روایت فرزندان شهید بهشتی از وقایع روز انفجار حزب جمهوری اسلامی و شهادت پدر!

محمدرضا بهشتی: من [آن زمان] قائم مقام دفتر حزب و مسئول دفتر آقای مهندس موسوی بودم. البته هر کدام خاطرات خودشان را از آن روز دارند اما آنچه به خاطرم مانده این است که اولا آن روز ایشان یک لباس نو پوشیدند! رسم معمول ایشان این بود که لباده می پوشید درحالی که آن روز نپوشید. چندین سال بود که ما ندیده بودیم اینگونه لباس بپوشند. حتی به شوخی به ایشان گفتیم که آقا لباس نو پوشیده اید! ایشان هم جواب داد که خب، دوخته ایم که بپوشیم دیگر! همیشه آدمها بعدا به یاد می آورند که چه شد و آن روز بخصوص چه خصوصیتی داشته است. در آن زمان به دلیل شرایطی که در جامعه پیش آمده بود و اعلام فعالیت مسلحانه سازمان که در سطح شهر ناامنی ایجاد کرده بود و مشکلاتی که در همین منطقه پیدا شده بود و همچنین علاقه مرحوم بهشتی که منزل را به جایی منتقل کند که بیشتر در مرکز شهر باشد و یک الفت و صمیمیت پیوند بیشتری را با مردم داشته باشد، قرار بود که ما منزل را تحویل دهیم و در حال اسباب کشی از این منزل به جایی در خیابان ایران بودیم.
همه ما مشغول و درگیر بودیم و قرار بود مرحوم بهشتی بعد از آن جلسه به منزل جدید بیایند. من با یکی از دوستان، سوار ماشین وانتی بودیم که دیگر اواخر اثاث کشی بود. ساعت 21:05 دقیقه شب نزدیک میدان بهارستان رسیدم که صدای انفجار آمد. طوری بود که ماشین را به ایشان سپردم و خودم به حزب رفتم. آنچه که دید خودش ماجرایی بود وحزب در حالی که نه آب داشت و نه برق شاهد جمعیتی بود که به آنجا سرازیر شده بود و هنوز تازه داشتند روشنایی درست می کردند که چراغ یا نورافکنی داشته باشند تا این تل آوار شده روی سالن و ضخامت طاق 80 سانتی که پایین آمده بود، دیده شود. گوشه ای که مرحوم بهشتی نشسته بودند، جدای از بمبی که در بلندگو کار گذاشته بودند برای اینکه طاق را فرود بیاورتد، یک بمب دیگر هم مشخصا کنار میز ایشان گذاشته شده بود که اگر احیانا عمل نکرد آن دیگری حتما عمل کند. نشان می داد که جدای از اینکه این جلسه مورد هجمه هست، شخص مرحوم بهشتی هم مورد توجه بوده است. آن شب ماجرایی داشت و ملتهب بودن افراد و اینکه چه باید کرد را می دیدم. بالاخره نورافکن و دستگاه جرثقیل را آوردند ولی هیچکدام از اینها برای اینکه این وضعیت را به وضعیتی که افراد بتوانند در نجات بیشتر مجروحان موفق شوند، کافی نبود.
مرحوم بهشتی که در همان لحظه اول به شهادت رسیده بود و در پزشکی قانونی کاملا پیدا بود که ایشان همان لحظه اول هم پا و هم دست را از دست داده اند و هم ناحیه شکم مورد انفجار واقع شده است. ولی افراد دیگری بودند که مجروح بودند. خود این نحوه تلاش برای نجات افراد باعث شده بود که چون کافی نبود برخی از افراد در جریان امدادرسانی به شهادت برسند. چون مثلا جرثقیلی که آورده بودند، زور کافی برای اینکه طاق را بلند کند، نداشت. یادم است که با زنجیر دو بار این طاق را بلند کردند اما هر بار افتاد و عده ای اصلا نه به دلیل جراحت که به خاطر مشکل امدادرسانی و عدم تنفس شهید شدند. بعد عده ای از افراد را که خارج کردند، ‌شناختم اما با اینکه آنجا بودم، متوجه مرحوم بهشتی نشدم که چه شد؟ جمعیتی که خودش روی آوار رفته بود، ‌بقدری زیاد بود که نمی شد متوجه شد. حدود ساعت 11:30 بود که متوجه شدم نماز نخوانده ام و از همان چشمه جوی آبی که رد می شد، وضو گرفتم و نماز خواندم و بعد به ما خبر رسید که مرحوم بهشتی را به بیمارستان میثاقیه (مصطفی خمینی) برده اند. من و حسین آقای تاجیک سریع خودمان را به آنجا رساندیم و با زحمت توانستیم داخل شویم اما بعد گفتند که نه اینجا نیست!‌ دوباره سریع به حزب برگشتیم و ساعت حدود 4 بود که دیگر بولدرز به کف سالن رسیده و معلوم بود که هرکاری که می خواستند بکنند را کرده اند. با اینکه مرحوم درخشان بعدا بیرون پیدا شدند و طی انفجار به بیرون پرتاب شده بود. تنها یک جا، گوشه ساختمان حزب تلفن وصل بود که رفتم به مرحوم رجایی زنگ زدم. ایشان آن موقع نخست وزیر بود. گفتم با اینکه خودمان چند ساعت که در حزب هستیم ولی از مرحوم بهشتی خبری نداریم. آیا شما خبر دارید؟ ایشان یک سکوت طولانی کرد و معلوم بود که گوشی را با فاصله گرفته و گفت که محمدرضاست و راجع به آقای بهشتی می پرسد، به او چه بگوییم؟ گفتم که آقای رجایی امیدوارم که جوری شده باشد که بتوانیم تحمل کنیم اگر اتفاقی افتاد. گفتم که امیدواریم اینطور نباشد ولی اگر لازم است من خانواده را آماده کنم. ایشان دوباره با یک مکثی گفت که پس بروید خانواده را آماده کنید. دیگر نمی دانم چه زمانی بود ولی آرام ‌آرام می آمدم و فکر می کردم که چه بگویم؟ وقتی رسیدم ساعت 6 رادیو اعلام کرده بود و به خانه که رسیدم همه مطلع بودند.

