به هر زحمتی بود نوزاد را از شکم مادر بیرون کشیدم، دختر بود!

خانم عزت قیصری در کتاب خاطرات خود، دادا، از روزهای مقاومت کردستان می گوید: همراه اکیپ پزشکی برای ارائه خدمات درمانی به منطقه آلوت رفتم. یک دستگاه ماشین جیپ که سرنشینان آن چند نفر زن و بچه بودند کمی جلوتر از ما به طرف روستا در حرکت بود. در فاصله چند متری ما یک مین زیر ماشین آنها منفجر شد. این مین ها را گروهک‌های ضد انقلاب می کاشتند. سرنشینان جیپ همه مجروح شدند. بیچاره ها خواسته بودند از بمباران فرار کنند که اینچنین گرفتار شدند. در میان جمع خانمی نیمه جان را دیدم که وضعیتش بسیار بد بود. ترکش مین پهلوی این زن حامله را شکافته و داخل شکم او شده بود و هر آن امکان داشت به شهادت برسد. از شکاف سر جنین پیدا بود. خون با فشار از پهلویش جاری بود. با دیدن این صحنه فولاد هم اگر بودی خم می شدی اما چاره‌ای جز تحمل نداشتیم. سریع دستم را داخل خون ها و شکم او فرو بردم و سعی داشتم دستم به سر بچه برسد. با تیغ بیستوری کمی عضله شکم را برش دادم تا راحت‌تر دستم وارد شکم شود که تیغ به دست چپم خورد و زخمی شد. سوزش شدیدی احساس کردم اما اهمیت ندادم و به کارم ادامه دادم. فشارخون مزاحم کار می‌شد. دستم پر خون شد. چند لایه گاز روی خون گذاشتم. در حالی که تمام تن و سر و صورت و لباس‌هایم خونی بود کوشش می کردم که بچه را نجات دهم. در این لحظه حساس مادر به شهادت رسید. دست چپم را که خونریزی داشت روی محل خونریزی مادری که شهید شده بود گذاشتم و محکم فشار دادم تا کمی خون بند بیاید. خونم با خون شهید قاطی شد. با دست راستم تلاش کردم که نوزاد را از رحم مادر خارج کنم. بالاخره به هر سختی بود نوزاد را سالم از شکم مادری که به شهادت رسیده بود بیرون آوردم. لحظه‌ای که بچه را بیرون کشیدم بسیار خوشحال شدم که زنده است و نفس میکشد. نوزاد، دختر بود. او را وارونه و از دو پا آویزان کردم و ضربه ای محکم به پشت او زدم. به گریه افتاد. صدای گریه اش را شنیدم تمام خستگی از تنم بیرون رفت. بند نافش را با نخ سیلک بستم و بیستوری بریدم. دخترک لباس نداشت. رشتی ای که پدر بچه دور سرش پیچیده بود را گرفتم و دور دخترک پیچیدم. او را سالم تحویل همراهانش دادم. لحظه ی تلخ و شیرینی بود. لحظه ای که جان نوزادی را نجات دادم و لحظه‌ای که شاهد مرگ یک مادر بودم.

پ.ن: آلوت روستایی از توابع شهرستان بانه در استان کردستان است.

تاریخ درج مطلب: پنجشنبه، 5 تیر، 1399 1:26 ق.ظ

دسته بندی: خاطرات شهدا و دفاع مقدس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

twenty six + = twenty eight