صدای ما را از سامرا می شنوید!

این سفرنامه ی سفر به سامرا، در سال 1393 و در اوج حملات داعش نوشته شده، روزهایی که به دلایل امنیتی غربت خاصی بر فضای حرمین عسکریین و زیارت آن بزرگواران حاکم بود. به مناسبت شب شهادت امام حسن عسکری (ع) مرور دوباره این سفرنامه خواندنی خالی از لطف نیست:

خبر حمله تکفیری ها به سامرا و شهرهای مهم عراق ولوله ای در جانم می اندازد. اینجا به هر دری می زنم که حداقل برای عکاسی و گزارش ماوقع بتوانم قانونی اعزام بشوم به در بسته می خورم. به سیم آخر می زنم، بلند می شوم می روم ویزای انفرادی می گیرم برای عراق. چند روز اول سفر را در نجف می مانم. راه کربلا به خاطر درگیری ها چندان امن نیست. چند باری بین نجف و کربلا در رفت و آمدم تا مقدمات سفرم به سامرا مهیا شود. به دلیل تبلیغات شدید ضد ایرانی داعش، استفاده از نیروهای ایرانی داوطلب در خط درگیری ممنوع است.
این سفرنامه که روایت کوتاهی است از چند روزی که در هفته آخر ماه رمضان موفق شدم وارد سامرا شوم و میان مجاهدان عراقی زندگی کنم. بسیاری از لحظات سفر واجد اطلاعات امنیتی و نظامی است که مجبور به حذف آن هستم.

اول روبوسی، بعد تفتیش!

چند ساعتی است وارد كربلا شده ام. شب جمعه است. همان اول وارد حسینیه میشوم میگویم هركی فردا می آید سامرا بسم الله… . 3-2 نفری تمایل دارند كه همراه من بیایند. بعد از نماز صبح راه می افتیم به طرف كاظمین. یك ساعت و نیم بعد به جایی میرسیم كه گنبد امامین كاظمین پیداست. به خاطر بمبگذاریهای متعدد، مسیر طولانی را باید پیاده برویم و بعد باز دوباره با ونها برویم به سمت حرم. مردی عراقی سر راهمان میبینیم. وقتی میفهمد كه به سامرا میرویم سریع میگوید همه تان مهمان من هستید و پول ون را حساب میكند. هرچه به ظهر نزدیكتر میشویم جاده ناامنتر میشود. باید زودتر به سامرا برسیم. ناچار از دور سلام میدهیم و میرویم دنبال ماشینی كه ببردمان سامرا. بالاخره یك هایس پیدا میشود كه تقریبا دو برابر معمول كرایه میگیرد. 2 ساعتی معطلیم تا راه بیفتد. از بغداد تا سامرا 125 كیلومتر راه است. به فاصله هر 10 كیلومتر و گاهی كمتر سیطره (پست نگهبانی) گذاشته اند كه نگهمان میدارد و مدارك را چك میكند. به نزدیكی شهر بلد كه مزار امامزاده سید محمد یا به قول عراقیها امام سید محمد است میرسیم آثار درگیری و انفجار را میبینیم. گویا داعشیها تا اینجا رسیده اند. از اینجا به بعد دو طرف جاده بیشتر مطعمها (رستوران)، مغازه ها و پایگاههای پلیس عراق سوخته و تخریب شده اند.
به سامرا كه میرسیم در سیطره ورودی شهر، معطلمان میكنند. ورود ایرانیها ممنوع است و باید كسب تكلیف كنند تا ببینند اجازه دارند راهمان بدهند یا نه. به مادر امام زمان (عج) متوسل میشوم و منتظر و عرقریزان در گرمای شدید ظهر می مانیم تا بالاخره اجازه میدهند وارد شهر شویم. سامرا شبیه شبه جزیره است. رود دجله شهر را دور میزند. به دلیل وجود همین رودخانه طبیعت سبزی دارد از نیزارها و … كه البته پوشش خوبی است برای حملات خمپارهای داعش به حرمین.
ورودی شهر برای اهالی سامرا و نظامیان و زائرانی كه میخواهند به سمت حرم بروند مجزا میشود. 2 كیلومتری را باید با ماشین نظامی طی كنیم و فقط خودروهای مجوزدار میتوانند نزدیك حرم بیایند. برای حفاظت بیشتر، چند لایه سیطره گذاشته اند و با دیوارهای بلند بتنی حرم را جدا كرده اند. یك كیلومتر پیاده میرویم تا برسیم به حرم. میان راه از غربت و خلوتی و سكوت بیشتر احساس غریبی میكنیم. به تفتیش میرسیم. مامورین تفتیش كه از اهالی ناصریه اند و نزدیكتر به ایران، از دیدن ما تعجب میكنند و از اینكه در این روزهای خلوتی حرم، ما آمده ایم خوشحالند. اول روبوسی میكنند و بعد تفتیش! اجازه میدهند دوربین و موبایل را داخل حرم ببریم.

