۳۸ سال جستجو برای یافتن نشانه ای از یک دوست؛ این بار منزل مرتاض هندی.

من، هر چه توان داشتم به کار گرفتم تا ردی از آقا موسی پیدا کنم. حتی در سفر هند هم که برای کار دیگه ای رفته بودم، برای پیدا کردن آقا موسی تلاش کردم. چون شنیده بودم از این مرتاض ها هستند و ممکنه ما رو راهنمایی کنند، من خیلی گشتم … هر کسی که احتمال می دادم، می تونه کمکی کنه، سراغش رفتم. من هیچ ارادتی به این طیف نداشتم، مع ذلک رفتم که یه چیزی پیدا کنم. همه جا رفتم، همه جا پی گمشده ام، گشتم …

حمید قزوینی: جوابی نمی دادند؟
چرا جواب کلی این بود که هست، آقا موسی هست و پیداش می شه …
تا اینکه یه آقایی رو پیدا کردیم که اردو زبان بود. چون اردو با فارسی یک شباهت هایی داره. آشنایی در هند داشتم که ایشون، کسی رو به من معرفی کرد و گفت: این می تونه به شما کمک کنه. با ایشون قرار داد بست که مبلغی پول بهش بدیم و ما رو ببره پیش یه «مرتاض» این مرد ما رو به جزیره مانندی برد، یه ساعت و نیم، با بلم تو راه بودیم و به جنگلی رسیدیم. توی اون جنگل کم کم، ترس من رو گرفت که این آقا کیه ما دنبالش اومدیم؟، بعد هم این صدا هایی که تو جنگل می اومد و حیواناتی، پرنده و غیر پرنده و این ها، صداهای عجیب و غریب، ولی خب ما رفتیم تو دل جنگل، ایشون از جلو و ما از عقب و بالاخره به این آقا رسیدیم که لخت نشسته بود و فقط استخوان و پوست بود.

امام موسی صدر

من همین جور از دور که این رو دیدم، نتونستم تو چشمش نگاه کنم. چشمش خیلی حرارت داشت. دومین دفعه هم نتونستم نگاه کنم و سرم پایین بود. نشستیم روی زمین و هیچ حرفی هم نزدیم، نه اون حرف زد، نه ما. یه تیکه چوب برداشت و یه خطی روی زمین کشید و گفت: زنده اس. گفت: یه سال دیگه خبر این موضوع رومی شنوید، یه همچین چیزی، کلمات حالا کم و زیاد داره ولی معنی اش اینه که یه سال دیگه خبر دار می شید من تو دلم فکر کردم که آیا آقا موسی زنده. هست یا نه، این گفت زنده اس و سرش هم برهنه اس. من نفهمیدم یعنی چی. اما یه سال رو از همون زمان حساب کردم تا آخرین روزی که یه سال شد، یکی از نیروهای نظامی قذاقی به آمریکا فرار کرد و راجع به آقا موسی گفت: ایشون زنده اس و در فلان محل نگهداری می شه. سر اون روزی که به ما گفته بود یه سال، حساب دستمون بود.

حمید قزوینی: مرد هندی به چه زبانی صحبت می کرد؟
نمی دونم چه جور زبونی داشت. من که نمی فهمیدم چی می گفت. اون با با که زبان اردو داشت و راهنما بود و من رو به اونجا برد و ترجمه می کرد، این حرفها رو زد.

حمید قزوینی: پول یا دستمزدی گرفت ؟
نه، اما این واسطه گرفت. مرتاض ابدا. کسی که برهنه نشسته، دیگه احتیاج به پول نداره.

راوی: آیت الله سید مرتضی مستجابی

منبعیاران موافق، حمید قزوینی، موسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر، سال ۱۳۹۵، چاپ اول ۲۲۶

تاریخ درج مطلب: یکشنبه، ۱۰ بهمن، ۱۳۹۵ ۱۰:۲۴ ب.ظ

دسته بندی: خاطرات مشاهیر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

47 + = 57