خاطرات بانو کلباسی از آیت الله خزعلی؛ از ماجرای ازدواج تا مبارزات انقلاب و نصیحت فرزندان!

بانو فاطمه كلباسی فرزند مرحوم حجت‌الاسلام والمسلمین حاج شیخ محمود كلباسی و همسر عالم مجاهد مرحوم آیت‌الله حاج شیخ‌ابوالقاسم خزعلی است. او در زندگی پرماجرای خویش با همسر ارجمندش، سال‌ها در كوی پرپیچ و خم زندان و تبعید با وی همراهی و در روزهای اوج‌گیری انقلاب، فرزند جوانش را به نهضت اسلامی تقدیم كرده است. آنچه پیش‌رو دارید، گفت‌وشنودی است كه به مناسبت دومین سالگرد ارتحال آیت‌الله خزعلی، با این بانوی بزرگوار انجام گرفته است. امید آنكه تاریخ‌پژوهان انقلاب و علاقه‌مندان را مفید افتد.

با تشكر فراوان از سركار عالی به لحاظ شركت در این گفت‌وشنود، به عنوان سؤال نخست لطفاً بفرمایید از چه تاریخی و چگونه با مرحوم آیت‌الله خزعلی آشنا شدید و این آشنایی چگونه به ازدواج منجر شد؟

بسم‌الله‌‌الرحمن‌الرحیم. من ۱۰ ساله بودم كه پدرم به رحمت خدا رفت و شاید سنم از ۱۰ سال هم كمتر بود كه آقای خزعلی به خواستگاری من آمدند. سن قانونی برای ازدواج ۱۶ سالگی بود. ما چهار دختر بودیم و شناسنامه‌های ما را سه سال بزرگ‌تر گرفتند كه طبق رسم خانواده در ۱۳ سالگی شوهر كنیم. عموی ما از سوی پدر قیم ما بودند. وقتی آقای خزعلی در ۱۳ سالگی من بار دیگر به خواستگاری آمدند، مادرم با عمویم مشورت كردند و عمویم برای تحقیق درباره آقای خزعلی خدمت آیت‌الله بروجردی رفتند. ایشان فرموده بودند كه اگر دختر داشتم قطعاً به این خانواده می‌دادم. این تأیید آیت‌الله بروجردی كافی بود تا مادرم به این ازدواج رضایت دهند. بعد هم مراسم خواستگاری بود و عقد. پس از ازدواج هم از مشهد به قم رفتم و زندگی مشترك را شروع كردم.

برایتان جدا شدن از خانواده سخت نبود؟

خیلی سخت بود خصوصاً كه هیچ یك از اقوام ما در قم نبودند و با كسی هم رفت‌وآمد نداشتیم. آقای خزعلی فقط هفته‌ای یك‌بار برای زیارت، مرا به حرم می‌بردند. پنج، شش متر هم از من جلوتر حركت می‌كردند كه وقتی طلبه‌ها می‌ایستند و با ایشان سلام و علیك می‌كنند، نفهمند كه من همسر ایشان هستم! دور از هم راه می‌رفتیم. من بین زن‌ها زیارت می‌كردم و بعد هم به خانه برمی‌گشتم. سالی یك‌بار هم مرا برای دیدار با خانواده به مشهد می‌بردند.

چطور غربت و این وضعیت زندگی را با آن سن كم تاب می‌آوردید؟

ایشان اخلاق بسیار خوبی داشتند. من هم یك دختر چشم و گوش بسته و سازگار بودم. خودم هم دختر یك روحانی بودم و دیده بودم كه پدر چگونه مردمداری می‌كنند و چطور در خانه ما به روی هر مهمانی باز بود. همین روحیات پدرم باعث شد وقتی پدربزرگم فوت كردند، عمویم خانه پدری را بفروشند و به دایی‌ام بگویند: می‌دانم كه اگر این پول را برای برادرم بفرستم، همه را خرج طلبه‌ها می‌كند و چهار بچه و همسرش تا آخر عمر اجاره‌نشین خواهند بود. من این پول را می‌فرستم، ولی شما با آن خانه‌ای بخرید. دایی ما هم همین كار را كردند. پدرم بعد از فوت هیچ ارثی برای ما نگذاشتند. آقای خزعلی هم همیشه می‌گفتند:«‌طلبه‌ها گرسنه باشند و من خانه داشته باشم؟». ایشان هم دقیقاً اخلاق پدرم را داشتند. یك فرش ماشینی داشتیم كه كهنه شده بود. من با پول خودم دو فرش خریدم و قسط‌هایش را هم خودم پرداختم. همیشه می‌گفتند: مگر فرش قبلی چه ایرادی داشت؟ خمس فرش را هم دادند و بعد روی آن نماز خواندند، در حالی كه من پول فرش‌ها را قسطی می‌دادم و خمسی به آنها تعلق نمی‌گرفت. اینقدر در مورد خرج كردن پول احتیاط می‌كردند.