دوگانگی شخصیتی زائر یا مجاهد!

در ورودی حرم نخستین چیزی كه نظرمان را جلب میكند آثار انفجار و سوختگی كفشداری و درخت كنار آن است. من كه به شلوغی و جمعیت چند هزار نفری حرم امام حسین (ع) در شب جمعه اش عادت كرده ام بی اختیار دلم میگیرد و اشكهایم جاری میشوند. اكثریت اینجا نظامی هستند. غیرنظامیها شامل خدام حرم میشوند و چند زائر ایرانی. برخلاف شنیده ها و تصورم كه فكر میكردم سامرا محل ناامنی و درگیری باشد، آرامشی هرچند شكننده حكمفرماست. بعد از 2 بار حمله ناكام، مردم تازه به خودشان آمده اند و حدود چند صد نفر حایل دور حرم تشكیل داده اند. برای جلوگیری از ورود افراد نفوذی و البته تبعات دیگر آن، هم نظامیها و هم شبه نظامیها، لباسهایی بدون برچسب نظامی و نام و دسته پوشیده اند. به جای درجه های نظامی، برچسبهای یا علی (ع) و یا مهدی (ع) و یازهرا (س) به شكلی طلایی دوزی شده خودنمایی میكند. نزدیك اذان مغرب در شبستان سرداب غیبت، تعداد زیادی سفره انداخته اند، همانجا نماز به سرعت توسط شیخ یعقوب تولیت حرمین خوانده میشود و میرویم برای افطاری. البته خیلیها به خاطر جهاد و رفت آمدها روزه نیستند. در خیابان اصلی بیرون حرم كه تنها خیابان امن سامرا هم هست، تعدادی از موكبها به سبك اربعین از شهرهای دیگر آمده اند و برای مجاهدان غذا میپزند. غذاها توسط و انتهای تویوتا به خط درگیری ارسال میشود. میانگین سنی مجاهدان چندان جوان نیست. جوانترها تا لباسهای غیرنظامی ما را میبینند میآیند سمت ما و نخستین سؤالشان این است از كدام شهر آمده اید. دومین سؤال هم اینكه زائرید یا برای جهاد اینجا هستید؟ توضیح میدهیم كه هردو. چندان باورشان نمیشود كه این همه خطر كنیم برای زیارت. بعدتر یكی از ایرانیها را پیدا میكنیم كه وضعیت را برایمان شرح میدهد، میفهمیم آنقدرها هم كه فكر میكنیم وضعیت آرام و امن نیست. مخصوصا جاده ها را میگوید فقط صبحها میشود تردد كرد كه داعشیها بیشتر خوابند و كاری به كارمان ندارند.

‫عملیات شناسایی با طعم حلوای شعریه

ایرانیهایی كه انفرادی به امید زیارتی 3-2 ساعته آمده بودند اما میبینند برگشت ممكن نیست، بنابراین مجبورند همان جا بمانند. همین باعث میشود تعدادمان به چشم زیاد شود و مجاهدین روحیه بگیرند. در كل ایرانیها در مقایسه با این دوستان عراقی سر نترس و شجاعتری دارند. هرجا بگویند خطر دارد اول میرویم تست میزنیم ببینیم راست میگویند یا نه! دعوتمان میكنند به چای لیمو، همان لیمو عمانی سیاه خودمان را میجوشانند تا عصاره اش بشود چایی ترش مزه و خوش طعم كه با شكر زیاد شیرینش كرده اند. چند دقیقه بعد به افتخارمان 2 سینی بزرگ حلوای شعریه می آورند… . حلوا شعریه رشته های نازك است كه با شیرعسل میپزند؛ رویش كشمش دارد و زیرش بیسكوئیت، با اینكه خوشمزه است و در سفر اربعین مدلهای مختلفش را خورده ام باز هم شیرینی زیادش دلم را میزند و از خوردنش انصراف میدهم.

