شهید بهشتی و مساله «خلخالی» در قوه قضائیه؛ « اگر یک روز هم از عمرم مانده باشد خلخالی را به جزای اعمالش خواهم رساند!»

مرحوم ابوالقاسم سرحدی زاده از یاران و همکاران شهید بهشتی در قوه قضائیه در بخشی از گفتگوی خود با بنیاد نشر آثار و اندیشه های شهید بهشتی ناگفته ها و خاطراتِ مهمی از رابطه شهید بهشتی با صادق خلخالی در قوه قضائیه بیان کرده است که در ادامه می خوانیم:

مدتی بعد از قرار گرفتن شهید بهشتی به عنوان رئیس دستگاه قضایی وقتی که دستگاه خلخالی آن جا پیدا شد و ایشان هم کارهای قضایی می‌کرد. حکم می‌داد و اعدام می کرد و حبس می‌کرد. آقای بهشتی رنج می‌برد از این ماجرا، رنج می‌برد. اینکه می گویم رنج می‌برد واقعا می‌گویم رنج می‌برد. شهید بهشتی خیلی آدم باوقاری بود و به ندرت می شد که و من قبل از آن ندیده بودم، فقط یکبار فقط عصبانیت ایشان‌ را دیدم. ولی از آنچه که می گذشت در دستگاه آقای خلخالی به خودش می پیچید. حالا یا به ملاحظه امام بود یا هر چی بوده با آن برخورد نمی کرد ولی این را بند کرده بوده یک‌جایی. گفته بود اگر یک روز هم از عمر من مانده باشه او‌ را به پای محاکمه می کشم و جزایش را می‌دهم یعنی اینقدر اصلا آرامش نداشت. به نظر من خلخالی وجودش آرامش شهید بهشتی را مخدوش کرده بود. چون بالاخره یک رئیس دستگاه، ایشان دستگاه قضایی با اون چه کار می کند آنجا آن هم با آن وضعیت. حالا ما هم این وسط گیر کردیم. گیر من اینجوری بود خوب من کلا شهید بهشتی را خیلی دوستش داشتم. خیلی تسلیم بودم در مقابلش. خلخالی هم آمده بود و خیمه اش را زده بود توی زندان قصر اونجا دستگاه قضایش را برپا کرده بود. یکجایی را گرفته بود و طرف را محکوم به اعدام می کرد و حبس می‌داد و ما هم اینجا می پذیرفتیم چکارش کنیم. من به آقای بهشتی می گفتم چکارش کنیم. محکوم می کند و زندان می فرستد فعلا ناچاریم که بپذیریم. تا اینکه یکروز شهید بهشتی منو صدا کرد دفترش و هیچکس هم نبود و تنها بود. ایستاده بود پشت میزش، همان‌طور که ایستاده بود یک نامه ای را برداشت به یک نوعی پرت کرد به من گفت آقای سرحدی زاده این را بخوان. من دیدم اصلا بهشتی حالت طبیعی نداره واقعا حال طبیعی نداشت. اول ترسیدم خیال کردم از من یک خطایی سر زده که اینجوری برافروخته و ناراحت هست واقعا چیز شد. انتظار یک همچنین دیدنی از شهید بهشتی نداشتم. گفت این را بخوان! من برداشتم این نامه را خواندم. نامه مربوط به رئیس انتظامات پزشکی قانونی بود، آن نامه را که برای شهید بهشتی نوشته بود: « که آقا ما در اینجا کارمان اینست که جنازه ها را می آورند میفرستیم سردخانه و فلان. یکبار از دستگاه خلخالی به ما زنگ زدند که آمبولانس را بفرستید اینجا چهار تا جنازه هست ببرید دفن کنید. ما هم آمبولانس را فرستادیم رفتیم دستگاه خلخالی گفتیم جنازه ها را بدهید. دیدیم چهارتا آدم زنده را به ما نشان دادند که اینها جنازه هستند! گفتیم که اینها سالم هستند جنازه ای نیست! گفتند نه ببریدشان حالا جنازه می‌شوند. اینها هم می ترسیدند از خلخالی چون وحشت ایجاد کرده