روایت‌های بهشتی؛ خرده روایت‌هایی از زندگی شخصی و کاری دکتر بهشتی

اگر شما باشید خیال من آرام‌تر است

بهشتی به خدمت امام خمینی(ره) که در بیمارستان بستری است، می‌رسد و برنامه‌اش را مبنی بر این‌که دیگر نمی‌خواهد کار حکومتی انجام دهد برای امام توضیح می‌دهد. امام در پاسخ می‌گوید: «اگر شما باشید خیال من راحت‌تر است.» شهید بهشتی می‌گوید: «اگر اجازه بدهید چند نفر را معرفی می‌کنم که شما با آن‌ها هم خیالتان راحت باشد». امام تصمیمش را گرفته «اما اگر شما باشید قلب من آرام می گیرد.» دیگر چه می‌توانست بگوید؟ گفت: «اگر شما تکلیف می‌کنید، قبول می‌کنم.» و امام فرمودند: «تکلیف می‌کنم.» (برگرفته از کتاب «سیدمحمد حسین بهشتی»، افسانه وفا)

تا این حد دقت!

مدرسه رفاه که بودیم، هرکس ماشینش خراب می‌شد برای تعمیر به مسئول سرویس مدرسه مراجعه می‌کرد. یک بار دکتر ماشینش را برای تعمیر آورد، یک یادداشت بلند بالا به آن ضمیمه کرده بود که مثلا در سرعت ۷۵ کیلومتری جلوی سمت راست ماشین فلان صدا را داد و یا این‌که قبلا در هر صد کیلومتر، مصرف بنزین ماشین این‌قدر بود و حالا تغییر کرده‎است و امثال این. یک گزارش کارکرد خیلی دقیق و مو به مو.

زندگی ساده‌تر، مبارزه بیشتر

همیشه می‌گفت شما هر چه قدر ساده زندگی کنید، بیشتر می‌توانید مبارزه کنید. اعتقادش هم این بود که آن‎هایی که نتوانستند ساده زندگی کنند، نتوانسته‌اند مبارزه هم بکنند برای همین همیشه از سال‌های اول ازدواج، سال‌هایی که با حقوق معلمی روزگار می‌گذراندیم، به عنوان بهترین و شیرین‌ترین دوران زندگیش یاد می‌کرد.

فقط نان و آب

از غذای زندان نمی‌خورد. از بیرون خبر آورده بودند که شاید مسموم باشد. غذایش فقط نان و آب بود. گفتم: «آخه شما چه‌طوری نون و آب می‌خوری؟ دیگه داره حالم از این‌که می‌بینم نون و آب می‌خورید، بد می‌شه». گفت: «اگر کسی بیرون زندان نان و آب خوردن را تمرین کرده و به آن عادت کرده باشد، این‌جا هم برایش کار سختی نیست».

تا این حد حرفه‌ای

ساعت جلسات ۲ تا ۴ بعد از ظهر بود. دکتر ۱۰ دقیقه زودتر در دفتر سیاسی حزب حاضر می‎شد تا روی چند صندلی که کنار هم می‌چید، اندکی استراحت کند. مقید بود که حتما لباسش را در آورد تا چروک نشود. همین ۱۰ دقیقه کل زمان استراحت روزانه دکتر بود.

در هر حال، توهین ممنوع

به اتفاق دکتر و محمدرضا- فرزند ارشدش- نزدیک قبرستان قدم می‌زدیم. می‌دانستیم که قبر مارکس هم همان‌جاست. شوخی شوخی گفتم این دو سگ هم دارند می‌روند سر قبر مارکس، فاتحه بخوانند و به دو تا سگ که داشتند کمی دورتر می‌رفتند اشاره کردم. دکتر بلافاصله رو به من کرد و گفت: «اگر ما با فکر مارکس مخالف هستیم نباید به او توهین کنیم. ادب در کلام لازم است، چه فرد کافر باشد چه مسلمان».

