ماجرایِ گوشمالیِ سفیر شوروی توسط وزیرِ سپاه

محسن رفیق دوست، وزیر وقت سپاه، در جلد اول خاطراتش به ماجرای برخورد با سفیر شوروی در میانه جنگ ایران و عراق می گوید که خاطره ای بی سابقه در عرف دیپلماتیک است. در ادامه این خاطره را به نقل از کتاب «برای تاریخ می گویم» می خوانیم:

داستان توهین به سفیر ما در شوروی شایعه بود. داستان فرمانی که حضرت امام در باره سفیر شوروی در تهران به من دادند داستان دیگری است … اصل قضیه این است که در اوایل وزارتم روزی حاج احمد آقا به من زنگ زد و گفت: «امام به من فرمودند به شما بگویم که سفیر شوروی را بخواهید و تخفیفش بدهید.» به احمد آقا گفتم: «من چیزی به او نفروختم که تخفیف بدهم.» [خنده] «نه، منظور این است که خفت به او بدهید.» گفتم: «چشم.» زنگ زدم به وزارت امور خارجه و گفتم: «به سفیر شوروی اطلاع بدهید که به ملاقات وزیرسپاه بیاید.» وزارت سپاه در میدان فردوسی بود و دفتر کوچکی داشتم. سفیر شوروی، که نامش گوردنیوف بود، با افسر امنیتی سفارت به وزارتخانه آمدند. گوردنیوف داخل اتاق شد و تا خواست جلو بیاید با صدای بلند و به حالت تشر گفتم: «بایست همان جا!» گوردنیوف، که فارسی را خیلی خوب بلد بود، سر جایش میخکوب شد و تکان نخورد. با همان حالت به او گفتم: «آن خرس های قطبی کی از خواب بیدار می شوند؟» او هم مجبور بود جواب مرا بدهد و هم به روسی ترجمه بکند که افسر همراهش یادداشت کند. گفت: «منظورتان چیست؟» گفتم: «ما معتقدیم که رهبران شوروی مثل خرس های قطبی می مانند. خرس های قطبی اول پاییز به خواب می روند و تابستان از خواب بیدار می شوند. این احمق ها و بی شعورها نمی دانند که صدام امریکایی است؟ خیال می کنند که صدام طرفدار شوروی است؟ به رهبرانت بگو اینقدر به صدام موشک اسکاد-بی و میگ 25 ندهند. ما هفتاد میلیون بمب در کشور شما داریم که چاشنی اش دست ماست. کاری نکنید که ما این چاشنی را آتش بزنیم. برو گم شو بیرون.» او هم عقب گرد کرد و ازاتاق بیرون رفت.

بازتاب این عمل چه بود؟

بازتابش همین شایعه بود که من توی گوش او زده ام. درحالی که من نزدم. ولی حرف من تحقیرآمیزتر از زدن بود. دو هفته بعد، از وزارت امور خارجه زنگ زدند که سفیر شوروی گفته است که من پیغام آقای رفیق دوست را به رهبری شوروی اطلاع دادم. پاسخش را هم دریافت کردم و می خواهم نزد ایشان بروم. گفتم بگویید بیاید. دوباره با همان افسر امنیتی آمد. در را که باز کرد همان جا ایستاد. گفت: «من پاسخ شما را آورده ام. اجازه می دهید بنشینم؟» گفتم: «بیا بنشین.» از جیبش کاغذی درآورد و از روی آن خواند. نوشته بود: «جناب آقای رفیق دوست، من پیغام شما را تمام و کمال به رهبری شوروی اطلاع دادم. آنها پیغام شما را بسیار عالی ارزیابی و توصیف کرده اند و ما با شما هم عقیده ایم که صدام امریکایی است. رهبران شوروی از شما دعوت می کنند که سفری به مسکو داشته باشید.» بعد پرسید: «آیا این دعوت را قبول می کنید؟» گفتم: «من خیلی مایلم شوروی را ببینم. ولی باید از امام، رئیس جمهور، و دولت اجازه بگیرم. اگر بزرگان کشور ما و در درجه اول امام اجازه دادند، من به شما اطلاع می دهم.»

در مسکو چه اتفاقی افتاده بود؟ سفیر ما را زده بودند؟

من وقتی این کار را کردم خبر نداشتم آنجا دقیقا چه اتفاقی افتاده. ولی می دانستم که به سفیر ما در مسکو اهانت شده بود. کتک نبود.

تاریخ درج مطلب: دوشنبه، 7 مهر، 1399 3:40 ب.ظ

دسته بندی: خاطرات شهدا و دفاع مقدس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *