ناگفته های فرزند “تختی” از پدر!

تابستان ٩٣ بود و برای رسیدن به منزل مادری «بابك تختی» عجله داشتیم. ترافیك سعادت‌آباد كلافه‌مان كرده بود. ساختمان قدیمی، بدون آسانسور، پله‌هایی خاك گرفته و درب چوبی، اولین تصویر از محل زندگی «مامان شهلا»، همسر جهان‌پهلوان غلامرضا تختی بود. بابك كه به ایران می‌آمد، در همین خانه می‌ماند. خانه‌ای كه دیگر مامان شهلایی هم نیست كه شوق آمدن به ایران داشته باشد. بابك تختی با شلواری پارچه‌ای و تی‌شرتی خاكستری‌رنگ منتظرمان بود. ساده بود و راحت. اهل تعارف هم نبود. قهوه مهمان‌مان كرد تا احساس راحتی بیشتری داشته باشیم. چشم چرخاندم تا جزییات خانه را به ذهن بسپارم. خانه مرتب نبود. عكس قاب‌شده‌ای را روی طاقچه دیدم كه چند ثانیه‌ای ذهنم را مشغول كرد. جهان‌پهلوان تختی با كتی روشن‌ و كراواتی مشكی و پیراهنی سفید پشت شهلا توكلی، همسرش ایستاده و عكسی به یادگار ثبت كردند. تختی به‌سمت چپ خیره مانده و شهلا هم زل زده به دوربین. انگار این عكس در یك باغ گرفته شده بود. لبخند تختی مثل همیشه بود. آرام‌بخش، شیرین و مهربان. عكس را هیچ‌جا ندیده بودم. مبل‌های راحتی رنگارنگ و كتاب‌های بسیار در طاقچه از دیگر جزییات خانه بود. چند تابلوی نقاشی هم از سقف تا زمین، پشت بابك تختی خودنمایی می‌كرد؛ از معروف‌ترین برج‌ها و ساختمان‌های دنیا، مثل برج ایفل فرانسه. همه‌جای خانه قاب عكس بود. از شهلا و دوستانش. از بابك و دوستانش. از غلامرضا، نوه‌ای كه دیگر در ایران نیست. هرچقدر بابك پیش از مصاحبه گرم است و صمیمی، اما حین مصاحبه گویی گارد دارد. انگار حرف دارد و نمی‌خواهد بزند. انگار بحث دارد اما حوصله ندارد. حرف‌هایی كه در گلو مانده اما نمی‌خواهد منتشر شود. برای همین وقتی بحث می‌رسد به اینكه «فرزند تختی بودن» چقدر سخت است، پاسخ می‌دهد: «برای اینكه هیچ‌وقت حق انتخاب نداشتم. من دراین شرایط به دنیا آمده‌ام.»

مثل آقاتختی باش

خاطره‌ای تعریف می‌كند كه می‌توان اعماق ذهنش را خواند. حدود سال ١٣٩٠، برای سخنرانی به لندن دعوت می‌شود. سی‌وچهار ساله بود و كم‌تجربه. مرد چهل- پنجاه ساله‌ای او را برای رسیدن به مراسم همراهی می‌كرد تا بابك در آن جمع درباره تختی و زندگی شخصی‌اش حرف بزند. همراه به او گفت: «تو هیچ كار سختی نداری. راه و كارت این است كه فكر كنی اگر تختی بود چكار می‌كرد و همان كار را انجام بدهی» بابك برایم تعریف می‌كند این جمله مثل پتك بر سرش كوبیده شد. خشكش زد و تمركزش را از دست داد. خودش درباره این جملات می‌گوید: «منظورش این بود یعنی تو وجود نداری. یعنی باید كاری كنی كه مردم از تختی می‌خواهند. اما من كه تختی نبودم! و البته این یك بخش عمده است. این ماجرا در زندگی من خیلی متداول بود و این را دوست نداشتم. تختی جدا از اینكه آدم خوبی بود، پدر من هم بود. در مجلس ختم شهلا دیدید چه شد؟ مجلس ختم مامان شهلا بود اما همه درمورد تختی حرف می‌زدند. تمام مدت درمورد تختی حرف زدند به جز اصغر فرهادی كه از مامان من صحبت كرد. همه از تختی صحبت كردند در حالی كه مجلس ختم مادر من بود. این یعنی زیر سایه بودن. داستان این است كه شما زیرسایه یكی دیگر هستید.» جامعه ناخواسته برای بابك تختی، شخصیتی قایل نبود و همین آزارش می‌داد. شخصیت مستقل «پسر تختی» زیر سوال رفته بود. بحث كه به اینجا می‌رسد، فنجان قهوه‌ای كه تمام شده را روی میز می‌گذارد و می‌ایستد. گویی می‌خواهد سخنرانی كند. می‌گوید: «داستان زیباترین غریق جهان از ماركز را خواندید؟ داستان یك غریق است كه یك روز دریا، جسدش را به ساحل می‌اندازد و قصه از اینجا شروع می‌شود. ماركز تعریف می‌كند كه وقتی زنده بود، چطور همه به او حسادت می‌كردند. چطورهمه از او نفرت داشتند. همه مردها فكر می‌كردند كه همسران‌شان به خاطر این مرد به آنها خیانت می‌كنند. همه زن‌ها حسادت می‌كردند كه شریك‌شان نمی‌شود. اما وقتی كه از دنیا رفت، همه رفتند و برایش گل گذاشتند. جسدش را تزیین كردند و حتی سقف خانه‌های‌شان را بزرگ‌تر كردند كه اگر یك روز چنین آدمی وارد خانه‌شان شد، در خانه آنها جا بگیرد. این قصه یكی از ویژگی‌های زندگی تختی است. باور كنید اگر تختی جایی هم سنت‌های ما را نادیده گرفته، ما نمی‌شنویم. چون آن صدا خفه شده است. مگر می‌شود كسی خلاف سنت‌ها یا باورهای رایج كاری نكند؟ مگر می‌شود چنین كسی كاری نكند مخالف باورها و اعتقادهایی كه می‌بینید چقدر پیچیده و دست و پا گیر است. آن صدا خفه شده است. شنیده نمی‌شود. این طور بود بعد از اینكه آن اتفاق برای تختی افتاد، همه رویدادها را مطابق آن چیزهایی كه دل‌شان می‌خواست ببینند، برگرداندند. تختی چند ویژگی بسیار مهم داشت. اینكه طرف مردم بود. خودش را به دم و دستگاه شاه نفروخت. پهلوان و قهرمانی بود كه می‌توانست خیلی از این موقعیت‌هایی كه آدم‌ها در تب و تابش می‌سوزند، برای خودش استفاده كند. اما این كارها را نكرد و اینها در دل مردم جا گرفت. پای این اعتقاداتش هم ایستاد و جوانمرگ شد و همه اینها تبدیل شد به این موضوع كه ما خیلی چیزها را از زندگی تختی نشنویم. نشنویم كه كسی تا به حال بگوید تختی دروغ گفته است. ولی مگر تختی قدیس بود؟ یعنی تختی دروغ نگفت؟ باید گفته باشد. باید یك جایی گفته باشد نه؟ اما ما نمی‌شنویم. اصلا عوضش می‌كنند.»

غایب همیشگی مراسم پدر

بابك می‌نشیند و ما را دعوت به قهوه دوم می‌كند. به آشپزخانه می‌رود. از ١٧ دی و سالگردهای تختی می‌پرسم. بابك و مادرش معمولا در این مراسم شركت نمی‌كردند. یكی از دوستانم گفته بود بعد از انقلاب، اوایل سال ١٣٨٨ بود كه شهلا تختی به مزار تختی رفت. این همه سال دوری. عادتی كه گویا به بابك هم سرایت كرده بود. وقتی درباره این ماجراها می‌پرسم، بابك فقط از صداوسیما گفت: «بعد از اینكه خیلی سال پیش تلویزیون با من مصاحبه كرد و من از مصدق حرف زدم كه سانسور كردند، دیگر مصاحبه نكردم. چند بار هم تكه تكه و بدون سرو ته مصاحبه‌ام را نشان دادند كه صحبت‌های من قلب شد. مثلا پدر همین آقای زاكانی كه نماینده مجلس بود، مجلس‌گردان ما در ابن‌بابویه بود كه البته شنیدم فوت كرد. بنده خدا یكی از آن كسانی بود كه وقتی من حرف می‌زدم دایم صلوات می‌فرستاد سینی قهوه به دست می‌آید و مقابل‌مان می‌نشیند. درباره اسطوره بودن تختی بحث می‌كنیم. درباره اینكه مردم چه اعتقادی به پدرش دارند. با دسته فنجان بازی و احتمالا به گذشته‌های دور فكر می‌كرد. كمی عصبی شده بود اما آرام آرام پاسخ داد: «این مطلب را كه می‌گویم، نمی‌دانم می‌گذارند چاپ شود یا نه؟ پدر اگر می‌رفت میدان انقلاب، مردم معمولا تختی را خیلی وقت‌ها روی دوش‌شان می‌گذاشتند. همیشه این اواخر كیفش را می‌داد دست یك نفر و می‌گفت وقتی مرا بالا می‌برند، جیبم را می‌زنند. این داستان، همان داستان غریق است. به نظر من اگر تختی زنده بود به این مرحله از زندگی نمی‌رسید. چون آسیب داشت برای همه كسانی‌كه بزرگش كرده بودند و می‌توانست به آنها آسیب بزند. من یادم می‌آید زمانی‌كه از دانشگاه بیرون آمدم، یك شركت تولیدی با یكی از همكلاسی‌های‌مان برای تولید قطعات لاستیكی راه انداختیم. زمان آیت‌الله هاشمی‌رفسنجانی بود كه خیلی می‌خواستند تولید را ساپورت كنند. هر جایی كه ما شركت می‌كردیم در مناقصه‌ها، پسر فلان مدیر یا رییس، برنده می‌شد. من از شركت جدا شدم. یك روز یكی از دوستان پرسید كارت چی شد و گفتم ورشكست شدم. گفت مگر می‌شود تو ورشكست شوی؟ باور نمی‌كرد. این نگاه شكست‌ناپذیری خیلی هست. نباید شكست بخوری. فرض كنید اگر تختی هم در مسابقه كشتی باخت، اگر هزار و یك دلیل برایش نتراشند، جای دیگر پیروزش می‌كردند.»

