دو خاطره از دست بوسی دو فرزانه

سید مجتبی مجاهدیان (تقوی) از مخاطبان محترم سایت در خاطره ای ارسالی برای خاطره نگاری می نویسد:
به یاد دو دستبوسی نکته آموزی افتادم که خود شاهد آن بودم:
۱. در مدرسه سید اسمعیل دزفول، بر بالین قرآن شناس فقید علامه سید علی کمالی دزفولی (صاحب “قانون تفسیر”) نشسته بودم. گویا سال آخر حیات دنیوی ایشان بود؛ یعنی سال ۱۳۸۳. جوانی نوزده/ بیست ساله، در زد و اصرار کرد که آقا را ببیند. پس از استجازه و اذن دخول، وارد شد و یکراست به سمت آقا که دراز کشیده بود آمد. آقا به احترام تازه وارد، سعی کرد هر طور که هست، خود را جمع کند و بر تشک بنشیند. قبل از اینکه ایشان به زحمت موفق به این کار شود، آن جوان خم شد و در همان حال دست لرزان آقا را که هنوز در تقلای نشستن بود، بوسید. من که میدانستم استاد کمالی هرگز اجازه دستبوسی به احدی جز فرزندانش نمیدهد و همیشه در قبال اصرار برخی بر دستبوسی شان می فرماید “رسید، رسید” [یعنی لطف و محبت شما را دریافت کردم] دیدم که چون متوجه بوسه جوان بر دست خود شد، فوراً دست جوان را که در دستش بود، گرفت و رها نکرد تا نشست؛ سپس این پیرمرد نود و چند ساله خم شد و در میان بهت و حیرت جوان ناآشنا، بر دست او بوسه زد!…
وقتی جوان رفت، عرض کردم ایشان که سیره و سلوک شما را نمی دانند، حیرت زده می شوند. سپس به شوخی گفتم: این کار شما که “مریدسوزی” است!
در پاسخ فرمود: من کاری جز مقابله به مثل نکردم، در صورتی که بنا به فرمایش قرآن، بهتر بود بیشتر از تحیّتش، مورد تحیّت قرارش میدادم؛ سپس این فراز از آیه ۸۶ سوره نساء را قرائت نمود: “إِذَا حُیِّیتُم بِتَحِیَّةٍ فَحَیُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا”.
۲. فکر کنم سال ۸۵ بود. علامه حسن زاده آملی به دفتر ناشر آثارش در قم آمده بود. اتفاقا بنده هم آنجا بودم. جوانی ذوق زده، سلام کرد و رفت دست آقا را ببوسد؛ که ایشان مانع شد و با تعجب و ناراحتی فرمود: چکار میخواهی بکنی؟! جوان گفت میخواهم دست شما را ببوسم. ایشان فرمود: حافظ می خوانی؟ برو قافیه نون؛ این بیتش را بخوان:
مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن

اما هنوز جوانک خام، اصرار بر بوسیدن دست آقا داشت! به اینجا که رسید استاد گفت: خب اشکال ندارد. صاف بایست و خم نشو! دستهایت رو بینداز! و لب و دهانت را غنچه کن و تکان نده! آونوقت استاد انگشت شست و اشاره اش را در حالی که به هم فشرده بود، بر لب بی حرکت جوانک گذاشت و فرمود: حالا بدون تکان دادن لبهایت ببوس؛ و فوراً دستش را برداشت؛ که باعث خنده و انبساط خاطر جمع شد.

تاریخ درج مطلب: یکشنبه، ۱۶ اردیبهشت، ۱۳۹۷ ۱:۰۶ ق.ظ

دسته بندی: خاطرات مذهبی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

× 8 = 80

چندرسانه‌ای