مورد عجیب زیارت رفتن «ننه رشتی»

محمدر ضا شهبازی، طنزپرداز در یادداشتی نوشت: روایت‌های جالب و بعضا عجیب و غریبی درباره “ننه رشتی” وجود دارد که یکی از آنها درباره آداب زیارت رفتنش است. به مادربزرگ پدرم یا همان مادر مادر بزرگم، میگفتیم ننه رشتی. نمیدانم چند سال عمر کرد. حتی یادم نیست چند ساله بودم که فوت کرد. آخرین تصویری که از او در ذهن دارم مربوط میشود به یکی از آخرین روزهای عمرش. زمینگیر شده بود در بستر. من در چارچوب در ایستاده بودم و تماشایش میکردم. کمپوت به دست. رفته بودم عیادت. خواب بود. چند دقیقه همانطور نگاهش کردم. اشک ریختم. کمپوتها را گذاشتم دمِ در و آمدم. نمی‌توانستم ننه رشتی فعال و پرشر و شور را که در هشتاد سالگی هم کار می‌کرد را آنطور ببینیم…

میگفتم. یکی از روایتهای عجیب و غریب حول ننه رشتی مربوط میشود به زیارت رفتنش. یکی دیگرش همین اسمش بود؛ «ننه رشتی». چرا ما به او میگفتیم ننه رشتی؟ پسرخاله های پدرم به مادر بزرگ پدری شان میگفتند “ننه زنجونی”. شاید برای اینکه با ننه رشتی قاطی نشود. اما ننه زنجونی که فامیل ما نبود که بخواهد با این یکی ننه قاطی شود. اصلا ما در فامیل ننه دیگری نداشتیم جز مادر بزرگ خودم که نوه‌ها بهش میگفتیم ننه. میگفتیم نه، میگفتم. چون فقط من که نوه بزرگ بودم به او میگفتم _و هنوز میگویم_ ننه. نوه های بعد از من گفتند مادر! بعد از من یکدفعه هم باکلاس شدند!
اما پدرم و برادر خواهرهایش هم به مادربزرگشان میگفتند “ننه رشتی”. شاید خواستند از پسرخاله‌هایشان تبعیت کنند، اما خب اینها نوه‌های بزرگتر بودند، چراب باید به قاعده نوه‌های کوچکتر تن بدهند؟ مگر من تن دادم؟ من هنوز هم میگویم ننه، حالا بگذار بقیه نوه‌ها که هنوز هم احتمال زیادتر شدنشان هست بگویند مادر…

میگفتم. یکی از روایتهای عجیب درباره ننه رشتی نحوه زیارت رفتن او بود.
مثل خیلی از قدیمیها زیارت برای او یعنی دست رساندن به ضریح. یعنی چنگ زدن در شبکه های ضریح و قرص و محکم ایستادن. جوری که هیچ موجی از جمعیت نتواند جابجایت کند. جوری که هرچقدر هم خادم ایستاده روی چهارپایه با چوب‌پرِ دسته بلندش آرام بزند روی سرت، باز از جایت تکان نخوری.

اما قسمت عجیب ماجرا اینجاست. ننه رشتی آنقدر اعتقاد داشت که باید دستش برسد به ضریح که نقل است موقع زیارت وقتی چادر را از پشت گردن رد میکرد و محکم به دور کمر گره میزد، دست می‌کرد توی جیب و ابزار مخصوصش را در می‌آورد. موقع حرکت به سمت ضریح سعی می‌کرد تا حد امکان دست به ابزار نشود. تا جایی که می‌شد با حرکات بدن و دست کوچه باز می‌کرد و راه می‌گرفت. اما اگر به سد محکمی بر میخورد که هیچ رقمه امکان نفوذ در آن وجود نداشت… آنوقت سوزن را خیلی ریز –جوری که فقط یک شوک کوچک به سد گوشتالوی پیش رو وارد شود و طرف به اندازه باز شدن یک رخنه، تمرکزش را از دست بدهد- میزد به بدن سد! سه چهارتا سوزن که می‌زد می‌رسید به ضریح!

من هر بار که یاد این ماجرا می‌افتم می‌خندم و بعد فاتحه‌ای میخوانم برای ننه رشتی و بعد برای زیارت خودم، که شاید به اندازه اعتقاد ننه رشتی به ضریح، به صاحب ضریح اعتقاد نداشته باشم. به اینکه یک نفر آنجاست و یسمعون کلامی و یردون سلامی…

منبع: کانال تلگرام محمدرضا شهبازی، ماهبندان

تاریخ درج مطلب: سه شنبه، ۱۷ بهمن، ۱۳۹۶ ۷:۵۳ ق.ظ

دسته بندی: خاطرات مردمی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 × 3 =

چندرسانه‌ای