ملوک السادات بهشتی: مثل اینکه خود شهید رجایی به مادر زنگ زده بودند. من آنجا داخل خانه بودم و از آنجا که منافقین چندین بار تهدید کرده بودند که آنجا را حتما منفجر می کنند، به همه گفته بودند که به خانه ی دیگری بروید.

محمدرضا بهشتی: به هر حال یک بار سنگینی از روی دوش من برداشته شد. حالا از آن روز تا مراسم تدفین ما یک عالمه مسئله داشتیم. درواقع شرایط طوری بود که ما نمی دانستیم پیکر ایشان دست چه کسی است؟ مخصوصا کسانی در داخل نیروی برگزارکننده نظم کشور از جمله سپاه بودند که با ایشان مخالف بودند که اتفاقا دست همان مجموعه هم بود. وقتی که ما روز اول که همه شهدای دیگر را غیر از 9 نفر دفن کردند به بهشت زهرا رفتیم، تا آنجا رسیدیم شروع به دفن کردن بقیه شهدا کردند درحالی که خیلی از خانواده ها هم هنوز نرسیده بودند. این در حالی بود که از هر گوشه بهشت زهرا هم صدای نارنجک می‌آمد.

ملوک السادات بهشتی: دقیقا کنار ماشین صداوسیما که من و مادر ایستاده بودیم، یک دختر بمب دستی داخل سطل زباله انداخت که من و مادر را سوار ماشین صداوسیما کردند و گفتند که بروید و اصلا اینجا امن نیست.

محمدرضا بهشتی: دیگر آن روز گفتیم که اگر بشود این 9 نفر را برای فردا بگذارید. یعنی درواقع آن 9 نفر یک روز دیرتر از سایرین دفن شدند. وقتی می خواستند این 9 نفر را ببرند به اخوی گفتم ما نمی دانیم اینها را کجا می برند حتی نمی دانیم چه کسی می برد؟ خواهش کردم که همراه جنازه برود و ایشان رفت و مطمئن شد که کجاست. هیچکس در کشور نمی دانست که اصلا کجاست. درواقع می خواهم بگویم وضعیت خاصی بود. این هم از خاطرات ما…

منبعدر گفتگو با خبرگزاری خبرآنلاین

تاریخ درج مطلب: چهارشنبه، 7 تیر، 1396 7:29 ب.ظ

دسته بندی: خاطرات سیاسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

three × = twelve