وقتی اسکورت و حفاظت کار دست شاه داد!

آنتونی پارسونز، سفیر انگلیس در ایران در فاصله سالهای ۱۳۵۲-۱۳۵۷ (۱۹۷۴-۱۹۷۹م) بود. مهمترین اتفاقات سیاسی آخرین سالهای حکومت پهلوی تا ظهور انقلاب را دید و از ایران رفت. پارسونز ارتباط نزدیکی با شاه و دولت داشت. اندکی پس از سقوط شاه خاطراتش از این دوران را در کتابی با عنوان غرور و سقوط منتشر کرد و تحلیلی از دلایل وقوع انقلاب ارائه داد. پارسونز در بخشی از کتاب پس از اشاره به روابط خوب خارجی شاه به نقد روابط داخلی و ارتباط او با مردم می پردازد. سفیر اشبق انگلیس در ایران به انزوای شاه در کشور ناشی از مسائل حفاظتی-امنیتی اشاره می کند و گریزی به ماجرای خواندنی یکی از بازدیدهای مردمی شاه میزند و می نویسد:
اما شاه در مسائل مربوط به سیاست داخلی ایران رویه متفاوتی داشت. من از آغاز ماموریت خود در ایران به این نکته پی بردم که شاه بطور خطرناکی از مسائل پیرامون خود منزوی شده و در میان جلال و شکوه سنتی سلاطین ایران محصور مانده است. تشریفات سخت و پیچیده و پر زرق و برق درباری با تدابیر شدید امنیتی دست بدست هم داده بر انزوای او در جامعه می افزود. این تدابیر شدید امنیتی با توجه به تعداد سوءقصدهایی که از سال های دهه ۱۹۴۰ به بعد بجان او شده بود قابل توجیه بنظر می رسید، ولی این واقعیت را هم نباید نادیده گرفت که وقتی شاه امکان تماس مستقیم با مردم را نداشت و یک روز نمی توانست با اتومبیل خود در خیابان ها حرکت کند و از نزدیک با مردم کشور خود بیامیزد از افکار و احساسات واقعی آن ها هم بی خبر می ماند. او همیشه با هواپیما یا هلی کوپتر مسافرت می کرد و اگر در مراسمی هم می بایست در میان مردم یا نزدیک توده مردم باشد جایگاه و محل توقف او را با شیشه های ضد گلوله از مردم جدا می کردند.
من نخستین بار در اوائل ماموریتم در ایران با این جنبه از زندگی شاه آشنا شدم. در ماه مه سال ۱۹۷۴ من همراه شاه از یک مجتمع کشت و صنعت در جنوب غربی تهران که با کمک و مشارکت انگلیسی ها احداث شده بود (و یکی دو سال بعد ورشکست شد) بازدید بعمل آوردم. پیش از ورود شاه به مجتمع تدابیر امنیتی ویژه ای بعمل آمده بود و من با کمال شگفتی مشاهده کردم که در برنامه بازدید شاه فقط ملاقات با مدیران خارجی مجتمع پیش بینی شده و صدها کارگر ایرانی نمی توانند شاه را در جریان بازدید از این مجتمع ببینند.
خوشبختانه (از نظر من) اختلالی در جریان اجرای این برنامه پیش آمد و کارگران مجتمع فرصتی بدست آوردند تا به شاه نزدیک شده به ابراز احساسات و دادن شعار بپردازند. چند نفری از میان آنها هم نامه هایی به طرف شاه پرتاب کردند. من که مناظری از این قبیل را در کشورهای عربی دیده بودم با کنجکاوی می خواستم عکس العمل شاه را در برابر این حرکات ببینم. خوشبختانه او آرامش خود را در برابر این جریان غیر منتظره حفظ کرد و بطور طبیعی و با تبسم و مهربانی به ابراز احساسات جمعیتی که او را حلقه کرده بودند پاسخ داد. در این لحظه من گروهی از سربازان را دیدم که اسلحه به دست بطرف ما نزدیک می شوند. ظاهرا به آنها دستور داده شده بود که جمعیت را از دور شاه پراکنده کنند. ولی آجودان شاه به آنها دستور توقف داد و قضیه بخیر گذشت.
پس از انجام مراسم وقتی با اتومبیل به محلی که هلی کوپترهای سلطنتی در آنجا پارک شده بود حرکت می کردیم برحسب تصادف من و علم وزیر در بار شاه در یک اتومبیل و در کنار هم نشستیم. علم که بدون تردید نیرومندترین مرد ایران پس از شاه به شمار می رفت خیلی عصبی و ناراحت بنظر می رسید و چند لحظه پس از حرکت اتومبیل به من گفت “امروز یکی از بدترین لحظات زندگیم را پشت سر گذاشتم.”
من از این تعبیر شگفت زده شدم و گفتم به نظر من فرصت خیلی خوبی پیش آمد که شاه با مردم از نزدیک تماس برقرار کند. بعلاوه مگر ما در عصر”انقلاب شاه و ملت” زندگی نمی کنیم؟… علم در جواب گفت “ولی از نظر امنیتی وضع خطرناکی بوجود آمده بود … اگر سربازها شلیک می کردند چه وضعی پیش می آمد؟”. من به این موضوع فکر نکرده بودم. واقعا اگر بین سربازان و مردم تصادمی روی می داد چه وضع خطرناکی پیش می آمد؟ در این لحظه پیش خود اندیشیدم که نباید وضع ایران را با کشورهای دیگر خاورمیانه که به آنها عادت کرده ام مقایسه کنم.
در طول سال بعد موارد زیادی از دوری و انزوای شاه را از مردم کشورش بچشم خود دیدم. در واقع در طول قریب پنج سال اقامت در ایران صحنه ای که در مجتمع “ایران-شلکوت” شاهد آن بودم تنها مورد تماس طبیعی شاه با مردم بود. در این مدت با شگفتی دریافتم که بسیاری از صحنه های نمایش حضور شاه در میان مردم ساختگی است. در جریان افتتاح بازی های آسیایی المپیک در تابستان سال ۱۹۷۴ جمعیت صد هزار نفری که در استادیوم گرد آمده بودند با دقت از میان افراد ارتش و اعضای حزب حاکم و سازمان زنان و تشکیلات مشابه انتخاب شده بودند. مراسم رژه نظامی سالانه که هر سال در ماه دسامبر به مناسبت سالگرد نجات آذربایجان در سال ۱۹۴۶ برپا می شد به جای خیابان های مرکزی تهران در نقطه ای واقع در چند مایلی پایتخت در کنار جاده ای ترتیب می یافت. شاه با هلی کوپتر به محل رژه می آمد و پس از عبور از مسافتی در حدود دویست یارد (کمتر از دویست متر.م) سوار بر اسب به جایگاهی که با شیشه های ضد گلوله احاطه شده بود می رفت و ساعت ها از پشت شیشه رژه سربازان و عبور تانک ها و پرواز هواپیما ها را نظاره می کرد. دیپلمات ها و مدعوین دیگر نیز در محل سرپوشیده ای در کنار جاده با فاصله نسبتا دوری از شاه این مراسم را تماشا می کردند.

تاریخ درج مطلب: یکشنبه، ۲۳ دی، ۱۳۹۷ ۱:۴۰ ب.ظ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

+ 68 = 71