مخارج زندگی‌تان چگونه تأمین می‌شد؟

از طریق منبر. جالب است كه وضع زندگی ما با همه سادگی، قبل از انقلاب خیلی بهتر از بعد انقلاب بود. ایشان هرگز از سهم امام استفاده نكردند و همیشه می‌گفتند: «الحمدلله! هیچ چیزی در زندگی‌ام از سهم امام تهیه نشده است.»

در كار منزل با شما همراهی می‌كردند؟

از همان اول همه كارها را با هم می‌كردیم. تكه زمینی خریدیم كه تا خانه مسكونی ما فاصله زیادی داشت. هر روز صبح پیاده می‌رفتم و بالای سر عمله بناها می‌ایستادم تا وقتی كه كار تعطیل می‌شد و به خانه برمی‌گشتم. آقای خزعلی هم مرتباً منبر می‌رفتند كه برای ساخت خانه پول تهیه كنند. خانه خیلی زیبایی بود و حوض بزرگی به شكل كفش داشت. دو طرفش هم باغچه‌های پر از گل بود. الان خرابش كرده و به جایش هتل ساخته‌اند!

از نقش ایشان در تربیت فرزندان برایمان بگویید.

همیشه به بچه‌ها می‌گفتند اگر تربیت شما ۱۰ قسمت باشد، ۹ قسمت آن سهم مادرتان است و یك قسمت سهم من، قدر مادرتان را بدانید. همه كارهای خانه و بچه‌ها از دكتر بردن تا مدرسه گذاشتن و رسیدگی به درس و مشق آنها با من بود. حاج آقا حتی شاید نمی‌دانستند كه آنها به كدام مدرسه می‌روند! بزرگ كردن ۹ بچه كار دشواری بود، مضاف بر اینكه همیشه مهمان هم داشتیم. ایشان هیچ‌وقت تذكر مستقیم به كسی نمی‌دادند. فقط روی نماز اول وقت، خواندن قرآن، حلال و حرام خیلی تأكید داشتند. به هیچ كاری هم كسی را سفارش نمی‌كردند، مگر اینكه ابتدا خودشان آن را انجام می‌دادند. مثلاً دوشنبه‌ها و پنج‌شنبه‌ها در نماز ظهر، حتماً آیه «هل اتی» را می‌خواندند و به ما هم خواندن آن را توصیه می‌كردند. در مسجد سیداصفهان برای خانم‌ها درس تفسیر قرآن گذاشته و برای حفظ آیه «هل اتی» جایزه تعیین كرده بودند. یادم است با دانشجویان شرط بسته بودند ظرف دو سال آنها قرآن را و ایشان نهج‌البلاغه را حفظ كنند. جایزه هم این بود كه اگر دانشجویی توانست قرآن را حفظ كند، ایشان او را به مكه بفرستند و اگر ایشان نهج‌البلاغه را حفظ كردند، آنها ۱۰۰هزار تومان به فقرا كمك كنند. بعد هم دستور دادند در ماشین چراغ مطالعه كوچكی نصب كنند كه ایشان بتوانند نهج‌البلاغه را در فواصلی كه سوار ماشین هستند، حفظ كنند. همین كار را هم كردند. قرآن را هم در زندان حفظ كرده بودند.

از چه دوره‌ای و چگونه مبارزه سیاسی را شروع كردند؟

بعد از ازدواج و روی منبرهای محرم، صفر و رمضان. هنوز آیت‌الله بروجردی زنده بودند كه ایشان مبارزه با شاه را شروع كردند و به خاطرش تبعید شدند. اولین‌بار موقعی كه به سلاخ‌خانه رفته و دیده بودند كه گاوها را پشت به قبله سر می‌برند، بالای منبر به مردم گفته بودند كه این گوشت‌ها حرام هستند و نخورید!