بابك روی تشك كشتی

ساكت می‌شویم. انگار حرف‌زدن‌های‌مان نیاز به استراحت داشت. بابك برای اینكه بیشتر فكر كند و ما برای اینكه او را مشتاق كنیم تا بیشتر حرف بزنیم. بارها میان گفت‌وگو اعلام كرد: «بگذار بیشتر فكر كنم. هنوز ننشستم تا درباره‌اش فكر كنم. بگذاریم بعدا.» اما ما می‌دانستیم احتمال اینكه بعدا بشود درباره‌اش حرف زد، كم است. برگشتم و صحبت را از دوران دانشجویی و جوانی‌اش شروع كردم. بحث را به كشتی‌گیر شدنش می‌كشانم. می‌دانستم در جوانی تجربه حاضر شدن روی تشك داشت اما دوستان پدرش آن را به صلاح «خانواده جهان‌پهلوان تختی» نمی‌دانستند. «خیلی دیر جایگاه كشتی را در وجودم فهمیدم. كشتی را دوست داشتم اما این را زمانی فهمیدم كه دانشجو بودم.» بابك این را می‌گوید و برای اینكه از پایان تلخ این تجربه بگوید، از تجربه مرگ حرف می‌زند: «مرگ همیشه حالت پایان دارد. قبول دارید؟ اما برای من هرگز این معنی را نداشت و من مرگ را برای اولین‌بار با درگذشت پدربزرگم درك كردم. یادم است وقتی صحبت از مرگ می‌شد، می‌گفتند فراموش می‌شوی. من این موضوع را درك نمی‌كردم. به نظرم این موضوع خیلی بی‌معنی بود چون من مرگ پدرم، مقابلم بود كه همیشه برای من زنده بود؛ یعنی هیچ‌وقت این احساس را نكردم؛ این شعار نیست. برای من همیشه تختی زنده بود و همه جا حضور داشت و من با مرگ پدربزرگم مفهوم مرگ را فهمیدم. برای همین من درك و فهم متفاوتی از این موضوع داشتم. هیچ‌وقت فكر نمی‌كردم كه لازم است و باید كشتی بگیرم و البته هیچ كس از اطرافیان من اصلا راضی نبود كه من كشتی بگیرم. مخالفان اصلی، خانواده مادری و دوستان پدر من بودند. حتی زمانی كه شروع كردم به كشتی گرفتن حدودا ٢٠سالم بود. سال‌های ٦٩-٦٨ دوستان پدرم خیلی به مادرم زنگ می‌زدند كه اجازه ندهد بروم كشتی. نمی‌دانم دلیلش چه بود، شاید برای اینكه تختی ناملایمتی‌های بسیار كشیده بود. واقعا دلیلش را نمی‌دانم و هیچ‌وقت درباره این موضوع با هیچ‌كدام از دوستان پدرم صحبت نكردم. مربی‌ها به من خیلی لطف داشتند. من سال ٥٧ یك بار سالن كشتی رفتم و با تیم‌ملی و هاشم كلاهی تمرین كردم. تورانیان و سوخته‌سرایی هم بودند اما بیشتر یك جور شوخی بود. حدود یازده ساله بودم كه اولین جام تختی آغاز شد و من می‌رفتم با رحمت‌الله غفوریان كه مربی پدرم بود، در امجدیه تمرین می‌كردم چون كشتی را دوست داشتم.» با خنده می‌گوید یكی دو فن را بسیار خوب بلد بود. در همان حال یك جمله كلیدی گفت و سكوت كرد: «در آن مقطع كشتی برای من واقعا جدی بود و دلم می‌خواست خودم را روی تشك كشتی شهید كنم. نمی‌دانم اصلا فكر قهرمان شدن بودم یا نه ولی خیلی لذت می‌بردم زمانی‌كه روی تشك كشتی می‌رفتم.»

