شما چه کسانی هستید؟

پس از پایان مراسم اربعین امسال، اقشار مختلف مردم در گروهها و جمع های دوستانه خاطرات خود از پیاده روی اربعین و چند روزی که مهمان مردم عراق بودند، روایت کردند. در این میان خاطره ای خواندنی از یکی از زائران ایرانی (که مشخصات راوی نزد خاطره نگاری محفوظ است) را انتخاب کردیم و تقدیمِ شما خوانندگان می کنیم (البته این خاطره مربوط به اربعین ۹۷ است که راوی آن را امسال بازگو کرده است):

شاید کمتر کسی فکر میکرد حرف های حاج حسین تا حدودی به واقعیت بپیوندند!
وقتی توی ون، تو راه سامرا به مهران، به شوخی گفت: «کاش الان یکی میومد، به زور ماشینمونو متوقف میکرد، یه چلوکباب دبش مهمونمون میکرد، کلی پول تو جیبمون میذاشت و با شاسی بلند راهیمون میکرد قم!»
همه مون خندیدیم.
یکی ‌از پسر مجردا برگشت گفت: «حاجی اینا همه ش رویاااست»
و همه در رویای خود غرق شدند…
.
.
.
وقت نماز شده بود، در به در دنبال مسجدی بودیم ک نماز خود را اقامه کنیم، بین محله های بافت قدیمی یک مسجد بزرگ و زیبا پیدا کردیم و همه مان رفتیم داخل.
مسجد خالی بود.
اول خانم ها بچه ها را نگه داشتند تا آقایان وضویی تازه کنند. چرا که سرویس بهداشتی فقط یکی بود.
سپس اقایان آمدند و اقامه بستند. همه بودند، جز حاج حسین!
خانم ها به سمت سرویس رفتند. و من، همراه همسر حاج حسین، مریم بانو، به بیرون از مسجد حرکت کردیم و ناگاه دیدیم حاج حسین با یک شیخ عرب درحال گفت و گوست! همین که مارا دید، با اشاره چشم و ابرو فهماند که نهار را خانه شیخ عرب دعوت شدیم.
با خوشحالی‌ به سمت بقیه رفتیم، این خبر خوش، مرحمی بود بر شکم های گرسنه مان. چون اربعین گذشته بود و موکب ها کم کم تعطیل می‌شدند.
رویاهای خود را بازگو کردیم!
-کاش‌ چلوکباب باشد!
-کاش یک مرغ بریان باشد!
-نه، من مرغ دوست ندارم: کاش همان چلوکباب باشد!
و خندیدیم! این روزها آنقدر باقالی پلو خورده بودیم که یقین داشتیم امروز هم غذایی مشابه همان خواهد بود، و این حرف ها شوخی بیمزه ای بیش نبود!

بعد از نماز، سوار ون شدیم و به سوی جاده ای نامعلوم حرکت کردیم. شیخ عرب، ابوابراهیم، آدرس را به راننده داده بود.
رسیدیم. همان اول، زنان به یک سو و مردان به سویی دیگر رفتند.
زنان عرب، با آغوشی باز همه مارا بغل کردند و بوسیدند.گویی صدسال است میشناسند مارا!
داخل اتاقی کوچک نشستیم.
با این که شوهران هرکدام از ما ایرانیان طلبه بودند، ولی ما جز کلماتی ساده، هیچ از عربی نمیدانستیم!
اعراب هم فارسی بلد نبودند.
این وسط، انگلیسی شده بود زبان مشترک ما و آنها!
از کم و کیفشان پرسیدیم، فرزندان ابوابراهیم ۶ دختر و ۶ پسر بودند! البته از دو زن!
همه بسیار صمیمی و خونگرم، با محبت نگاهمان میکردند!
با جملات دست و پا شکسته انگلیسی، بایکدیگر تعامل میکردیم.
ناگهان، فاطمه‌زهرا، دختر ۴ونیم ساله جمع، شروع به گریه کرد و دقیقا با همین لحن گفت: مَـــمَــن، گوروسنمههه!
دختر ابوابراهیم دلیل ناراحتی دخترک را پرسید، با خجالت، گرسنگی او را ابراز کردیم.
همه شان دو دستی بر سرشان کوبیدند و عذر خواستند و گفتند غذا دارد می‌آید!
منظورشان را متوجه نشدیم.
برای بچه ها، مقداری ماش پلو آوردند و باز هم عذرخواهی کردند.
کمی بعد، سفره رنگین جلویمان باز شد!
برای هرنفر، کباب سفارش داده بودند، و برای هر سفره، یک مرغ بریان!
سالاد و ترشی و کشک هم به راه بود.
حتی برای هرنفر چند نوع میوه جلویش گذاشتند!
در سفره جا برای نمکدان گذاشتن هم پیدا نمیشد!
بجز همسر اول ابوابراهیم، همه بیرون رفتند و کسی از آنان ‌سر سفره نیامد. دلیلش را جویا شدیم، گفتند این غذاها برای زائر امام حسین است، نه ما!
هر چه اصرار کردیم، بی فایده بود!
همسر ابوابراهیم، یا همان ام ابراهیم بگویم بهتر است، نان را به کشک میزد و میخورد. و در برابر اصرارهایمان برای شریک شدن در کباب، همان جوابی را میداد که عروسان و دخترانش داده بودند.
بعد از صرف نهار، آمدیم و روی مبل هایشان نشستیم.
ام ابراهیم، غذاهایی ک دست نخورده باقی گذاشته بودیم را در پلاستیک بزرگی همراه با مقدار زیادی نان قرار داد و هرچه گفتیم نمیخواهیم، گفت: اینها برای ما نیست، برای زائران امام حسین است، ببرید و در راه بخورید.
شرمنده محبتشان شدیم، اما این پایان ماجرا نبود.
کمی بعد، دیدیم بچه های قد و نیم قدمان هرکدام مقدار زیادی عروسک و اسباب بازی در دست دارند می‌آیند.
گمان کردیم آن هارا از نوه های ابوابراهیم کِش رفته اند!
اما دیدیم نوه ها، مدام به اتاق میروند و باز هم اسباب بازی می‌آورند و در اختیار بچه های ما قرار میدهند!!!
شاید اگر من به جای هرکدام از آن ها بودم، شاید که نه، حتما! میرفتم و اسباب بازی‌ هایم را قایم میکردم تا مبادا دست بچه مهمان به آن ها برسد!
تشکر کردیم و بعد از اتمام بازی بچه ها، اسباب بازی هارا پس دادیم ک قبل از بزرگتر ها، نوه ها گفتند نه، اینا هدیه ما به شماست!!!
با‌ورمان نمیشد که بچه های ۴ ۵ ساله همچین حرفی بلد باشند!
هرچه ما اصرار کردیم، قبول‌ نکردند و دختر ابوابراهیم گفت: هدیه را پس ندهید، این کمترین چیزی ست که از دستمان برمی‌آید!
ناگهان ام ابراهیم، با شیشه های ادکلن زیبا، به تعداد ما زنان، وارد شد و به هرکداممان یک ادکلن خوشبو هدیه داد.
دیگر نمیدانستیم چه بگوییم، متحیر بودیم، در عمرمان همچین آدم هایی ندیده بودیم!
من که جوان ترین زن گروه بودم و بچه ای دست و پایم را نبسته بود، به حیاط رفتم و شوهرم را صدا کردم، با اشکی از شدت خوشحالی‌ و تعجب، آنچه را رخ داده بود گفتم، و در ادامه این نکته را یادآور شدم که هرچه بیشتر بمانیم، بیشتر خجالت زده و شرمنده خواهیم شد، به آقایان بگو تا برویم، ما تحمل این همه محبت را نداریم!
ولی هرچه میگفتم، انگار چیزی نمیشنید!
گفت: این هایی ک گفتی در برابر چیزی که در اتاق آقایان رخ داد، هیچ است!
ادامه داد:
ابوابراهیم، از ما پرسید آیا ماشینتان راحت است؟ گفتیم بله! مبدا و مقصدمان را پرسید، هزینه ماشین را نیز!راننده گفت ۳۵۰ هزار دینار از سامرا تا مرز مهران قرار است بگیرد. ابوابراهیم، دستش را داخل قبای خود برد و یک دسته دینار درآورد، شمرد، دقیقا ۳۵۰ هزار دینار بود! او همه این پول هارا به راننده داد و گفت این ها مهمان من هستند، پولی از آنان نگیر!
باورم نمیشد!
با حالی عجیب سمت خانم ها برگشتم. وقتی ماجرا را گفتم، همه شان شوکه شدند!
مگر ۳۵۰ هزار دینار پول‌ کمی است؟ نخیر! به ریال میشود حدود ۴ میلیون تومان!
دیگر ماندن را جایز نمیدانستیم! نمیتوانستیم این حجم از محبت را درک کنیم!
ناگهان پسر ابوابراهیم وارد شد، یک بسته پوشک برای علی‌اکبر ۹ ماهه خریده بود، و برای بقیه بچه ها مقدار زیادی اسباب بازی!
یک قوطی بزرگ آبمیوه و کیک و شیرینی و ساندیس و آدامس! در حیاط گذاشته بود به عنوان توشه راه ما!
یک به یک بغلشان کردیم، همدیگر را بوسیدیم، التماس دعا کردند، خواستند در حرم حضرت معصومه و امام رضا به یادشان باشیم، برای یکی از دخترانشان که دچار بیماری وسواس شدید بود گفتند دعا کنیم
راهی مان کردند
دعایمان کردند
سوار ون شدیم
و تا مقصد، هیچ حرفی نزدیم و به جاده خیره شدیم!
چه میتوانستیم بگوییم؟
همه شوکه بودیم، باورمان نمیشد!
و، روضه هایی ک حاج حسین و حاج رضا خواندند، دعاهایی ک در حق آنان کردند و آمین گفتیم، تنها مکالماتی بود ک تا مقصد داشتیم.
و ما، کجای سپاه حسینیم؟

تاریخ درج مطلب: دوشنبه، ۶ آبان، ۱۳۹۸ ۸:۴۷ ب.ظ

دسته بندی: خاطرات مذهبی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

58 + = 67