به خاطر چه موضوعی تبعید شدند؟

ایشان در رفسنجان بالای منبر گفته بودند كه شاه در دست آیت‌الله بروجردی، مثل یك انگشتری است كه هر وقت بخواهند می‌توانند آن را بیرون بیاورند…!

در آن شرایط اختناق عجب حرف سنگینی زده بودند!

بله، ایشان فوق‌العاده شجاع بودند. بعد از سخنرانی، مأموران محل جلسه را محاصره می‌كنند، اما رفقای ایشان، فراری‌شان می‌دهند تا به تهران بیایند. كمی كه راه را طی می‌كنند، ماشین خراب می‌شود و مأموران می‌توانند ایشان را دستگیر كنند. بعد هم ایشان را به منزل رئیس شهربانی می‌برند. حاج آقا در آنجا به نماز می‌ایستند. بعد از نماز، رئیس شهربانی به آقای خزعلی می‌گوید: «بچه‌های شما چه گناهی كرده‌اند؟ من دلم برای آنها می‌سوزد!» آن روزها پنج یا شش بچه‌ داشتیم. حاج آقا می‌گویند: «بچه‌های من خدا و امام زمان(عج) را دارند، شما هم كاری كه وظیفه‌تان است انجام دهید.» رئیس شهربانی بهترین اتاق منزل را در اختیار حاج آقا می‌گذارد و حسابی از ایشان پذیرایی می‌كند و به ایشان می‌گوید: «به عیال گفته‌ام تا شما در خانه ما هستید، حتی با چادر هم به حیاط نیاید، بنابراین اگر خواستید وضو بگیرید، راحت به حیاط بروید.» حاج آقا دو روز و یك شب را در خانه آن آقا می‌گذرانند و بعد به زابل تبعید می‌شوند.

شما چطور از این ماجرا خبردار شدید؟

ایشان برای پدرشان نامه نوشتند كه من به زابل تبعید شده‌ام و شما همراه خانم و بچه‌ها به اینجا بیایید. من در خانه مادرم در مشهد بودم و حسین- كه در جریان انقلاب به شهادت رسید- تازه به دنیا آمده بود و دو ماهه بود. پدر حاج آقا فوق‌العاده ناراحت شدند و گریه كردند. من گفتم:«مشكلی نیست، بلیت اتوبوس بگیرید، می‌رویم.» آنقدری هم كه وسیله لازم بود، برداشتیم و با یك اتوبوس قراضه كه صندلی‌هایش از زیرپایمان در می‌رفت، به زابل رفتیم. سه چهارماه در زابل بودیم تا آیت‌الله بروجردی افرادی را برای تحقیق درباره موضوع فرستادند و با تلاش ایشان، بالاخره حاج‌آقا تبرئه شدند. ما هم به مشهد برگشتیم.

از چه دوره‌ای و چگونه با حضرت امام آشنا شدند؟

حاج‌آقا شاگرد حضرت امام و فوق‌العاده به ایشان علاقه‌مند بودند. درباره احترام و علاقه ایشان به امام نقل این خاطره را مناسب می‌دانم. حاج آقا در روزهای دوشنبه در قم تفسیر قرآن می‌گفتند. یك‌بار یكی از طلبه‌ها از ایشان دعوت می‌كند كه برای ناهار به منزلش تشریف ببرند. حاج‌آقا خیلی به طلبه‌ها علاقه داشتند و معمولاً دعوت آنها را می‌پذیرفتند. بعد از صرف ناهار، صاحبخانه حاج‌آقا را به زیرزمین – كه هوای خنك‌تری داشت- می‌برند كه روی تختی استراحت كنند. موقع استراحت می‌بینند عكس امام به دیوار روبه‌روی پای ایشان است. حاج‌آقا روی زمین و برخلاف عكس می‌خوابند. صاحبخانه برمی‌گردد و می‌پرسد: مگر تخت ناراحت بوده است؟ حاج آقا می‌گویند: اگر روی تخت می‌خوابیدم بی‌احترامی به امام بود! همان شب موقعی كه به خانه برمی‌گردند، امام را در خواب می‌بینند كه به خانه ما تشریف آورده‌اند. امام دستشان را بالا می‌برند و سه بار می‌گویند «بفاطمه‌الزهرا!» حاج‌آقا با همین رمز یا ذكر، چند بیمار را شفا دادند. به كسی كه گفته بودند فرزندش حتماً باید عمل جراحی شود، گفته بودند وضو بگیر و رو به قبله بایست و خدا را سه بار به فاطمه‌زهرا قسم بده. او هم این كار را كرده و برای فرزندش شفا گرفته بود. حاج‌آقا با امام ارتباط روحی وثیقی داشتند.

