داستان یک عکس با کمی لرزش دست از جنگ

حبیب احمدزاده، رزمنده و نویسنده دفاع مقدس: این عکس را من گرفتم از لحظه انفجار اطاقک یک آسانسور که دیدگاه دوم ما در تمام جنگ شده بود، آن لحظه بود که دیگر مسجل شد لو رفته، دقیقا در حدود بهمن ماه سال شصت و چهار، انفجار یک گلوله تانک درست وسط پنجره اش در بالای دستگاه کت کراکر در پالایشگاه آبادان
و من که زیر دستگاه ایستاده و از این لحظه اصابت با صدای مهیب و لرزش اجباری ناشی از موج در دستانم کنار آمده و با دوربین یاشیکای شخصی تصویر میگرفتم. و سنگ خرده های آجر و شیشه که دور و برم می ریختند و منی که با کمی فاصله احتیاطی سعی میکردم در مابین خط شلیک تانک تی شصت و دو دشمن و اطاقک دیدگاه قرار نگیرم.
حال اگر بدانید که لحظه اصابت گلوله های تانک به این اطاقک و انفجارهای مهیب آن، یک انسان با تمام گوشت و پوستش درون این اطاق وجود داشته چه حسی به شما دست خواهد داد؟ ترس؟ کنجکاوی؟ خوشحالی که خود درون این اطاقک نبوده اید.

چند دقیقه قبل تر رزمنده جوانی از کرمان به بالای دیدگاه رفته بود به نام زندی، تا آن دست رودخانه را بدلیلی شناسایی کند، که گلوله اول دشمن از پنجره وارد و دقیقا از کنار صورت او گذشته و از بغل به موتور بزرگ آسانسور برخورد کرده با زاویه نود درجه به سمت سقف کج و از دریچه کوچک بالای سر که هزاران بار دیده بودیمش و تنها اطاقک را از باران محافظت میکرد خارج و در همان جا منفجر شده بود وقتی سیصد و خرده ای پله را غلام و امیر دویده تا خود را به بالا برساند، زندی با کمی موج گرفتگی در حال خروج از اطاقک بود، با آنکه خرده آجرها و سوت گوش تنش و شنواییش را آزرده بود و کاملا ولی با استانداردهای آن زمان جنگ کاملا سالم محسوب میشد. وقتی رسیدم امیر و غلام او را پایین آورده و زندی به جای بیمارستان، دوباره به خط فاو برگشته بود.
سالها گذشت تا هفته قبل که در راه رفتن به بلوچستان پنجشنبه غروب از کرمان گذر کردیم، با آقا مکی به سر مزار حاج قاسم هم رفتیم و فردا صبح در راه از راننده کرمانی سراغ زندی را گرفتم. گفت میشناسمش در همان عملیات فاو شهید شد با افسوس گفتم عجب ولی نکته دیگرش بیشتر ناراحتم کرد گفت فرمانده گردان ادوات و خمپاره انداز لشکر ثار الله بود میگفتند خانمش وسط همان عملیات بهش پیغام داده که خودت را برسان دخترمان مریضه، وسط عملیات نتونسته نیروهاش را ول کنه بره و دختر فوت کرده بوده، بعد یک ماه وسط همان عملیات هم خودش شهید شده.

نگاه آقا مکی کردم، سری تکان داد همین که یعنی چه ها گذشته تا این مملکت مونده، و از بیابان های پایین دست کرمان که میگذشتیم غرق در فکر داستان و خاطره ای بودم عجیب که این رادمرد، نادیده برایم رقم زده بود.

تاریخ درج مطلب: پنجشنبه، 1 اسفند، 1398 8:58 ب.ظ

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

+ 21 = 31