خدا باید از من دفاع کند

یک روز در مجلس خبرگان به دکتر گفتم شما چرا در مقابل این همه توهین از خودتان دفاع نمی‌کنید؟ در جواب آیه‌ای خواند و گفت فلانی من نباید از خودم دفاع کنم، بلکه باید آن‌قدر ایمان خودم را قوی کنم که خداوند از من دفاع کند و جواب این‎ها را بدهد. چون وعده خدا حق است، من به این وعده اعتقاد دارم، بعد هم افزود دفاع خدا را که نمی‌توان با دفاع ما مقایسه کرد.

شعار، همراه با عمل‏

بالای وضوخانه نوشته بودیم: «النظافه من الایمان» اما کمتر فرصت می‏‌کردیم داخل آن را نظافت کنیم. این وضع را دید، فوراً تذکر داد که یا این شعار را بردارید و یا مطابق آن رفتار کنید و نگذارید این‌جا کثیف باشد.

احترام به قوانین انسانی طاغوت

«چراغ قرمز اول رو که رد کرد، بهشتی خیلی تحمل کرد که چیزی نگه. دومین چراغ بود که دیگه صداش در اومد. گفت: اگه از این هم بگذری دیگه نمی‌شه پشت سرت نماز خواند. تکرار گناه صغیره…» طرف با حالت حق به جانبی گفت: «این‎ها قانون طاغوته باید سرپیچی کرد». بهشتی با ناراحتی دست گذاشت رو داشبورد و محکم گفت: «این‎ها قوانین انسانیه، عین انسانیت…».

قرض‌الحسنه به جای پول مفت

فکر کردم اگر بگویم میز تحریر می‌خواهم، حتما برایم می‌خرد. پسر بزرگ بودم و عزیز. قیمت میز چندین برابر پول ماهیانه‌ام بود. وقتی شنید که میز را لازم دارم، پول میز را داد و گفت: «این قرض‌الحسنه است. قسط‌هایش را هم از پول ماهیانه‌ات کم می‌کنم. موافقی؟».

پخش نکنید، آبرویمان می‌رود

با غرور گفتند که باید مناظره کنیم. حتما هم بهشتی باید طرف مناظره ما باشد. هشت نفری نشسته بودند روبه‌روی بهشتی برای مناظره. آخر جلسه آمده بودند برای خواهش: «خواهش می‌کنیم پخش نشود، آبرویمان می‌رود.» بهشتی سفارش کرده بود پخش نشود. هیچ وقت هم به رویشان نیاورد. انگار جلسه‌ای نبوده.

حساس بود…

به قاضی دادگاه نامه زده بود که: «شنیدم وقتی به ماموریت می‌روی، ساک خود را به همراهت می‌دهی. این نشانه تکبر است که حاضری دیگران را خفیف کنی». قاضی را توبیخ کرده بود حساس بود؛ مخصوصا به رفتار قضات …

شما عبای من هستید

از دیدار امام(ره) برمی‌گشت. رفته بود توی فکر. امام خواب دیده بود عباش سوخته؛ به بهشتی گفته بود مواظب خودتان باشید. می گفت از امام پرسیدم چرا؟ جواب داده بود: «آقای بهشتی! شما عبای من هستید».

قاری جلسات حزب

با اون قد کوچک و سن کمش می‌اومد داخل جلسات حزب جمهوری قرآن می‌خوند. اون روز دیر کرده بود. رئیس جلسه گفته بود تا نیاید شروع نمی‌کنیم. تا اومد بهشتی به احترامش ایستاد و مثل یه مرد باهاش دست داد. قاری کوچک ذوق زده شده بود.

منبع: خاطرات از کتاب های «صد دقیقه تا بهشت»، نوشته مجید تولایی و «نگاهی به زندگی و مبارزات شهید دکتر بهشتی» برگزیده شده‌است.

تاریخ درج مطلب: پنج شنبه، ۷ تیر، ۱۳۹۷ ۱۲:۱۶ ب.ظ

دسته بندی: خاطرات مشاهیر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

7 × = 28