پدر و جای خالی مامان شهلا

به‌نظر می‌رسید به ذوق آمده و حالا درباره تختی و شهلا راحت‌تر حرف می‌زد. فكر كردم بهترین فرصت است تا درباره مادرش بپرسم. درباره زنی كه سال‌ها سكوت كرد و حرفی نزد. همسر تختی سرشار از ناگفته‌ها بود و حالا میان ما نیست. بابك تختی، لحظه‌ای به پشت‌سرش نگاه كرد، انگار دنبال كتابی باشد. پیدایش نكرد و رو به ما گفت: «در یكی از سالگردهای تختی یادداشتی برای روزنامه اعتماد‌ملی نوشتم كه برف آمد و فقط ٤ صفحه از روزنامه چاپ شد و یادداشت من ماند بیرون برای همیشه. ببینید تختی خودش را به شاه نفروخت. علاقه‌اش همیشه به دانشجوها بود. می‌گفت هر دفعه دلم می‌گیرد، می‌روم دانشگاه را طواف می‌كنم. اینها برای من ویژگی‌های برجسته‌ای بود كه در وجود تختی می‌دیدم. ببینید شهلا و تختی هر دو دارای ویژگی‌های خوبی بودند اما پیغمبر و معصوم نبودند. اشتباهاتی داشتند و البته خیلی هم كار خوب كردند. حرف من این است كه ما نمی‌توانیم آدم عادی را قبول كنیم. همین فرآیند را نگاه كنید. ببینید در همان سال‌های ٤٦ چقدر به مامان شهلا ناسزا گفتند و افترا زدند. حتی تا همین چند سال پیش. حالا الان در فیس بوك نگاه كنید و ببینید درباره سكوتش چه می‌گویند. اینجا همه‌چیز سیاه و سفید است و من معتقدم باید نگاه خاكستری داشته باشیم.» می‌پرسم «چرا خودتان ناگفته‌ها را درباره تختی نمی‌نویسید؟» و پاسخ می‌دهد: «چرا؛ خیلی دلم می‌خواهد ناگفته‌ها درباره تختی را بنویسم و تبدیل به كتاب كنم. شاید هم این كار را كردم. درصدد بودم كه بنویسم.» و ناگهان سكوت طولانی می‌كند، انگار به نام كتاب فكر می‌كند.

درباره مادر

زندگی بابك با مادرش باعث شده بیشتر از شهلا توكلی بداند تا غلامرضا تختی. برای همین درباره مادرش اعتقاد دارد: «زندگی شهلا، زندگی زن‌های این مملكت است. ضعیفه بودن. كنج آشپزخانه بودن. بچه نگه داشتن. این نگاه متداول و این فشار خوفناك وجود دارد. اما شهلا یك زن دانشگاهی بود. زیبا بود و به تختی نمی‌خورد. من نمی‌دانم به تختی چی می‌خورد اما همه این را می‌گفتند. پدر تختی برای تختی زن نگرفته بود، او خودش انتخاب كرده بود و وصلت سر گرفت. تختی بلایی سر شهلا نیاورد. مردم آوردند. با این نگاه كه زن خوب توسری‌خور است و حرف گوش كن. زن خوب فرمانبر پارسا/ كند مرد درویش را پادشا. این نگاه به زندگی شهلا بود.» و ادامه می‌دهد: «شروعش این بود كه قاتل است و او مسوول قتل تختی. البته این موضوع خاصش بود. موضوع عام نگاهی بود كه ما به زن داریم. شهلا دانشگاهی بود و دانشجو و تختی نماینده یك مرد سنتی. آدم سنتی نبود به این معنی كه ما می‌شناسیم و می‌خواهیمش. انتخابش حداقل این را نشان داد كه سنتی نبود. اما جامعه می‌خواست این را نشان دهد.» دیگر خسته شده بود. بی‌حوصله. قرار گذاشتیم یك روز بنشینیم و درباره كتاب‌هایش گپ بزنیم. سه ساعتی گپ زده بودیم اما فقط بخش كوچكی از حرف‌ها را می‌شد چاپ كرد. شاید حرف‌هایش را می‌خواهد تبدیل به كتاب كند.

علی عالی

منبع: روزنامه اعتماد، شماره ۳۹۹۵، یکشنبه ۱۳۹۶/۱۰/۱۷

تاریخ درج مطلب: یکشنبه، ۱۷ دی، ۱۳۹۶ ۱۲:۰۴ ب.ظ

دسته بندی: خاطرات ورزشی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

+ 74 = 81