ایرانی باشی آرام نمیگیری

از خاصیت دیگر ایرانیها این است كه نمیتوانند فقط نقش زائر و مهمان را بازی كنند. هركسی یك كاری برای انجام دادن پیدا میكند. سیدحمید میانسال است و از تهران آمده؛ هرچند لهجه شیرازی غلیظی دارد. شبها میرود بین موكبها و آنها هم حسابی تحویلش میگیرند. یك ماهی هست آمده اینجا. دوره آموزشی میگذارد و یكسری تاكتیكها و طرز استقرار را یادشان میدهد. غذایی كه برای افطار حاضر میشود 3 ساعت قبل از افطار می آید. 2 نفری میرویم پیش مسئول پخش غذا كه دستكش به دست ایستاده تا غذا برسد. تا میگوییم برای كمك آمده ایم روبوسی میكند و خوشامد میگوید. امروز غذا اعیانی است؛ برنج است و گوشت به همراه آب خورشتی كه چند دانه ای بادمجان درآن پیدا میشود و سوپ. یك ساعت و نیم با 12-10 نفر نیرو طول میكشد تا حدود 1000 پرس غذا بكشیم. لباس دوستم خورشتی شده و لباس اضافه هم ندارد. یكی از مجاهدین میگوید به مقر ما بیایید، لباس میدهم تا به حمام بروید.

هدف: سامرا

ساعت خوابم به شدت به هم ریخته و كم شده، تقریبا روزی 4 ساعت بیشتر نمیخوابم. با اینكه یك كانكس مخصوص ایرانیها هست ولی ترجیح میدهم بروم داخل سرداب غیبت بخوابم. سفرهای قبلی آنقدر وقت كم بود و ازدحام زائر زیاد كه نمیشد نزدیك به سرداب مقدس 2 ركعت نماز بخوانی. حالا با خیال راحت میشود هرچقدر دلت میخواهد بنشینی در كنار ضریح ساده سرداب و حرف بزنی و نماز بخوانی و درد دل كنی و الغوث الامان یا صاحب الزمان بگویی. شبستان سرداب كه به سبك رواقهای حرم امام رضا (ع) درست كرده اند و البته نیمه كاره است روزها محل خواب ماست. شبها را دلم نمی آید بخوابم؛ هم خنك است و هم فرصت خوبی برای گپ و گفت و این طرف و آن طرف رفتن و زیارت در سكوت. بعد از نماز ظهر میخوابم تا 5-4 عصر. بیرون محوطه حرم معمولا شلوغ است و درگیری بالای ساختمان كنار حرم است كه قبلا كانكسهای قسمت طلاكاری و ساخت خشتهای گنبد بود و الان مقر تعدادی ایرانی و عراقی شده است. ابوبكر بغدادی سركرده فعلی داعش اهل سامراست. همین به حساسیت بیشتر پیرامون سامرا و لزوم اشغال آن با وجود 2 بار یورش ناكام توسط داعشیها اضافه میكند. بیخیال سامرا نمیشود. در درگیری نیمه شعبان امسال، داعشیها تا 100 متری حرم رسیدند و اگر تكاوران ساعتی دیرتر میرسیدند بازهم باید شاهد تخریب حرم امامین میبودیم، عكسهای بعد این حمله را آنجا دیدم، زمین پر بود از كشته ها و جنازه های داعشیهای بیشمار و روی همدیگر.

