ضیا دری مردی فراجناحی با اهداف بلند!

سید محمد علی ابطحی فعال سیاسی اصلاح طلب با ذکر خاطراتی از آشنایی و مراوده با مرحوم ضیاءالدین دری نوشت: اولین بار ضیا دری را در ستاد انتخاباتی آقای کروبی دیدم. خیلی صادقانه برای فیلم انتخاباتی آقای کروبی در تکاپو بود. نمی دانم یادتان هست یا نه؟ در انتخابات ۸۸ خیلی از چهره های سرشناس کشور در کمپ آقای کروبی بودند. دوربینی در حیاط کاشته بود که وقتی افراد معروف به ستاد می آیند از آنها مصاحبه بگیرند. وقتی من را نشاند پشت دوربین و حرف زدیم دوستی شخصی مان شروع شد.
از اتفاقات تلخ بعد انتخابات ۸۸ که یاد کردن از آن موجب ملال است که بگذریم در سال ۹۰ که اولین رمان سیاسی خود را به پایان برده بودم، باهم دیدار کردیم. برای مجوزی که تا امروز صادر نشده هنوز نرفته بود. بعد از مدتی زنگ زد که آن را خوانده و دوست دارد گپ بزند. رفتم خانه اش. دختر و پسر و همسرش هم بودند.
از کنایه هایی که برای فیلم هایش می شنید گلایه می کرد. اهدافش را از کیف انگلیسی و کلاه پهلوی توضیح می داد.
اهداف ملی و فرا جناحی برای ساخت این فیلم ها تعریف کرده بود و دوست داشت آن اهداف دیده شود و با مترهای له و یا علیه حکومت آثارش اندازه گیری نشود. آن شب باهم خیلی حرف زدیم.
یکی از بحرانهای جدی جامعه ما قضاوت های صفر و صدی است. از دو طرف ماجرا. اگر فیلم و سریالی مخالف منویات حکومت باشد، گروهی چنان به آن می تازند که تمام نکات هنری و فنی و تاریخی و محتوایی آن نادیده گرفته شود و اگر برعکس، یک اثر هنری در راستای اهداف حاکمیت باشد، بی آن که محتوا و هنر آن مورد دقت قرار گیرد، به آن حملات تندی آغاز می شود که نگو.
سید ضیا دری علاقمند بود که هم کیف انگلیسی را بسازد و هم فیلم تبلیغاتی آقای کروبی را و می دانست که محتوای ضد انگلیسی یک اجماع ملی است.
بیشتر که آشنا شدیم و رفت و آمدمان زیاد تر شد واقعا پی بردم اهداف بلندی در ساخت کارهایش بود.
همان شب که منزلش بودیم، اصرار داشت که رمان مجوز نگرفته من، با حذفیات مختصری قابلیت فیلم شدن دارد. می گفت سرمایه اش را پیدا کنیم و یا علی بگوییم. چند بار هم تلفنی پیگیر بود.
این همه خوش بینی برای یک هنرمند که معمولا بیشتر به بدبینی متمایل هستند، جالب بود.
یک بار هم بعد از انتخابات دوم آقای روحانی تلفن زد. به دفترم آمد. مفصل محتوا واتفاقات جلسه ای را که در آن اعلام شده بود وی طرفدار قالیباف است، تعریف کرد. نمی دانم بعد مرگش مجاز به نقلش هستم یا نه. اما در فکر راهی بود که آن کار جبران شود.
آخرین باری که دیدمش در جشن امضای کتاب ما باختیم نوشته من بود. شیک و تمیز و دستمال گردن بسته آمد به شهر کتاب الماس. کتابهایم را برایش امضا کردم.
رنگ رخساره اش حکایت از مریضی داشت. گفت مبتلا به مریضی ای شده است که سخت است اما ناامید نبود. مریضی را قابل معالجه می دانست.
آخرین باری هم که صدایش را شنیدم، در فرودگاه تهران بود. به سمت شیراز می رفت. می گفت خانه ای در شیراز تهیه شده که وی چند ماهی بتواند در آنجا باشد تا مراحل پیوند کبد انجام شود. قرار بود در این ایام که شیراز هست پیشش بروم و حرف بزنیم که نشد. از صدا وسیما تشکر می کرد که برای اجاره خانه کمکش کرده اند.
همه اینها بهانه ای بود که از این مرد هنرمند تاریخدان و پر دغدغه و ملی یادی کرده باشیم.
به خانواده اش و به جامعه فرهنگی کشور ضایعه رحلتش را تسلیت میگویم.

تاریخ درج مطلب: دوشنبه، ۲۹ مرداد، ۱۳۹۷ ۱:۴۴ ب.ظ

دسته بندی: خاطرات فرهنگی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

× 6 = 42