بود وحشت عجیبی. و ابعاد وحشتی که ایجاد کرده بود تا کجاها بود. اینها بالاخره از ترسشان هیچی نمی گویند و می گویند خیلی خوب بیایید بروید توی آمبولانس. می گفت ما اینها را سوار آمبولانس کردیم و آمدیم توی راه صدای تیراندازی از توی آمبولانس آمد. راننده از ترس ماشینش افتاد توی جوب و پاسدارها از ماشین ریختند بیرون و ماشین را از توی جوب درآورند و به راننده گفتند یالا برو. ما آمدیم اینها را آوردیم پزشکی قانونی، حالا توی آمبولانس پرخون و فلان و این چهار نفر شدند جنازه! گفتند اینها جنازه هستند بگذارید سردخانه. می گفتند ما که چاره نداشتیم و اینها را نوشته بود…. ما اینها را کردیم در سردخانه و نیمه های شب ما دیدیم از سردخانه صدای آه و ناله میاد بلند شدیم و رفتیم یکی از سردخانه ها را باز کردیم، یکی از کسانی که اینها با تیر زده بودنش نمرده بود و ناله می کند. زنگ زدیم به دستگاه خلخالی که بابا این زنده است چکارش کنیم؟ گفت صبر کنید الان می آییم. چند دقیقه بعد دیدیم دو پاسدار آمدند و توی همان سردخانه پزشک قانونی دو تیر به یارو زدند و طرف مرد و گفتند تمام». آقا ما که اینرا خواندیم شهید بهشتی وقتی دید که نامه تمام شد داد زد که آقای سرحدی باید به این وضعیت خاتمه داد من دیگر نمی توانم! یک چیزی که من اصلا خشکم زده بود، خدای من، من چکار کنم اصلا، من که تقصیری این وسط نداشتم. می خواست خشمش را این وسط بریزه بیرون. خلاصه همانجا بود که گفت من اگر یک روز هم از عمرم مانده باشه این را به جزای اعمالش خواهم رساند!
آن موقع من یادم هست که خلخالی هم تا حدودی حالا گذشته هر چی بوده و نبوده آدم بی پروایی هم بود. یعنی ازش هیچ بعید نبود که توی روی شهید بهشتی هم بایستد. معمولا این آقایان اگر کاری با خلخالی داشتند یا توصیه ای داشتند و پیش می آمد از این چیزها، من خوب حالا بر حسب اینکه ناگریز آنجا بودم. البته من به شهید بهشتی گفتم من تا پنج سال اینجا می مانم و اگر چیز بی عدالتی را دیدم تحمل می کنم ولی تا پنج سال اگر رد بشه من یک مورد هم ببینم بی خودی کسی را زندان کردند من می گذارم میروم. اون موقع آقایان با خلخالی چیز نمی کردند اما پیدا بود که همه شان دلخور هستند. همه، هم آقای خامنه ای هم هاشمی از این وضعیت در عذاب بودند. واقعا برای جمهوری اسلامی بد بود. حالا درسته که اینها یک کارهای خیلی عجیب و غریبی کرده بود خلخالی. نمی دانم شما مطلع هستید یا نه مثلا یک نمونه دیگه توی خیابان جمشید که مرکز اوباش و لاتها بود. برای اینکه زهر چشم ازاینها بگیرد رفت و شبی چهارتا چوبه دار اونجا علم کرد توی خیابان جمشید و چند تا از اعدامی ها را برد اونجا. حالا همه اون لات ها و اوباش ناظر بودند. اینها را کشیدند به دار. دار تحمل نکرد افتاد، سنگین وزن بودند. چوبه دار درست عمل نکرد افتاد ، تا افتادند اینها را بستند به مسلسل… این نوع کارها اصلا منطقی نبود.

تاریخ درج مطلب: چهارشنبه، 8 مرداد، 1399 3:20 ب.ظ

دسته بندی: خاطرات سیاسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

× 2 = eight