هاون مطلا

از همان رود دجله ای كه گفتم دور شهر میچرخد، گاهی داعشیها با قایق و كانویی می آیند و چند گلوله خمپاره به سمت حرم پرتاب میكنند. چند روز قبل از رسیدنم به سامرا، یك گلوله به حیاط بیرونی حرم میخورد كه یك ایرانی شهید میشود. كفشداری منهدم شده و درخت كنار آن میسوزد. سریع دست به كار میشوند و یك كفشداری جدید میسازند. گلوله دیگری به گنبد مطلای نیمه ساز حرم میخورد و عمل نمیكند. گلوله را پیدا میكنم و چندتا عكس از آن میاندازم. ردطلای گنبد به گلوله سربی خودنمایی میكند. پرتاب خمپاره یا هاون به این دو مورد خلاصه نمیشود. جیره روزانه مان اقلا روزی 5-4 انفجار است؛ گاهی دور و گاهی نزدیك ولی صدای انفجار هاون دیگر برایمان عادی شده. حتی وقتی گلوله ای از بالای كانكس ایرانیها رد میشود و در حیاط مسجد كنار حرم می افتد بازهم برایمان چندان وحشت و هیجانی ندارد.
بعد از نماز در صحن نشسته ایم و مشغول صحبتیم كه با فاصله نزدیك، صدای 4 انفجار را میشنویم و زیرپایمان میلرزد. مجاهدین یك گروه از داعشیها را كه برای خمپاره زدن آمده اند، دستگیر میكنند؛ یك عربستانی و یك كویتی و 4 عراقی. در گوشی تلفن همراهش كلی عكس و فیلم از حرم و اطراف حرم هست. از یكی دو روز مانده به عید فطر خیلی سختگیری میكنند. اجازه نمیدهند دوربینم را به داخل حرم ببرم. به سختی از تحویل دادنش طفره میروم تا دوربین همیشه همراهم باشد.

یك اطلاعاتی گاهی خودش را لو میدهد

سر سفره افطار، شخصی با لباس پلیس عراق و درجه ستوانی به فارسی میپرسد ایرانی هستی؟ میگویم بله. میگوید طهران؟ سری تكان میدهم. میگوید سالها در ایران بوده و الان پلیس امنیت و نیروی اطلاعاتی است یا به قول خودشان استخبارات. به شخصی داخل شهر سامرا مشكوك میشود، بعد از بازجوییهای فنی آن شخص اعتراف میكند كه داعشی است. این فرد به ستوان عراقی خانه امنی را نشان میدهد كه 83 عدد بمب دست ساز در اندازه های مختلف در آن بوده است. با وسایل آشپزخانه مثل كپسول گاز یا لوله های بزرگ آب و گاز و چیزهای دیگر وسایل تخریبی عجیبی ساخته اند. قسمت عجیبتر اینكه سلاحها و صدا خفه كنها دست ساز هستند.

نظامیها و شبه نظامیها

بیشتر از 10 گروه نظامی و شبه نظامی داوطلب در سامرا مشغول فعالیت هستند. نخستین آنها از نظر مدیریت اوضاع امنیتی حرم وابسته به آیت الله سیستانی و محافظان رسمی و مسلح حرمین هستند كه میتوانند همیشه مسلح باشند. دومین گروه شاخه نظامی سپاه بدر است كه در جنگ با صدام صاحب تجربه شده. اكثریت آنها میانسال هستند و البته بعضا فرزندانشان هم در كنارشان میجنگند. سومین گروه كه بیشتر شامل جوانان روستایی و اهالی جنوب عراق میشود، از نظر تعداد افراد بیشتر از دیگرگروهها هستند. جیش المهدی سابق اكنون با نام سرایاالاسلام فعالیت دارند كه وابسته به سید مقتدی صدر هستند و معمولا در كار جنگ خیلی دخالت نمیكنند و بیشتر اطراف حرم موضع دارند. گروه بعدی كتائب حزب الله است كه تقریبا بیشتر نظامی هستند و كارآزموده تر از بقیه گروهها؛ از زمان اشغال عراق با آمریكاییها درگیر بوده اند و متخصص بمبهای كنار جاده ای و عملیاتهای چریكی اند. گروههای كوچكتر دیگر شامل لواءالحق – عصائب اهل حق، لواءالامام، لواء العباس و… و گروه نظامی رسمی، معروف به عقربها یا نیروهای ویژه پلیس عراق هستند.

