روایتی ناگفته از سرآغاز آزادی یمن از دست آمریکاییها؛ نامه محرمانه حاج قاسم چگونه به دست عبدالملک حوثی رسید؟
محمدحسین عظیمی، روایت نویس، در صفحه شخصی اش خاطره ای ناگفته از زبان شهید محمدصالح اسدی معاون اطلاعات ستاد کل نیروهای مسلح ایران روایت می کند:
سرباز آمریکایی با جلیقه ضدگلوله نخودیاش روبرویم ایستاده بود. دست انداخت تا پاسپورتم را از دستم بقاپد: «Give me your passport» (پاسپورتت رو بده من)
این را با صدای بم و با لحن بالا به پایینی گفت. بند انگشتهایش از دستکش چرمی بیرون زده بود و بالای پاسپورت را گرفته بود. ابرو کج کردم و قسمت پایینیاش را کشیدم. یانکی یکجوری زور میزد که ترسیدم گذرنامهام از وسط جر بخورد و زحمت تمام این چند ماه به فنا برود.
رهایش کردم و همانطور با ابروی هفتی به سرباز نگاه کردم. چشم گرداندم و خیابانهای صنعا را از نظر گذراندم. رابطهایی که قرار بود مرا در این سفر همراهی کنند، گیجومنگ، طول و عرض خیابان را متر میکردند. ترس و اضطراب را توی صورتشان میدیدم. من چهره هر دو را میشناختم ولی آنها نه. فقط میدانستند یکی قرار است خودش را به آنها برساند.
حاج قاسم سپرده بود خودم شخصا نامه دستنویسش را به دست عبدالملک الحوثی برسانم. بچههای سپاه نگران بودند. میگفتند: «تو معاون حاجی هستی. اگه رفتی اونجا و گرفتنت خیلی تبعات داره.»
من ولی قبول نکردم. گفتم: «حاجی به خودم سپرده، پس باید خودم برم.» آخرسر قرار شد چند نفر رابط برایم جور کنند تا مرا تا کوههای محل استقرار سیدملک در صعده برسانند.
وسایلم را جمعوجور کردم تا مثل هر سال، چند ماهی بچهها را به مادرشان بسپارم و راهی کشور دیگری شوم. موقع خداحافظی فکری به ذهنم آمد و تکانم داد:
«میخوای بری یمن به امید این رابطا؟»
یک چیزی توی وجودم فروریخت. ماموریت به این مهمی را میخواستم با تکیه بر دیگران جلو ببرم؟ چمدان چرخدار مسافرتیام را گذاشتم پشت ماشین ولی مقصدم را تغییر دادم. قرار بود دو روز دیگر از ایران حرکت کنم سمت کشور ثالث. توی این مدت بلیط گرفتم برای مشهد. تا رسیدم جلوی ضریح، به امام رضا(ع) گفتم: «آقا جان! من به کسی جز خدا و شما اهلبیت(ع) اعتماد ندارم. خودتون دستم رو بگیرید توی این ماموریت مهم. من از رابطها دل میبرم و امیدم به شماست.»
از مشهد برگشتم و راهی دیار غربت شدم. رفتن به آنجا هم چالشهای خودش را داشت. باید هویتم را تغییر میدادم و چند ماهی مثل یک تاجر عقیق، به خرید و فروش و واردات از یمن میپرداختم تا سفید شوم. توی این چند ماه بههیچوجه نباید به خانوادهام تماس میگرفتم. فقط هر چند وقت یک بار دست نوشتهای به یکی از آشنایانم میرساندم تا به همسرم بگویند حالم خوب است. چند تا بچه قد و نیمقد بازیگوش را سپرده بودم به مادرشان. توی بچهها هم بیشتر نگران دخترکم بودم. بعد از سالها طلب دختر از خدا، پنج سالی بود که مونس و همدمم شده بود و دوست داشتم شاهد شیرینزبانیهایش باشم ولی چاره چه بود؟ نمیشد سرنوشت یک امت را معطل دوستداشتنیهایم کنم.
حالا توی خیابان صنعا، سرباز آمریکایی میخواست تمام داشتههایم را بر باد دهد. سرباز کمی به اوراق هویتم نگاه کرد و صفحات گذرنامه را ورق زد. چیزی ندید و زیر سایه سنگین نگاهم، پاسپورت را طوری سمتم گرفت که انگار میخواهد پرتش کند طرفم.
شانه به شانه رابطهایمان گذشتم و سوار تاکسی شدم تا خودم را به هتل برسانم: «لیس هذا شارعًا ذا اتجاه واحد؟» (مگر این خیابان یکطرفه نیست؟) این سوال را از راننده پرسیدم. توی سه چهار ماهی که در کشور سوم بودم، تمام مسیرها را تا رسیدن به یمن، چند ده بار با نقشه و عکسهای هوایی چک کرده بودم. جوریکه دقیقا میدانستم هر خیابان چند لاین دارد و مغازههای دو طرف خیابان و ساختمانهای مسکونی اطرافش چه جوریاند.
راننده سرش را چرخاند سمتم و با تعجب جواب داد که این خیابان یک هفته است دوطرفه شده.
چند روزی توی هتل ماندم و بعدش خبر حضورم در صنعا را به برادران مرتبط با عبدالملک دادم. بقیهاش گفتنی نیست. ولی وقتی خودم را به یکی از کوههایی که عبدالملک آنجا بود رساندم و نامه را به دستش دادم، خط اول مرقومه حاج قاسم، خستگی این چند ماه را از تنم درآورد: *«این نامه را کسی به دست تو میرساند که نماینده تامالاختیار من در یمن است و رای و نظرش، همان رای و نظر من است.»* من را میگفت. میدانستم حاجی چهقدر دوستم دارد و مورداعتمادش هستم ولی بیانش در نامهای به عبدالملک، خوشی دیگری داشت.
بعد از آن ارتباط، کمکم روند پیروزیهای مردم به رهبری انصارالله در یمن آغاز شد و بخش مهمی از سرزمین قهوه و عقیق از چنگ آمریکاییها و سعودیها بیرون آمد.

