آن پیرمرد اصفهانی کجاست؟

محمدرضا زائری در روزنامه شهرآرا نوشت: یکی از دوستان که مدتها ساکن آمریکا بود می گفت از دکتر حامد الگار که شخصیتی جریان ساز و مدافع و مبلغ جدی اسلام است، پرسیدم: عامل و انگیزه ابتدایی شما برای تحقیق در باره اسلام و سپس آشنایی علمی و روی آوردن شما به اسلام چه بود؟ و ایشان پاسخ داد: “من که به عنوان توریست به ایران آمده بودم روزی در میدان نقش جهان اصفهان قدم می زدم و یکی از آثار هنری و صنایع دستی ایرانی را در ویترین مغازه ای دیدم و خریدم. فردای همان روز در حال قدم زدن و تماشای میدان بودم که پیرمرد اصفهانی صاحب مغازه من را از دور دید و دوان دوان به سویم آمد و با خوشحالی گفت: من از دیروز تا حالا با نگرانی چشم به راه هستم و خدا خدا می کردم تا شما را پیدا کنم، چون در محاسبه کالای شما اشتباه کرده ام و مبلغی بیشتر از شما گرفته ام و آنگاه مبلغ اضافه را برگرداند!”
همین رفتار به ظاهر ساده و احساس تعهد و انصاف مغازه دار اصفهانی میدان نقش جهان باعث شده بود تا پروفسور حامد الگار، استاد و دانشمند معروف آمریکایی تحت تأثیر قرار بگیرد و پس از آن با تأمل و دقت معارف اسلامی را بررسی و مطالعه کند و در نتیجه گرایش او به اسلام بعدها صدها و بلکه هزاران نفر به اسلام جذب شوند که من خود در لبنان یکی از علاقمندان و دوستان او را دیده و دریافته ام که چگونه جوانان از ملیت های مختلف در آمریکا تحت تأثیر او قرار گرفته اند.
آن پیرمرد اصفهانی اکنون کجاست؟ بی شک او اکنون بعد از حدود شصت سال دیگر زنده نیست و خبر هم ندارد که یک رفتار اخلاقی و انسانی او چگونه بر یک مسافر خارجی اثر گذاشته و در پی تحول او منشأ و مبدأ اثرگذاری بر صدها و هزاران نفر دیگر شده، اما روح آن پیرمرد تا روز قیامت در ثواب همه عبادت ها و سعادت یکایک کسانی که از طریق دکتر الگار هدایت شده اند سهم دارد.
دوستی دیگر نیز از قول مدیر یک مرکز اسلامی در یکی از کشورهای اروپایی نقل می کرد که گفته بود: “روزی سوار تاکسی شدم و هنگامی که به مقصد رسیدم اسکناسی را به عنوان کرایه دادم و راننده تاکسی مقداری سکه به عنوان باقیمانده آن پس داد و دیدم که بیشتر از آنچه باید می داد به من برگردانده است. در فاصله همان چند ثانیه ای که می خواستم در را باز کنم و پیاده شوم یک لحظه این تصور به ذهنم گذشت که می توانم چیزی نگویم و مبلغ اضافه را برنگردانم. اما وقتی پیاده شدم با خودم گفتم این چند سکه ارزشی ندارد و برای همین پیش از آنکه برود او را صدا زدم و مبلغ را به او پس دادم. وقتی سکه ها را گرفت، گفت من خودم می دانستم و عمدا سکه های بیشتری به شما دادم!
با تعجب پرسیدم: برای چه؟
گفت: راستش من مدتهاست دارم در باره اسلام مطالعه می کنم و تا حد زیادی هم قانع شده ام و تنها تردید و شبهه ای که در فکرم باقی مانده رفتارهای نادرست مسلمانهاست و این چالش را نتوانسته بودم حل کنم، زیرا به خودم می گفتم اگر اسلام مکتب درستی باشد باید بتواند رفتار پیروان خود را اصلاح کند.
امروز که شما سوار تاکسی من شدید تصمیم گرفتم شما را امتحان کنم و برای همین مبلغی را اضافه به شما برگرداندم!
منتظر بودم تا رفتار شما را ببینم و با خودم گفتم این را یک نشانه به حساب می آورم، اگر این مدیر مرکز اسلامی پول را برگرداند معلوم می شود تعالیم اسلامی صحیح و اثربخش است و اگر برنگرداند می فهمم که فایده ای نداشته و ادعاهای مسلمانان فقط شعارهایی توخالی است!
اکنون که شما با رفتاری درست و متعهدانه پول من را پس دادید تصمیم خود را گرفتم و امروز عصر برای ادای شهادتین و اعلام اسلام به مرکز اسلامی خواهم آمد!
آن راننده تاکسی رفت و من کنار خیابان روی زمین نشستم. پاهایم نای حرکت نداشت و زانوهایم سست شده بود! تمام تنم می لرزید و به خود نهیب می زدم که نزدیک بود سعادت و آخرت یک انسان را با چند سکه نابود کنی! معلوم نیست با هدایت این راننده تاکسی چند نفر دیگر از خانواده و نزدیکانش هم به اسلام علاقه پیدا می کنند، و تو داشتی همه اینها را با چند سکه عوض می کردی!”
این شخص هم اگر خدا به دادش نرسیده بود، ممکن بود به خاطر یک خطای ظاهرا کوچک تا روز قیامت در گناه جدایی آن راننده و همه نزدیکانش سهیم باشد!
رفتارهای ساده و کوچک ما گاهی این قدر اهمیت پیدا می کنند و عظمتی به اندازه ابدیت و سعادت یا شقاوت جاودانه انسان ها می یابند.
شعارها و حرفهای ما در باره اسلام زیاد است، اما کسی به حرفهای زیبا و دلفریب ما نگاه نمی کند، بلکه همه منتظرند تا ببینند آن حرفها و شعارها چه قدر در زندگی واقعی و روزمره ما اثر گذاشته و در رفتارهای ساده و عادی ما تحقق یافته است!

تاریخ درج مطلب: دوشنبه، ۲۷ مرداد، ۱۳۹۹ ۴:۰۶ ب.ظ

دسته بندی: خاطرات مذهبی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.