خاطره ای از شفا یافتن یک شهید: «خدایا بچه رو تو دادی، بیماری رو هم تو دادی … یا بچه مرده باشه یا خوب شده باشه.»

پدر شهید سیدمحمدسعید امیری مقدم، در کتاب به شرط بهشت، خاطره ای شنیدنی از بیماری سعید در کودکی روایت می کند که همزمان با تنگدستی و مشکل مالی پدر همراه شده بود:

دو سال بعد از ازدواجمان، سال 1346 سعید به دنیا آمد؛ در بیمارستانی نزدیک کاخ شاه، در چهار راه پهلوی (چهار راه امام خمینی فعلی). الآن اسم بیمارستان را خاطرم نیست؛ خصوصی و مال یک یهودی بود. قبل از تولد سعید رفته و آنجا را دیده بودم. پدر و مادر خانمم هم قبل از تولد بچه رفته بودند آنجا را دیده و انتخاب کرده بودند.
خیلی آرزو داشتم اسم پسرم محمد باشد که نام پیامبر(ص) همه جا شنیده شود؛ اما حوری اسم سعید را دوست داشت. این شد که شناسنامه اش را به نام محمد گرفتیم اما سعید صدایش می کردیم.
سعید بچه سالمی بود. یادم نمی آید مریضی خاصی گرفته باشد جز یک بار. تازه چهار دست و پا راه افتاده بود که تب شدیدی کرد. صبح که داشتم می رفتم سر کار، به مادرش گفتم: «ببریدش درمانگاه شهر زیبا ببینید دکتر چی می گه.» ظهر که بر گشتم، مادر سعید نسخه ای را نشانم داد و گفت دکتر خواسته این داروها را از بیرون تهیه کنیم تا بچه خوب شود. رمق از دست و پایم رفت، نمی دانستم باید چه کار کنم. پول نداشتم و نمی خواستم حوری بفهمد. کل پولم 4-5 تومن بود!
آن زمان شهر زیبا داروخانه نداشت. باید با اتوبوس می رفتیم سه راه تهران ویلا، رو به روی مسجد المهدی(عج). بلیت اتوبوس سه ریال بود. چاره ای نبود، پیاده نمی توانستم تا آنجا بروم و برگردم. شش ریال دادم و دو تا بلیت اتوبوس گرفتم. به این امید که پول داروها کمتر از مقدار پول من شود.
مسئول داروخانه نسخه را که آماده کرد، گفت: «هفت تومن و پنج زار می شه.» ماندم چه کار کنم؟ از پیشخوان فاصله گرفتم. تا وسط داروخانه آمدم. دوباره برگشتم. فکر کردم کتم را گرو بگذارم دارو را بگیرم. عزت نفسم اجازه این کار را نداد. از داروخانه زدم بیرون و جدی گفتم: «خدایا بچه رو تو دادی، بیماری رو هم تو دادی. من طاقت شرمندگی ندارم؛ برمی گردم خونه؛ یا بچه مرده باشه یا خوب شده باشه.» والله خیلی جدی گفتم، بدون هیچ تزلزلی. سوار اتوبوس شدم و برگشتم.
حوری در را که باز کرد، بدون سلام پرسید: «دواها رو گرفتی؟» چند ثانیه ای همینطوری حوری را نگاه کردم؛ بچه زنده است انگار.خودم را جمع و جور کردم و گفتم: «نه.اونجا گفتند نداریم؛ اومدم نهار بخورم و برم جای دیگه بگیرم.» چشمان حوری برق زد و گفت: «خوب شد نگرفتی. بچه تبش قطع شد و راه افتاد.» باورم نمی شد، یک ربع بیست دقیقه بیشتر طول نکشید که از سه راه تهران ویلا به شهر زیبا رسیدم. در همین فاصله کم، سعید تبش قطع شده و راه افتاده بود. بعد از آن هم یادم نمی آید بیماری سراغ سعید آمده باشد.

منبع:

برای دسترسی به این محتوا لازم هست که اشتراک خریداری کنید یا اگر اشتراک دارید از این لینک وارد شوید.

تاریخ درج مطلب: پنجشنبه، ۷ مهر، ۱۴۰۱ ۲:۰۰ ب.ظ

دسته بندی: خاطرات شهدا و دفاع مقدس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.