روایتی از شهید باغبان حرم امام خمینی که در حمله تروریستی شهید شد؛ بابا عاشق زینب بود!

روزنامه اعتماد نوشت:

«بابا عاشق زینب بود، خیلی دوستش داشت. زینب از آمپول و سرم می‌ترسید. بابا حواسش بود زینب سرما نخورد تا كارش به آمپول بكشد. حتی یك‌بار هم سرم نزده بود.» حالا زینب همانطور كه نشسته دست راستش را بالا زده و رگ دستش را نشان می دهد كه در اثر تزریق پی در پی سرم كبود شده و باد كرده. او فرزند ٨ ساله مازیار سبزعلی زاده یكی از شهدای حمله تروریستی روز چهارشنبه در حرم است، پدرش یكی از باغبان‌های فضای سبز حرم امام خمینی بود. او می‌گوید: «دیروز رفته بودیم بهشت زهرا بابا را ببینیم. پارچه سفید را كنار زدند تا صورتش را ببینم. یك طرف صورتش خیلی آسیب دیده بود و یكی از لپ‌هایش سرجایش نبود. اجازه ندادند صورتش را نوازش كنم. حالم بد شد و دكتر آمد به من سرم بزند. گریه كردم بیشتر به خاطر اینكه بابا هیچ‌وقت اجازه نمی‌داد دكترها به من سرم بزنند. امروز صبح هم حالم بد شده بود و دكتر آمد سرم وصل كرد. وقتی خوابیدم خواب بابا را دیدم. توی خواب داشتیم با هم بازی می‌كردیم كه از خواب پریدم.» زینب ٨ ساله وقتی از بازی‌هایش با پدر می‌گوید، می‌خندد. انگار كه پدر روبه‌رویش نشسته و او را به بازی فرامی‌خواند. سرش را روی زانوی مادر می‌گذارد. مادر نگران، دست‌های سفید و یخ كرده دختر ١٢ ساله‌اش را در میان دست‌هایش فشار می‌دهد. می‌گوید: «تو برو تو اتاق؛ اینجا نشسته‌ای و از بابا حرف می‌زنی دوباره حالت بد می‌شه.» اما زینب گوشش به این حرف‌ها بدهكار نیست و از جایش تكان نمی‌خورد. عمویش دست‌هایش را به نشانه آغوش برای زینب دراز می‌كند. زینب روی پای عمویش می‌نشیند و می‌گوید: «ما اصلا باورمون نمی‌شد كه باباست. اول فكر كردیم یكی دیگه است. اما بعد كه آمدیم خانه گفتند خودش بوده. من به دوست‌هام می‌گم بابام واسه ایران جانش را داده.»
خانه فرزانه و مازیار یك سوییت یك خوابه است با حیاطی كوچك در صالح‌آباد، آن طرف اسلامشهر. خانه‌ای كوچك در یكی از كوچه‌های خیابان نگارستان كه دیوارهای آجری‌اش را با بنرهای تبریك و تسلیت پوشانده‌اند. دری كه نیمی‌اش آبی رنگ است و نیم دیگرش را ضد زنگ زده‌اند باز می‌شود و محمد در آستانه‌اش ظاهر می‌شود. لباس‌های سرتاسر سیاه پوشیده و همراه با عموها و پسرعمویش مهمان‌ها را به خانه دعوت می‌كند. از روزی كه خبر شهادت پدرش را شنیده‌اند در خانه‌شان به روی همه باز است. خانه نوساز یك هال كوچك دارد كه كاشی‌های زرشكی رنگ آشپزخانه در نظر اول به چشم می‌آید. یك سو دراور و آینه و سوی دیگر جالباسی. دورتا دور خانه را پشتی‌های كرم رنگی چیده‌اند كه اگر تعداد مهمان‌ها از ١٠ نفر بیشتر شود، دیگر جایی وجود ندارد. فرزانه رحمانی، همسر جوان شهید سبزعلیزاده كنار دخترش نشسته. قاطع و مصمم نشسته و آرام و آهسته صحبت می‌كند. با اندوه و افتخار به عكس همسرش نگاه می‌كند و می‌گوید: «مراسم ارتحال و روز بعدش را حرم بود. عصرش آمد خانه و گفت خسته‌ام. افطاری‌اش را خورده بود و من غذایی كه برای شام آماده كرده بودم را با بچه‌ها خوردیم. سحری كه از خواب بیدار شد، پریشان بود. گفت