آسیاب به نوبت

محمد در دفتر نخست وزیری عراق كار میكرد. كار در بغداد و كار در نخست وزیری را رها كرده و به عبارتی فرار كرده بود كه با وساطت دوست و همرزم سابق پدرش، ترك خدمت او را نادیده گرفته به عنوان مرخصی بدون حقوق در سامرا فعال است.
با شلوارك نشسته كنار ما. دست می اندازیمش كه با شلوارك میجنگی یا با قلیان. میگوید الان قهوه خانه تعطیل است بعد از افطار بیایید. دائم وول میزند و از این طرف به آن طرف میرود. بیراه نیست كه میگوید انتظار اشد من الموت. منتظر تماس فرمانده شان است تا ماموریتی اعلام شود. وقتی خبر ماموریت میدهند شاد و شنگول میشود و بالا و پایین میپرد. سریعتر از دیگران لباس میپوشد و آماده میشود. 22 سال دارد. پدرش از اعضای قدیم سپاه بدر بوده كه در آخرین سال حكومت و سقوط صدام در بغداد در عملیاتی گیر می افتد و اعدام میشود. برادرش هم 2 سال پیش در سوریه به شهادت رسید. محمد بسیار شوخ است. در كودكی ایران بوده و با ما هم فارسی و عربی كلكل میكند. یك روز مانده به عید فطر بعد از نماز صبح در صحن حرم نشسته، توی خودش است برخلاف همیشه. بچهها میخواهند سر به سرش بگذارند ناراحت میشود. میپرسم: محمد چی شده؟ میگوید دوستم دیروزشهید شد. حسرت دارد. من هم نامردی نمیكنم میگویم پدر و برادرت كه شهید شدند، عجله نكن نوبت تو هم به وقتش میرسد. چشمانش برقی میزند و میایستد به نماز خواندن پشت سرهم.

آرمانشهر

حیدر، جوانی از اهالی جنوب عراق است كه در مطعم اینجا كار میكند و همیشه لباس ورزشی میپوشد. مشخص است روحیه نظامی ندارد و دائم دور و بر ما میچرخد. هر بار سؤالی میكند تا زبان فارسی را یاد بگیرد. ابتدا سر به سرش میگذاریم و هرچه میپرسد میگوییم لپ لپ ولی ولكن ماجرا نمیشود.
بعد از مدتی دوستانش را به ما معرفی و دعوتمان میكند برویم در جمعشان در یكی از اتاقهای نیمه ساخته در كنار ورودی صحن و زیرزمین. تعداد 8-7 نفر در یك اتاق 12 متری كنار هم سكونت دارند. بلافاصله برایمان دوغ می آورند. نخستین وسیله پذیراییشان دوغ است و بعد خرما. چیز زیادی در بساط ندارند. هرجا میروم همین بساط است. یكی دوتا نوشابه پرتقالی دارند كه آن را برای ما می آورند. بیشتر بچه های این اتاق از روستایی در نزدیكی مهران ایران هستند.

سرت را بیاورند

سیدحیدر از اهالی ناصریه است؛ شهری در جنوب عراق نزدیك بصره. اكثر مجاهدینی كه تفتیشها و مبادی ورود و خروج یا اصطلاحا سیطره را برعهده دارند اهالی ناصریه هستند. مربی بدنسازی رشته های ورزشی عمومی است؛ جوانی قد بلند و خوش تیپ با مدل موهای خاص خودش و سرگرم زندگی روزمره و فیسبوك بازی و گشت گذار است تا داعشیها حمله میكنند به سامرا. مادرش به او میگوید یا برو داعشیها را بكش و بیرون كن و بیا، یا آنقدر بجنگ تا سرت را برایم بفرستند. بعد از این حرف مادرش، موهای سرش را میتراشد و عازم سامرا میشود. مهربان و آرام است. تا میتواند نه نمیگوید و كار راه انداز است. چند شبی با حیدر میروم در ساختمانی نیمه كاره و پست دیدبانیشان كه كمكی كنم. قناصه (تفنگ دوربیندار) را برمیدارم و از دوربینش شهر را نگاه میكنم. در تاریكی خیابانها، رفت و آمد اهالی شهر را تشخیص میدهم، میگویم: بزنم؟ میگوید: نه نه! میگویم: فقط یكی دو نفر را. وقتی میخندم، متوجه میشود شوخی كرده ام.

انتم بخیر

سه شنبه بعد از نماز صبح مینشینم توی حرم، روبه روی ضریح و زل میزنم به تنهایی غریبان بی زائر. در حال خودم هستم كه عید فطر را با تكبیر اعلام میكنند. تكبیر میرسد به الله اكبر كبیرا و الحمدلله كثیرا، چنان شوری در جانم می افتد و با غمی گنگ و مبهم تركیب میشود كه ناخودآگاه اشكم روان میشود. ساعت 6، شیخ یعقوب نماز عید را میخواند و بعد از نماز میگوید رسم عید بوسه است. بوسیدن صدها نفر دوست و غریبه كه بار اول است كه آنها را میبینی شروع میشود. تا به یكدیگر میرسیم میگوییم انتم بخیر و بعد مصافحه، بوسه ها روی گونه چپ است، یكبار و بعد شانه چپ را روی هم میزنیم؛ آرام به روش بصره ایها.