دستگیری بعدی ایشان به چه دلیلی اتفاق افتاد؟

در آن دوره در تهران بودند و شب‌های جمعه در مسجدالجواد منبر می‌رفتند. یك بار داشتند وضو می‌گرفتند كه جوانی می‌آید و از ایشان خواهش می‌كند همراهش برود. حاج‌آقا همراه آن جوان از مسجد بیرون می‌آیند و مأموران ایشان را دستگیر می‌كنند! مردم مدتی منتظر می‌مانند و می‌بینند كه ایشان برای رفتن به منبر نیامدند. ما در قم زندگی می‌كردیم. حاج‌آقا خودشان كلید داشتند و هر وقت می‌آمدند، در نمی‌زدند. آن شب حدود ساعت ۱۲ شب بود كه در خانه را زدند. من چادرم را سر كردم. پشت در رفتم و پرسیدم: كیست؟ فردی گفت از حاج‌آقا نامه آورده، چون امشب ایشان به خانه نمی‌آیند، نامه داده‌اند كه ما دلواپس نشویم! من كمی لای در را باز كردم كه نامه را بگیرم كه طرف لگدی به در خانه زد و وارد شد. معلوم شد از ساواك آمده‌اند كه خانه را جست‌وجو كنند. آنها تك‌تك كتاب‌های حاج‌آقا را گشتند تا اعلامیه امام را پیدا كنند كه موفق نشدند. ما در زیرزمین خانه كتابخانه داشتیم. گفتند درآن را باز كنید. گفتیم كلیدش دست ما نیست و دست حاج‌آقاست. پنجره زیرزمین را شكستند و داخل رفتند و همه‌جا را گشتند و چیزی پیدا نكردند. فردا صبح به تهران رفتم و پرس‌و‌جو كردم تا ببینم حاج‌آقا را كجا برده‌اند. بالاخره در شهربانی پاسبانی به من گفت بیخود این طرف و آن طرف را نگرد و به زندان قزل قلعه برو. آدرس گرفتم و رفتم، ولی ایشان را پیدا نكردم. بالاخره آدرس ساواك را پیدا كردم و رفتم.

تنها رفتید؟

بله، رفتم و سراغ آقای خزعلی را گرفتم. به من گفتند پرونده ایشان خیلی سنگین است سپس مرا پیش رئیس ساواك بردند كه كلی سر من داد و بیداد كرد و گفت حاج آقا را به زندان قزل قلعه فرستاده‌اند. فردا صبح یك دست لباس، حوله، دمپایی و كمی میوه را در زنبیل گذاشتم و به زندان قزل قلعه رفتم، ولی هرچه اصرار كردم چیزهایی را كه برده بودم، نپذیرفتند. دو، سه روزی همین كار را تكرار كردم تا بالاخره یكی از سربازها به التماس‌های من جواب داد و گفت می‌برم می‌دهم. گفتم فقط یك تكه كاغذ به ایشان بده كه روی آن بنویسد رسید كه من خاطرم جمع شود. برد داد و كاغذ را آورد. خط حاج آقا را كه دیدم، خیالم راحت شد كه زنده‌اند و به خانه برگشتم. ایشان را حدود دو ماه به خاطر امضای اعلامیه مرجعیت امام در زندان قزل قلعه نگه داشتند و اول به بندر گناوه و بعد به دامغان تبعید كردند. موقعی كه می‌خواستند ایشان را به گناوه تبعید كنند، با تلفن تماس گرفتند كه با بچه‌ها بیایید و سر چهارراه بایستید. من كه رد می‌شوم، شما را می‌بینم. ما هم همین كار را كردیم. ایشان با دو سرباز سوار ماشین بودند. پیاده شدند و یكی‌یكی بچه‌ها را بوسیدند و گفتند به بندرگناوه كه برسند، برایمان نامه می‌نویسند. من باردار بودم. بعد از زایمان، فرزندم دو ماهه بود كه برای دیدار با حاج‌آقا به بندر گناوه رفتم. بچه‌ها را پیش مادرم گذاشته و ناچار بودم بعد از یك هفته برگردم. حاج‌آقا شش، هفت ماهی آنجا بودند و بعد به دامغان تبعید شدند. در آنجا خانه‌ای را اجاره كردند و من همراه بچه‌ها رفتم و دو سال در آنجا زندگی كردیم كه از این دو سال، حدود ۹ ماهش را ممنوع‌الملاقات بودند. بسیار دوران سختی بود. هیچ‌كس حق نداشت پیش ما بیاید.

فرزند شما شهیدحسین خزعلی در جریان اوج‌گیری انقلاب به شهادت رسیدند. از خاطرات آن روزها برایمان بگویید.

چهلم شهدای تبریز بود و مردم قم برای شركت در مراسم به مسجد اعظم قم آمده بودند. حسین آن روزها در مشهد دانشجو بود و برای شركت در این مراسم به قم آمده بود. بعد از پایان مراسم و سخنرانی و روضه، مردم شروع می‌كنند به تظاهرات و پخش اعلامیه و مأموران هم شروع به تیراندازی می‌كنند. من همراه پسر كوچكم علیرضا به خیابان رفتم و دیدم گاز اشك‌آور می‌زنند و چشم‌های بچه اذیت می‌شود، برای همین به خانه برگشتم. بعد از مدتی حسین آمد و دیدم سر و صورتش پر از خاك است و چشم‌هایش ورم كرده‌ است! او گفت مردم چند ماشین و تانك را آتش زده‌اند و مأموران هم به طرف آنها تیراندازی كرده‌اند. صورتش را شست و وضو گرفت و نماز خواند. استادش را هم از مشهد آورده و مهمان ما بود. می‌خواستیم ناهار بخوریم كه از بیرون صدای شعار آمد. گفت: «نامردی نیست كه بچه‌ها در خیابان شعار بدهند و من بنشینم غذا بخورم؟» بعد ساعت، انگشتر و گواهینامه رانندگی‌اش را در‌آورد و به من داد و گفت:«بهتر است كارت شناسایی نداشته باشم كه اگر مرا گرفتند، برای پدرم مشكلی پیش نیاید.» حسین رفت و ساعت‌ها گذشت و برنگشت. از طرف حرم صدای تیراندازی می‌آمد. مانده بودم چه كنم؟ نماز شب را خواندم و دیگر طاقتم طاق شد. حكومت نظامی هم بود، اما دیگر نتوانستم بنشینم. خودم را به بیمارستان نیكویی رساندم و سراغ پسرم را گرفتم. مرا بالای سر تك‌تك مریض‌ها بردند، ولی حسین آنجا نبود. بعد مرا به سردخانه بیمارستان بردند، آنجا هم نبود. بعد به بیمارستان آیت‌الله گلپایگانی رفتم. جست‌وجوهایم فایده نداشت. چهار، پنج روز، همه بیمارستان‌ها را گشتم، اما او را پیدا نكردم. دخترم همكلاسی دختر رئیس ساواك قم بود. بالاخره به ناچار به او زنگ زدیم و گفتیم چند روز است كه از حسین خبر نداریم. من در خانه دخترم منتظر تلفن همكلاسی‌اش بودم كه تلفن زنگ زد و گوشی را برداشتم. طرف كه نمی‌دانست من مادر حسین هستم به من سفارش كرد به مادرش حرفی نزنم و خبر داد كه در بیمارستان ۲۰۰ تختخوابی تهران، جنازه‌ای را با نشانی‌هایی كه از لباس و قیافه حسین داده بودیم دیده است.» فردا صبح به تهران و بیمارستان ۲۰۰ تختخوابی رفتم، ولی خبری نبود. بالاخره روز سوم دامادم همراهم آمد و به سردخانه بیمارستان رفت و جنازه حسین را پیدا كرد، اما آنها جنازه را تحویل نمی‌دادند. بالاخره با سپردن تعهد كه كسی را خبر نمی‌كنیم و تشییع جنازه‌ای هم صورت نخواهد گرفت، جنازه را تحویل گرفتیم و بی‌سروصدا بردیم و در بهشت معصومه(س) دفن كردیم. پدرش هم كه فراری و مخفی بود، هر طور بود خودش را بالای سر جنازه‌اش رساند و خدا را شكر كرد كه فرزندش در راه خدا به شهادت رسیده است. چند نفری هم در آن جریانات با حقه بازی از مردم پول گرفته و گفته بودند پول بدهید، چون حكومت پول تیر‌های شلیك شده را می‌خواهد!

برای مراسم ختم چه كردید؟ بالاخره توانستید مجلسی برگزار كنید؟

كسی جرئت نمی‌كرد بیاید و در خانه ما روضه بخواند. مجلس مردانه نتوانستیم بگیریم و فقط مجلس زنانه گرفتیم و یكی از شاگردهای حاج آقا منبر رفت و روضه خوبی خواند. ۲۰ روز بعد از خاكسپاری، روز تولد حضرت فاطمه زهرا(س)، همه برای عید اول به دیدن ما آمدند. در آن روز حاج‌آقا سر جانماز نشسته بودند كه ناگهان صدای پایی را می‌شنوند و بعد صدای حسین را می‌شنوند كه به ایشان سلام می‌كند! حاج‌آقا منقلب می‌شود و وقتی برمی‌گردند می‌بینند حسین رفته است! همان موقع حاج‌آقا این شعر را برای او سرودند: «بعد از دو عشره از پدر یادی نمودی/ ‌ای نازنین رعنا پسر قلبم ربودی» همین شعر را روی سنگ قبر او هم نوشتیم.

یكی از فرازهای زندگی آیت‌الله خزعلی، رهبری فعالیت‌های مبارزاتی در اهواز است. از آن روزهای سرنوشت‌ساز چه خاطراتی دارید؟

دوران سختی بود. حاج‌آقا گاهی تا دو، سه نصف شب برای افسران رژیم شاه سخنرانی می‌كردند. بعضی از آنها هم به خانه‌مان می‌آمدند و با حاج‌آقا صحبت می‌كردند و با شنیدن حرف‌های ایشان، از رژیم برمی‌گشتند و توبه می‌كردند. واقعاً اگر ایشان در اهواز نبودند و مردم را كنترل نمی‌كردند، ممكن بود خیلی‌ها در این شرایط از بین بروند.

ظاهراً پس از انقلاب هم تا مدتی در اهواز ماندند تا بتوانند شرایط را كنترل كنند…

بله، به خاطر فضای اول انقلاب و به‌خصوص اعدام‌هایی كه صورت می‌گرفت، نگران بودند كه افرادی بی‌دلیل اعدام نشوند. به همین خاطر در آستانه ورود امام به ایران، وقتی شهید‌مطهری دو‌بار تماس می‌گیرند كه حاج آقا به تهران بروند و به عنوان پدرشهید به ایشان خیر مقدم بگویند، در جواب می‌گویند:«‌اگر امام امر كنند، می‌آیم، ولی اگر امر نكنند سلام مرا برسانید و بگویید شرایط این‌طوری است و اگر اینجا را رها كنم، جان عده‌ای به خطر می‌افتد. همین كه مرا برای این كار در نظر گرفتید، برایم افتخار بزرگی است.»

از ارتباط ایشان با مقام معظم رهبری بگویید.

تا آخرین لحظه حیات به فرزندانشان نصیحت كردند دست از ولایت آقا برندارید.

اعلام برائت ایشان از پسرشان برای شما سخت نبود؟

چرا، ولی چاره چه بود؟ من خودم هم هر وقت او را می‌دیدم نصیحتش می‌كردم. موقعی كه برای دیدن پدرش به بیمارستان رفت، حاج‌آقا گفته بودند:«من سعی كردم تو را از جهنم نجات بدهم، چه كنم كه خودت نخواستی، حالا تا دیر نشده برگرد!»

