پیچیدگی‌های شخصیت محمدرضا شاه

محمدمهدی سمیعی (۱۲۹۷، رشت – ۱۶ مرداد ۱۳۸۹، لس آنجلس)، از مدیران بانکی و برنامه‌ریزی ایران، رئیس بانک توسعه صنعتی و معدنی، رئیس بانک مرکزی، رئیس سازمان برنامه و رئیس صندوق توسعه کشاورزی:

من فکر نمی‌کنم که شاه ابا داشت از اینکه به ارتش دستور بدهد که [مخالفان را] بکوبد. حالا البته من نمی‌دانم این حکایت را [اما] می‌گویند در سال ۴۲ هم همین‌طور بود و آقای [اسدالله] علم خودش به مسئولیت خودش رفت و دستور داد به [غلامعلی] اویسی که این کارها را بکنند. اما اگر مسئله برایش مهم بود خوب یک کسی را لااقل آن موقع لت و پل می‌کرد. می‌زد تو گوش علم که «تو گه خوردی، من فرمانده کل قوا هستم، تو چرا رفتی؟» آهان. پس دست کم تأیید کرد آن کار را.

من باورم نمی‌آید که شاه خودداری می‌کرد از اینکه این شورش [منجر به انقلاب] را قلع و قمع بکند. ولی [این اواخر شاه] نمی‌توانست تصمیم بگیرد، نمی‌توانست. حالا به علت بیماریش بود که ما نمی‌دانستیم بیمار است یا لااقل آن ضعفی است که اغلب ناظرین می‌گویند در کاراکترش همیشه بوده. از آقای [آنتونی] پارسونز بگیر [تا] سر دنیس رایت، می‌گویند این آدمی بوده که اگر زور پشتش بود این شاه یک قلدر بود، اگر زور نبود هیچ کاری نمی‌توانست بکند. حالا قدر مسلّم این است که در این دوره شاه به نظر من نمی‌توانست درست تصمیم بگیرد.

این مقدار زیادیش -من فکر می‌کنم- در اثر این دوگانگی‌هایی بوده که این [شخص] همین طور برای خودش درست می‌کرده. آخر یک آدم مگر چقدر می‌تواند تحمل کند؟ چندتا شخصیت می‌تواند بازی کند؟ ها؟ دموکرات باشد، نمی‌دانم، آتوریتر باشد، نمی‌دانم، بخواهد سازنده باشد، بخواهد ملت‌سازی بکند، تمام این کارها را در آن واحد بخواهد بکند و وقتی هم این ایده‌‌های خودبزرگ‌بینی منطقه‌ای هم را داشته باشد که بخواهد -نمی‌دانم- اقیانوس هند و خلیج فارس را و نمی‌دانم تمام اینجاها را هم امنیتش را حفظ بکند.

یک استرس فوق العاده‌ای باید روی این آدم [=محمدرضا شاه] باشد به خصوص که ناخوش هم بوده. حالا در صلاحیت من نیست که بگویم این [بیماری و داروها] چه‌جور اثر‌هایی روی شخصیتی مثل شاه می‌توانسته گذاشته باشد. ولی قدر مسلّم این است که تردید در ذهنش زیاد بود، همیشه، مگر یک چیز‌هایی که دیگر خودش تصمیم گرفته قطعی است می‌گوید باید این کار بکنید و وقتی هم گفت این کار را بکنید دیگر خوب مشکل بود که مثلاً‌ نکنند دیگر.

آن وقت بعضی وقت‌ها راجع به یک مسائلی حقیقتاً به یک معنا بچه‌گانه سعی می‌کرد نظر خودش را تحمیل بکند. مثلاً سر ارتفاع سد. آخر من نمی‌دانم کی؟ اگر پیش بزرگترین متخصصین سدسازی دنیا هم بروید آخر این را نمی‌تواند مثلاً بگوید بین مثلاً ۱۹۶ متر و ۱۹۹ متر ارتفاع، مثلاً چه تأثیر عظیمی خواهد کرد.
ولی مثلاً سر ارتفاع نمی‌دانم کدام سد بود؟ سر سه متر ارتفاع، شاه [تصمیم] منصور روحانی، وزیر آب و برق را، تو جلسه شورای اقتصاد لغو کرد. یک همچین کاراکتری به نظر من چطور می‌توانست این قدر بنشیند تماشا کند که همه چیز از دستش، از لای انگشتانش در برود…؟

راجع به همین فتنه، خیزش یا هر چه که اسمش را می‌شود گذاشت، بعضی استدلال‌‌هایی که راجع به این می‌کردیم ریشه‌اش این تو هست که از آن زمان مثلاً آدم می‌دیده که چطوری… مثلاً فرض کنیم ترکیب این ده دوازده نفری که من جمع کردم، به اصطلاح هسته سخت حزب بود[…] من یقین دارم اگر آن روز در سال ۱۳۵۱ من از این عده می‌پرسیدم که «آقا شماها آیت‌الله روح‌الله خمینی را می‌شناسید؟ می‌دانید کیست و کجاست؟» من بعید می‌دانم اگر مثلاً بیش از دو سه نفرشان می‌توانستند یک حکایتی یک چیز واقعی راجع به خمینی در آن زمان به شما بگویند و خوب نشان می‌دهد که راست راستی ما اصلاً غافل بودیم حبیب، ما نمی‌دانستیم زیر پوست ممکلت چه بوده و چه جوری داشته پیش می‌رفته.

به خصوص می‌گویم وقتی که من [در همین سال] راجع به مذهب با شاه صحبت کردم، توی همین یادداشت‌ها هست، به او گفتم: «آقا من هیچ احساس مذهبی ندارم، اصلاً ندارم. ولی شما برعکس من، مدعی هستید که خیلی هم مسلمان هستید، معجزه هم برایتان شده و این حرفها… من اعتقاد ندارم تمام شد و رفت. ولی من از شما التماس می‌کنم، خواهش می‌کنم، بگذارید من بروم با اینها، با آخوندها با روحانیون، ما برویم ارتباط برقرار بکنیم».

بعد از صحبت‌‌های زیاد، بحث مفصل و طولانی با خیلی اکراه اجازه داد. بعد هم گفت: «اینها سرتان را شیره می‌مالند، شما حریف اینها نمی‌شوید، اینها خیلی حیله‌گرند، مزورند، خرند، ولی سر شما شیره می‌مالند.» این عین عبارتشان است.

حالا این یک همچین کاراکتر عجیب و غریبِ کامپلکسِ پیچیده‌ای می‌دانید آن وقت مردم راجع به آن همین طور می‌نویسند و می‌گویند و از یک طرف محکومش می‌کنند، از یک طرف تا حد ماورای طبیعی بالا می‌برندش.

منبع: بخشی از مصاحبه محمدمهدی سمیعی (۱۲۹۷-۱۳۸۹) با پروژه تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد، نوار دوم، تاریخ مصاحبه: ۱۷ مرداد ۱۳۶۴، محل مصاحبه: لندن، انگلستان، مصاحبه‌کننده: حبیب لاجوردی

تاریخ درج مطلب: دوشنبه، 27 بهمن، 1404 4:28 ب.ظ

دسته بندی: خاطرات تاریخ معاصر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *