خاطرات جذاب پوران شریعت رضوی از همسرش؛ از اولین آشنایی با شریعتی تا نامه های عاشقانه علی!

متفکری که شیک پوش نبود

پوران شریعت رضوی در کتاب «طرحی از یک زندگی» درباره سرخوشی ها و سختی های زندگی با کسی چون علی شریعتی حرف زده است. وقتی از او می خواهم از عاشقانه‌هایش با علی حرف بزند، بخش‌هایی از همان کتاب را یادآور می شود و معتقد است آشنایی با علی، نقطه عطف زندگی اش بوده: «… یک بار سر کلاس، یکی از استاد‌ها به ما گفت: شماها می‌دانید یکی از همکلاسی‌هایتان فرد دانشمندی است که نویسنده کتاب ابوذر است؟ بعد گفت آقای شریعتی بلند شوید تا همکلاسی‌ها با شما آشنا شوند. من برگشتم پشت سرم را نگاه کردم، پسری آخر کلاس ایستاده بود که خیلی هم شیک پوش نبود. لباس پیش پا افتاده ای به تن داشت. علی خیلی متواضع بود. این اولین بار بود که او را دیدم. یک بار دیگر زنگ تفریح بود و استاد غلامحسین یوسفی برای هر کدام از ما کار تحقیقی داد. مسعود سعد سلمان، هم‌قرعه من بود. من توی خط ادبیات نبودم. گفته بود به «برهان قاطع» مراجعه کنید، من هم گفتم این «قاطع برهان» را از کجا تهیه کنم. دیدم پسری از پشت سرم گفت کتاب «برهان قاطع» را من دارم و به شما می‌دهم؛ علی بود.»

یک خواستگار خاص و متفاوت

«سال ۳۶ بود که ۲۶ نفر از مبارزان سیاسی مشهدی‌ را بازداشت کرده بودند. علی و پدرش هم در میان این افراد بودند. بعد از آزادی، یکی از دوستان پیشنهاد کرد برویم به پیشواز آن ها روبه روی در دانشگاه. یکی از دخترها که از علاقه علی به من اطلاع داشت به من گفت بیا برویم. من هم به اصطلاح ناز آوردم و نرفتم. همه رفتند پیشواز علی و من نرفتم.» پوران ادامه می دهد و می گوید که بالاخره راضی می شود به پیشنهاد ازدواج دکتر جواب مثبت بدهد: «نکته ای که در رفتار علی قابل توجه بود، بی اعتنایی اش به انتظارات و توقعات محیط بود. خیلی خودش را درگیر موقعیتش نمی کرد. فرزند استاد شریعتی بود و فعال سیاسی، مترجم و اهل قلم و به خصوص شناخته شده در محافل ادبی مشهد آن زمان و… با این همه در برخوردش با هم کلاسی ها، خیلی راحت و بی تکلف و در برخورد با استادان هم آزاد و راحت بود. من با وجودی که خیلی اهل ادبیات نبودم، حس می کردم- مثل بسیاری از هم کلاسی هایم- که با آدم خاصی سر و کار دارم، آدمی با سرنوشتی متفاوت و اگر تقاضای ازدواج او را رد کنم، روزی باید حسرت بخورم.» پوران از شوخ طبعی علی می گوید و این که همه شاگردها و هم کلاسی ها آن قدر با او صمیمی بودند که اخوی صدایش می زدند.

اتاق کار، اتاق گفت وگوهای تنهایی

«گاهی تمام شب برای نوشتن بـیـدار می ماند. معمولا جا و مکان مشخصی برای نوشتن نمی خواست. به رغم داشتن میز کار، کمتر پشت آن می نشست و از آن استفاده می کرد. در اتاق کارش تشکی انداختـه بودیم با پشتی که روی آن می نشست. گاهی رادیـو را هم روشن می کرد. بـا وجود علاقه ای که به خودکار ظریف نویس داشت، دربند آن نبود. گاه می شد در به در دنبال خودکاری از هر نوع می گشت، تـا شروع به نوشتن کنـد. تـنـها وسـواسی کـه بـه خرج می داد و خواهشی کـه داشـت این بـود کـه کسی بـه اتـاق کـارش نـرود و آن جامرتب و جمع و جور نشود. ولی من خودم بـه ناچار هر روز بـایـست بـه نوشتـه هـا و کتـاب هـایـش تا حدودی سر وسامان می دادم. علی عـادت نـداشت نـوشتـه هـایش را جمع کند. بیشتر این مواقع، شروع به خواندن آنچه شب پیـش نوشـتـه بـود، می کردم و در حیـرت می مـانـدم کـه چگونه مغز او آن همه خلاقیت دارد و چطور مطالب را آنقدر عمیق و بـا دقت حلّاجی می کنـد. وقتی یک صفحه از نوشته هـایش را می خواندم، جذب می شدم و هـمـانجا می نشستم و مشغول خوانـدن می شدم و چه بسا کـه ساعتی طول می کشید و من در یک جا نشسته بودم و می خواندم. چند عدد کلاسور در رنگ‌های مختلف به نوشته‌های خصوصی اش اختصاص داشت. بیشتر مطالبی که سال‌ها بعد از رفتنش، تحت عنوان «گفت‌وگوهای تنهایی» انتشار یافت در این کلاسورها نوشته شده بود ».

برسد به دست پوران عزیزم…

خانم شریعت‌رضوی، در ادامه گپ و گفتِ شیرینمان، یادآور می شود نامه‌ای از دکتر خطاب به خودش به تازگی در کتابی چاپ شده که مطالعه بخش‌هایی از آن، جذاب و جالب است: «پوران! این روزها دارم زندگی می کنم. می توانم برای خرید یک ماشین سواری کار کنم، برای زینت باغچه ها و تهیه دورنما فکر کنم، صبح ها با جیغ و داد بچه از خواب بپرم، ژاکت سفیدش را به زحمت از گوشه کنار اتاق پیدا کنم و تنش کنم. اگر یک روز صبح برخلاف همیشه ببینم خودش موهایش را شانه زده است، با او قهر باشم . از ترس زنم دزدکی سیگار بکشم و بعد به جرم آن، به شوخی و جدی از دستش کتک بخورم. وقت چای خوردن به بچه یاد بدهم که چه جور قند بردارد و یواشکی اینور و آنور را نشانه بگیرد. اگر روباز در هوای سرد دراز کشیده و خوابش برده است، آهسته پتویی رویش بیندازم و کنارش بنشینم و یک دو ساعت صورت گل انداخته اش را تماشا کنم .اگر توی خیابان دوستم سیگاری تعارف کرد، با غرور بگویم نه عزیز جان، نمی کشم؛ الان می خواهم بروم خانه، دهنم بو می گیرد و خانمم دعوایم می کند… پوران! دارم زندگی می‌کنم… پوران! این ها گل هایی است که این روزها به دست تو در خیال من همواره می شکفد…»

منبع: روزنامه خراسان، شماره ۱۹۵۶۳، ضمیمه زندگی سلام، دوشنبه ۱۳۹۶/۳/۲۹

تاریخ درج مطلب: دوشنبه، ۲۹ خرداد، ۱۳۹۶ ۱۲:۰۲ ب.ظ

دسته بندی: خاطرات مشاهیر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

8 × = 48