خواب دیدم دخترم رفته سر كوچه و او را دزدیده‌اند. دوتایی صلوات فرستادیم و با هم روی طاقچه صدقه گذاشتیم. گفت امروز اجازه نده زینب از خانه بیرون برود. زینب را كه هنوز نخوابیده بود، بغل كرد و بوسید و دور خانه چرخاند. هی می‌گفت دختر بابا و ناز و نوازشش می‌كرد. بعد رفت بالای سر محمد پیشانی او را هم بوسید و از خانه بیرون رفت. هنوز چند دقیقه از خانه بیرون نرفته بود كه دیدم برگشت. تا سر كوچه را رفته بود و دوباره برگشته بود. می‌گفت نمی‌دانم چرا از زینب سیر نمی‌شم. دوباره زینب را بغل كرد و موهایش را نوازش كرد. او را چسباند به سینه‌اش وبوسید. محمد به من گفت چرا بابا داره اینجوری می‌كنه؟ من گریه‌ام گرفت و نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. به دست و پای مازیار افتادم و گفتم تو را به خدا امروز را نرو سر كار. انگار یك اتفاقی دارد می‌افتد و مثل همیشه نیست. پشتش به من بود. برگشت و خندید. نصیحتم كرد. گفت نگران نباش. جان تو و جان این بچه‌ها. اگر برای من اتفاقی افتاد از بچه‌ها مراقبت كن. ما ١٩ سال است كه با هم ازدواج كرده‌ایم و او ٧ سال است كه در حرم كار می‌كند این نخستین باری بود كه قبل از رفتنش این حال را پیدا كرده بودیم. هیچ‌وقت از این خبرها نبود. دلم شور افتاده بود و آرام نمی‌شد. دوباره رفت بیرون و سر صالح‌آباد كه رسید به موبایلش زنگ زدم. گوشی را برداشت و گفت نگرانی‌ام بی‌مورد است. هر ١٠ دقیقه یك‌بار به او زنگ می‌زدم و او هر بار كه گوشی را برمی‌داشت آرامم می‌كرد و می‌گفت كه هیچ اتفاقی نمی‌افتد. آن روز از ساعت ٥ صبح كه او از خانه بیرون رفت تا ساعت ١٠ من مدام با او تماس می‌گرفتم و حالش را می‌پرسیدم. ١٠ دقیقه از ١٠ گذشته بود كه هر چه به او زنگ زدم دیگر گوشی‌اش را جواب نداد. هیچ خبری هم نشد. یك ساعت بعد یكی از همكارانش با گوشی مازیار تماس گرفت و گفت: شما خانمش هستید؟ گفتم بله. گفت مازیار حالش خوب نیست. اگر می‌توانی همراه بچه‌ها بیا حرم. دست‌هایم می‌لرزید و گوشی را به زور نگه داشته بودم. قسمش دادم هر اتفاقی افتاده به من بگوید. گفت مازیار شهید شده. از آن لحظه به بعد نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد. از حال رفتم. محمد گوشی را از دستم گرفت و كمك كرد تا از جایم بلند شوم. سه تایی با هم آژانس گرفتیم و رفتیم حرم. هرچه التماس كردیم نگذاشتند داخل برویم. تا بعدازظهر آنجا بودیم و به ما گفتند به خانه برویم تا خبرمان كنند. هنوز باورمان نمی‌شد. یكی از همكارهای مازیار ما را با ماشین به خانه رساند. » محمد دو زانو روبه روی مادر و خواهرش نشسته و با دقت به روایتی گوش می‌دهد كه در این چند روز بارها از زبان مادر شنیده است. میان حرف‌های مادر اضافه می‌كند: «سه نفری داخل ماشین نشسته بودیم و آنقدر حال‌مان خراب بود كه آدرس خانه را گم كردیم. راننده آدرس را بلد نبود و ما هم به جای اینكه به صالح آباد بیاییم سر از عبدل‌آباد درآورده بودیم. ساعت‌ها در خیابان‌ها می‌گشتیم تا بالاخره آدرس خانه را پیدا كردیم.
آخرش راننده با یكی از همكارهای قدیمی پدرم تماس گرفت و آدرس خانه را گرفت تا اینكه به خانه رسیدیم.» فرزانه به گل‌هایی كه مردم برای اظهار تبریك و تسلیت آورده‌اند نگاه می‌كند و می‌گوید: «مازیار هیچ‌وقت بلد نبود از زندگی گلایه كند و هر وقت من یا بچه‌ها خواسته‌ای از او داشتیم تا جایی كه توان داشت انجام می‌داد. حتی هیچ‌وقت به ما نمی‌گفت نداریم یا نمی‌شود. ما حتی نمی‌دانستیم او چقدر حقوق می‌گیرد.»
برادر بزرگ‌تر آقا مازیار از راهی می‌گوید كه برادرش برای وطن انتخاب كرد: «خودش این را می‌خواست و غیرمستقیم در این مسیر شهید شد.» او از برخورد پرسنل حرم و دیدارش با سیدحسن خمینی نیز می‌گوید: «دیروز حسن‌آقای خمینی را در حرم امام دیدیم و تمام حرف‌های‌مان را به او گفتیم. البته مسوولان هم تا جایی كه می‌توانستند به ما كمك كردند. دیروز كه تشییع جنازه بود نزدیك به ٣٠٠ نفر به خانه ما آمده بودند آنقدر كه دیگر جایی برای نشستن نبود. از حرم تماس گرفتند و گفتند هم برای‌شان هتل فراهم می‌كنند و هم هزینه افطاری را می‌دهند. من از لطف همه مردم ایران تشكر می‌كنم. ما بعضی‌ها را نمی‌شناختیم اما تماس می‌گرفتند و پشت تلفن با بغض و گریه به ما تبریك و تسلیت می‌گفتند. مسوولان هم مدام هر روز به ما سر می‌زنند و حالمان را می‌پرسند. این روزهای سخت می‌گذرد و هفته‌ها و ماه‌ها از راه می‌رسد. سنگینی این اتفاق روی دوش همسر و بچه‌های مازیار است. حالا محمد پدر خانواده است و باید از آنها مراقبت كند.» محمد میان حرف‌های عمویش سرش را پایین می‌اندازد تا صورتش دیده نشود. اشك‌ها از گونه‌اش می‌غلتد و روی شلوار سیاهرنگش می‌افتد. به عكس نقاشی شده پدر كه به دیوار آشپزخانه تكیه داده نگاه می‌كند و بعد با تردید به چشم‌های زینب زل می‌زند. بعد به ترتیب عموها و پسرعمویش را، در آخر نگاهش به مادر می‌رسد و دوباره سرش را پایین می‌اندازد. چشم‌های هراسان و حیرانش مدام ماجراهای چند روز گذشته را به خاطر می‌آورد و به آینده‌ای فكر می‌كند كه قرار است بدون حضور پدرش اتفاق بیفتد. پدری كه با عشق در راه وطنش جان داد و شهید شد. » محمد ١٧ ساله در رشته ریاضی فیزیك درس می‌خواند و ادامه می‌دهد: « هر وقت بابا از من می‌پرسید می‌خواهی چه كاره شوی می‌گفتم می‌خواهم مهندس هوا فضا شوم و در دانشگاه صنعتی شریف درس بخوانم. می‌گفت در هر رشته‌ای كه درس می‌خوانی طوری زندگی كن كه به كشورت خدمت كنی و همه به تو افتخار كنند.»
فرزانه از خاطراتی می‌گوید كه با همسرش در حرم داشته. از روزهایی كه با هم حرم می‌رفتند: «همیشه با هم به زیارت حرم می‌رفتیم و او برای‌مان نان و پنیر و گوجه و خیار آماده می‌كرد و بعد از زیارت جلوی پارك روبه روی حرم می‌نشستیم و ٤ تایی می‌خوردیم و می‌گفتیم و می‌خندیدم.» ناگهان بغضش می‌تركد و تمام تلاشش را می‌كند تا بغض میان گلویش را فرو دهد و دوباره آرام شود. چشم‌های قرمز و صورت افروخته‌اش ناگفته از درد و غم آمیخته به شادی‌اش می‌گوید: «من شوهرم را در راه كشورم از دست داده‌ام و خوشحالم.»

نویسنده: هدیه کیمیایی

منبع: روزنامه اعتماد، شماره ۳۸۲۷، یکشنبه ۱۳۹۶/۳/۲۱

تاریخ درج مطلب: یکشنبه، ۲۱ خرداد، ۱۳۹۶ ۱۰:۰۶ ق.ظ

دسته بندی: خاطرات سیاسی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 × = 6