از تعبد و تهجد آیت‌الله خزعلی بسیار گفته‌اند. شما از سیره عبادی آن بزرگوار چه خاطراتی دارید؟

ایشان دوست داشتند مدت‌ها سر پا در نماز شب، سوره‌های طولانی قرآن را بخوانند. من به دكتر گفتم: زانوهای ایشان درد می‌گیرد. دكتر گفت: برایشان خوب است، نگران نباشید. حاج‌آقا می‌گفتند: من خودم راحتم، شما چرا ناراحتید؟ ایشان چند سال پیش در نیمه شعبان سكته خفیفی كردند و پزشك اجازه نداد بقیه ماه شعبان را روزه بگیرند. ماه رمضان كه تمام شد، حاج‌آقا ۱۵ روز ماه شعبان را قضای روزه‌شان را گرفتند! در عبادت‌هایشان بسیار پیگیر بودند و از آن لذت می‌بردند. راننده ایشان تعریف می‌كرد: «حاج‌آقا نذر كرده بودند اگر خرمشهر آزاد شد، روزه بگیرند و از روزی كه خرمشهر آزاد شد تا آخر ماه روزه گرفتند.» راننده می‌گفت:«‌ما داشتیم از شدت گرما هلاك می‌شدیم و دائماً آب می‌خوردیم، ولی حاج‌آقا در گرمای اهواز روزه گرفته بودند.» یك‌بار هم به حلبچه رفتند. چه‌بسا ناراحتی ریه‌شان هم از آنجا بود. بعد هم توپ شلیك كرده و به حاج‌آقا نگفته بودند كه باید گوششان را بگیرند و پرده گوش حاج‌آقا پاره شد! سنگینی گوششان هم به همین خاطر بود. در جبهه‌ها حضور پیدا و سخنرانی می‌كردند و روحیه می‌دادند و شوخی می‌كردند.
ویژگی بارز ایشان، علاقه فوق‌العاده زیاد به حضرت امیر(ع) بود. به همین دلیل هم بود كه از سال ۱۳۷۶، بنیاد بین‌المللی غدیر را تأسیس كردند. یك روز به من گفتند: «‌خیلی دوست داشتم قبرم كنار حرم حضرت امیر(ع) بود». به فاصله كوتاهی بعد از آن، خوابی دیدند كه با اشك و شوق آن را برایمان تعریف ‌كردند كه: «در خواب دیدم در حرم حضرت امیر(ع) هستم. در ضریح باز است و كنار قبر مطهر حضرت، پنج شش تا قبر بسیار زیبا و خیره‌كننده و آذین بسته قرار دارد. حضرت امیر(ع) اشاره‌ای به قبری كه سمت راستشان بود كردند و گفتند: خزعلی‌! این قبر مال توست. این را برای تو آماده كرده‌اند». حاج آقا در اواخر عمرشان انگار بین این عالم و عالم باقی باشند، به زبان عربی چیزهایی می‌گفتند و احساس می‌كردم می‌خواهند حقایقی را به ما بگویند. همه ما عربی بلدیم، اما نمی‌فهمیدیم معنی آن واژه‌ها چه بود. هر چه تلاش می‌كردم نمی‌فهمیدم. یك بار به فرزندم علیرضا گفتم: «‌بیهوده تلاش نكن. آقاجان دارند چیزهایی را می‌گویند كه اسرار است و ما نمی‌فهمیم». تا آخرین لحظه نمازشان ترك نشد! به یكی از نوه‌هایشان می‌گفتند: «‌كنار من بنشینید كه ركعت‌های نمازم كم و زیاد نشود».
یكی دیگر از ویژگی‌هایشان شوخ‌طبعی بود. گاهی كه در ماشین ایشان می‌نشستم، می‌دیدم با محافظ‌ها و راننده‌شان چه رابطه صمیمانه‌ای دارند و چطور با آنها مزاح می‌كنند كه سرحال شوند. خیلی خوش‌محضر و اهل مزاح بودند. مظهر و نماد اخلاق و ویژگی‌های یك مسلمان بودند.

با تشكر از فرصتی كه برای گفت‌و‌گو دراختیار ما قرار دادید.

مصاحبه گر: احمدرضا صدری

منبع: جوان آنلاین

تاریخ درج مطلب: سه شنبه، ۲۸ شهریور، ۱۳۹۶ ۵:۵۰ ب.ظ

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

6 × = 18