میانماه من تاماه گردون

گوشی تلفن همراهم پر است از یادداشتهای كددار سفر و عكسهای بیشماری كه گرفته ام. احساس خستگی شدید میكنم. بعد از 2 روز بیخوابی میروم داخل سرداب كه بخوابم. تلفن همراه را میگذارم زیر پتو. 3 ساعت بعد با اذان صبح از خواب میپرم و میبینم تلفن همراهم نیست. چندساعتی جست و جو نتیجه نمیدهد. همه تعجب كرده اند. به خاطر اینكه در همه این روزها تلفن را میزدیم به شارژ و خودمان میرفتیم و یكی دو ساعت بعد سراغش می آمدیم. مسئولین حرم میگویند لابد داعشیها نشان كرده اند و عمدا زده اند كه اطلاعاتش را بردارند! با حالی گرفته میروم صبحانه بخورم كه كنار سید بطحایی مینشینم. حالات عجیبی دارد، گاهی شوخ است و گاهی ساعتها میرود كنار ضریح و ناله میكند. به او میگویم كه تلفن همراهم را دزدیده اند و كلی حالم گرفته است. میخندد و میگوید عیب ندارد، پیدا میشود. در همین حال یك نفر می آید و میگوید شما برادر همون سیدرضا هستید؟ میگوید بله. تا میخواهد اشاره كند همان كه داعشیها در راه سامرا خودش و خانواده اش را شهید كردند، میگوید میدانم كه را میگویی، بله برادرش هستم. انگار آب سرد ریخته اند روی سرم. خجالت میكشم به او كه گمشده اش جنازه برادر شهید و همسر و فرزندش است چنین حرفی زده ام. صبحانه را رها میكند و توضیح میدهد كه برادرش چگونه شهید شده و جنازه اش هنوز پیدا نشده. گویا جنازه در جنگل مانندی است كه هنوز در كنترل داعشیهاست. یك ماهی هست تلاش میكند بتواند خبری برای خانواده اش ببرد.

باج نمیدهم

مدت ویزای یك ماهه ام رو به پایان است. باید برگردم و گرنه به دردسر می افتم. دل كندن از سامرا عجیب سخت است اما بدون تلفن همراه و وسیله ارتباطی و حافظه پر شده دوربین و به خاطر مشكلات دیگری كه دارم ماندن بیش از این فایده ای ندارد. با غم و اندوهی فراوان خداحافظی میكنم.
رسیده ام به ورودی بغداد اما اجازه نمیدهند ایرانیها وارد شوند مگر اینكه «باج» بدهند. منظورشان از باج، مجوز ورود به بغداد همراه با شناسنامه است. من را كه تنها ایرانی ماشین هستم پیاده میكنند، سید سعد موسوی خادم حرم امام حسین (ع) و اهل كربلاست. 20 روز در سامرا است و 10 روز در كربلا. حالا دارد بر میگردد برای استراحت. سید سعد و دوستش پیاده میشوند دنبال من راه میافتند و به افسر عراقی توضیح میدهند كه ایرانی و زائرم و میخواهم از كاظمین بروم كربلا، كاری به بغداد ندارم. بعد از سؤال جواب و زیر رو كردن پاسپورت، بالاخره اجازه ورود میدهند. بقیه مسیر كاظمین و كربلا را همراه آنها میروم. میرویم حرم امام كاظم و امام جواد (ع). بعد از زیارتی كوتاه، سید سعد میرود و 3 غذای حضرتی از مضیف میگیرد. هنگام صرف غذا میپرسد اهل كجایی، میگویم تهران. اشاره به غذا و بعد حرم امامین كاظمین میكند و میگوید به این حرم قسمت میدهم، اگر رفتی مشهد ما را دعا كن.

منبع: مشرق

تاریخ درج مطلب: یکشنبه، 5 آذر، 1396 9:06 ب.ظ

دسته بندی: خاطرات مذهبی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *