روایت رفیق دوست از ادغام ۴ تشکلی که سپاه پاسداران را تشکیل دادند!

محسن رفیق از مبارزان قدیمی انقلاب و وزیر اسبق وزارت سپاه، از چگونگی تشکیل مجموعه قانونی “سپاه پاسداران” می گوید. رفیق دوست در کتاب خاطراتش که حاصل گفتگو با سعید علامیان است به تشتت تشکلهای مختلف انقلابی نظامی در ابتدای انقلاب اشاره می کند که هریک با عنوان و رئیسی تحت عنوان سپاه فعالیت می کردند و نهایتا یکی شدند:

[در بدو تاسیس سپاه] کارتان را با چه فعالیت هایی شروع کردید؟

به ماموریت می رفتیم. مثلا اطلاع می دادند در فلان خیابان، در خانه ای اسلحه جمع کرده اند. می رفتیم می دیدیم عده ای دیگر به اسم پاسدار آنجا هستند. می پرسیدیم شما از کجا آمده اید؟ حکم محمد منتظری را نشان می دادند. محمد در محل گارد دانشگاه ها چیزی به نام پاسداران انقلاب به اسم مستعار پاسا درست کرده بود. آقای یوسف کلاهدوز پیش او بود.عده دیگری از بچه ها هم پیش ایشان بودند. آقای عباس آقای زمانی یا ابوشریف هم با عده ای دیگر مثل آقای [سید مصطفی] میرسلیم، جواد منصوری، و ابراهیم محمدزاده تشکیلاتی به اسم گارد انفلاب به راه انداخته بودند؛ در پادگان جمشیدیه نیرو می گرفتند و آموزش می دادند. سازمان مجاهدین اتقلاب اسلامی هم داشت تشکیل می شد و دنبال اسلحه می رفتند. محمد بروجردی در این گروه فعالیت می کرد. بالاخره در جلساتمان با شورای انقلاب به این نتیجه رسیدیم که با هم ادغام شویم.
فروردین ۱۳۵۸، یک روز محمد منتظری، ابو شریف، و محمد بروجردی به سپاه خودمان در سلطنت آباد دعوت کردم. آنها ۲ بعد از ظهر آمدند و به یکی از اتاق های طبقه دوم رفتیم. در اتاق را قفل کردم. حکم آقای لاهوتی را به به هر سه نشان دادم و گفتم «این حکم امام به آقای لاهوتی است. اینجا سپاه قانونی و شرعی است. شما هر کدام رفته اید برای خودتان یک دکان باز کرده اید! اینکه نمی شود.»
به آنها گفتم من هم قبول دارم بچه هایی که از خارج کشور آمده اند اهل این کار نیستند و سوال هایی می کنند که برای من خیلی سنگین است.

منظورتان چه سوالاتی بود؟

دفتر من دم در سپاه بود و رفت و آمدها را می دیدم. یک روز دختری برای ثبت نام آمده بود. دیدم گریه کنان می رود. دختر محجبه ای بود. گفت «من آمدم عضو سپاه بشوم، این آقایی که می خواهد ثبت نام کند از من می پرسد چندتا دوست پسر داری، و من جواب دادم خواهر خودت چند تا دوست پسر دارد.»

جلسه سلطنت آباد برای ادغام به کجا کشید؟

به محمد بروجردی و محمد منتظری و ابو شریف گفتم «اینهایی که الان در سپاه هستند آدم هایی نیستند که سپاه با آنها تکمیل بشود. بیایید شما با ما یکی بشوید و یک سپاه درست کنیم. شما آدم های شایسته ای هستید و مشروعیت ندارید؛ ما مشروعیت داریم، آدم نداریم.»
شاید خیلی طول کشید. من یک کلت ۴۵ داشتم. آن را در آوردم و با مزاح گفتم «اگر توافق نکنید اول شما سه نفر را می کشم، بعد خودم را.» [خنده] بالاخره توافق کردیم. قرار شد از این چهار مجموعه، گارد دانشگاه، پادگان جمشیدیه، سپاه سلطنت آباد، و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، سه تا چهار نفر انتخاب بشوند و بنشینند و این ادغام را شکل بدهند. من و دانش و بشارتی از سپاه سلطنت آباد، مجمد بروجردی و الویری و محسن رضایی از مجاهدین انقلاب، محمد منتظری و کلاهدوز و یک نفر دیگر از گارد دانشگاه ها، ابو شریف و محمدزاده و عباس دوزدوزانی از پادگان جمشیدیه، چندین جلسه صبح و عصر صحبت کردیم. آقای جواد منصوری شد فرمانده سپاه، آقای ابو شریف فرمانده عملیات آقای کلاهدوز مسئول آموزش، آقای یوسف فروتن مسئول پرسنلی و من هم دوباره شدم مسئول تدارکات.

تاریخ درج مطلب: پنج شنبه، ۱۲ مهر، ۱۳۹۷ ۸:۰۷ ب.ظ

دسته بندی: خاطرات سیاسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

+ 14 = 19