتل استقلال با اینها مذاکره می کردیم. می گفتیم که اولا دو سال تنفس می خواهم، بعد هم چهار ساله، روزی یک میلیون دلار، هزار و چهار صد روز. گفتند: «بهره چقدر؟» گفتم: «بهره دیگر چیست؟ شما آمده اید که به ما محبت بکنید.» گفتند: «مگر بدون بهره هم می شود؟» از آنها اصرار و از من انکار، بالاخره آنقدر کشاندیم که لایبور به علاوه هفتاد و پنج صدم درصد را قبول کردند. زنگ زدم به کاشان و موضوع توافق را گفتم. گفت: «تو انگلیسی بلد نیستی. حتما اشتباه متوجه شدی.» گفتم: «چطور متوجه نشدم؟ من بهترین مترجم را داشتم.» زنگ زدم به آقای هاشمی. گفت: «حاج محسن ولش نکن. عالی است!»
ژاپنی ها قرارداد را تایپ کردند و آوردند. زیرش نوشتند: «ضامن؛ محسن رفیق دوست.» پیش خودم گفتم آخر مگر می شود یک کاسب ضامن بانک مرکزی یک مملکت بشود! گفتم: «اسم مرا بردارید.» گفتند: «ما به این شرط قبول می کنیم.» گفتم: «لااقل این را بردارید و به جایش بنویسید شاهد و پیگیر اجرای قرار داد.» قبول کردند و قرارداد امضا شد.
جشنی در باشگاه بانک مرکزی گرفتند. موقع امضای قرارداد، چند نفر از ژاپنی ها و آقای دکتر عادلی(۲) و وحید علاقه مند هم بودند. آقای عادلی قبل از امضا گفت که من سوالی از آقای ماتسومورا دارم. سه نفری به یک اتاق رفتیم. عادلی پرسید: «می خواستم بدانم علت اینکه شما پای یک قرارداد رسمی آقای رفیق دوست را به عنوان ضامن بانک مرکزی نوشتید چیست؟» ماتسومورا کیفی مثل کیف سلمانی داشت که از بالا باز می شد. دیدیم دارد داخل آن را می گردد. یک مرتیه آن دستمال کاغذی را در آورد. گفت: «آقای عادلی، شما بانک مرکزی بودید و یک میلیارد و چهارصد میلیون دلار اعتبار کانفرم شده [تایید شده] دست ما داشتید و نمی دادید. این آقای رفیق دوست فقط همین یک تار سبیل را دست من داشت. من خبر دارم که پول تتمه طلب ما را به بانک داد و شما پول را تبدیل به دلار نکردید تا برای من بفرستید. آن وقت ایشان رفت از کِرِدیت بانک سوییس قرض کرد و طلب ما را تمام و کمال داد. تار سبیل ایشان از ضمانت شما معتبرتر است.»{خنده} خود عادلی، بعدها، در جلسه ای گفت که حاج محسن آن کار تو برای جمهوری اسلامی هفت میلیارد دلار فایده داشت. یعنی بعد کوپاسو آمد، هرمس آلمان آمد، و بقیه آمدند و آن سد شکسته شد و مملکت راه افتاد.

پینوشت:
۱- لایبور برابر میانگین نرخ بهره بین بانکی است که بانک ها برای دوره های کوتاه مدت یک ماهه، سه ماهه، شش ماهه و یک ساله به یک دیگر وام می دهند.
۲- دکتر سید محمد حسین عادلی، معاون وقت اقتصادی وزیر امور خارجه.

تاریخ درج مطلب: چهارشنبه، ۲۵ دسامبر، ۲۰۱۹ ۶:۴۹ ب.ظ

دسته بندی: خاطرات برگزیده

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

10 × 1 =